خرافات

     خانه ای 2 طبقه روی کوهپایه با نمایی اجری و درب به ساختمان. درب ورودی ابتدا به طبقه دوم باز میشد و اتاقهای بزرگ هر دو سمت راهرو و انتهای راهرو بالکن و از میانه راهرو با پله ها به طبقه پایین هدایت میشدی. پنجره های طبقه اول که کمی بلند بود باز میشد به حیاط بزرگی که 22 درخت تنومند نارنج در خود جای داده بود و جوی پر ابی که سهم اب باغ ارم و باغ تخت را از بالا دست رودخانه هدایت میکرد از میانه حیاط رد میشد. جوی اب با یک متر عرض و عمق و ابی ذلال صفای خاصی را به حیاط میداد. میانه فروردین ماه که عطر بهار نارنج هر جنبنده ای رو مست میکرد  فصل اب تنی شروع میشد. مرد خانه معمولا در طول روز بیرون از خانه و زنهای اشنا فرصتی رو غنیمت میشمردند و انجا می امدند و تن به ذلالی اب میدادند. کمتر خانه ای حمام داشت و اب تنی در جوی ذلال لذتش بیشتر از حمام عمومی بود. زنها اما ارش را که ١۶ ساله بود چندان نامحرم نمیدانستند و ارش هم که پسری خجالتی و کم رو بود وقت اب تنی زنها خودش رو تو اتاق با کتابهاش سرگرم میکرد.

     شهلا زنی ٢٧ ساله و خوشرو با موهایی به رنگ خرما، به وقت حرف زدن دندانهای سفید و منظمش  نمایان میشد و گمان میبردی که هر لحظه به تو لبخند میزنه. هر روز صبح دختر 6 ساله ش رو روبروی خودش مینشوند و موهاشو شونه میکرد. بعد روبروی اینه مینشست و زیر لب اواز میخوند و موهای بلند خودش رو از دو طرف روی سینه هاش شانه میکرد. ارایش میکرد و با چشمهایش چونه رو امتداد میداد و ناخوداگاه به گودی پایین گردن و استخوانهای کناری که میرسید با نوک انگشتهایش پوستش را لمس میکرد و به برجستگی سینه ها میرسید. با انگشت اشاره چرخی دور برجستگی نوک سینه ها میزد و دستاش رو به حالت سینه بند روی سینه هاش قرار میداد و چشمهاشو میبست و دستهاشو به ارومی تکون میداد و اهی از ته دل میکشید. ۶ سال و اندی بود که تمام تنش کرخ بود و عطش لمس شدن داشت. شهلا ٧ سال پیش عاشقانه با نامزدش ازدواج کرده بود و شیرینی زندگی مشترکشون رو هنوز ٣ ماه نچشیده شوهرش اهنگ سفر به کویت و رسیدن به پولهای کلان زده بود و راهی سفر شده بود و تا اون روز هیچ خبری ازش نشده بود. بعد از رفتن شوهرش شهلا متوجه باردار بودنش میشه و به تنهایی دختر کوچولوی نازش رو بزرگ میکنه.

     موج خرافات هر روز دهان به دهان میچرخید. زنها انگار از معجزه عصای موسی حرف میزدند و کارایی دعای دعانویس رو تاکید میکردند. هر زنی که مدتها با مشکلی دست و پنجه نرم میکرد با شنیدن نیروی معجزه اسای ملا دعا نویس دست به کار میشد. پول کلانی میداد و از پیدا شدن میانبر خرسند بود. یکی مهر گیاه میخرید تا چشمهای همسرش رو به سمت خودش برگردونه واز محبت سیراب بشه. مادری طلسم شکن برای پسرش که دختری هرزه او را طلسم کرده بود میخرید تا پسرش از بند رها شود. مادری جادوی بی شوهری دخترش رو باطل میکرد. یکی مهره مار میخرید تا نگاه همه رو به خودش جلب کنه و دیگری ورد روی نعل اسب میخواند تا خوش شانسی رو به خونش بیاره.

     خبر نیروی معجزه اسای دعاهای ملا دعا نویس رو زنها به شهلا دادند. شهلا که سالها خسته از تنهایی بود ضرب المثل سنگ مفت و گنجشک مفت رو تو ذهنش تداعی کرد و به توصیه زنهای اشنا با اعتقاد کامل سراغ دعا نویس رفت و ملا دعا نویس دعایی را که هیچ هم مفت نبود با قیمت بالایی به او فروخت. دعا خطوطی درهم روی کاغذی سفید بود که ملا نیم ساعتی رویش ورد خوانده بود و پارچه ای در میانه ان قرار داده بود و با چند نخ انرا محکم بسته بود و میبایست توسط پسری نوجوان زیر درختی چال میشد. شهلا با دلی پر از امید از اتاق پر دود ملا بیرون امد و سراغ ارش که غریبه ای بیش نیست رفت. ٢٠ تومن رو که پول تو جیبی ١ ماه ارش میشد به اون داد و ازش خواست تا گودالی زیر درخت نارنج بکنه و دعا رو چال کنه. ارش خوشحال از دستمزد بالا قبول میکنه و قول میده که هیچ کس از این ماجرا و محل دفن دعا باخبر نشه. فردای ان رو که شهلا برای اب تنی به ان خانه امد. برهنه شد و به اب زد. ارش که تا حالا با هیچ زنی هم خواب نشده بود از پشت پنجره برهنگی شهلا رو به تماشا میشینه. سینه های سفت شهلا که بعد از شیر دادن هم از فرم نیفتاده بود و بین پاهاش که پوشیده از مو بود ارش رو مست کرد. دستاش رو حلقه کرد و خودش رو ارضا کرد. شهلا همه فکر ارش رو به خودش اختصاص داده بود. چند روز بعد ارش خجالتی به فکر چاره میفته و تو راهرو وقت روبرو شدن با شهلا به جای سلام و احوالپرسی همیشگی قیافه ای پریشون حال میگیره و سلام نمیکنه. شهلا دلیل پریشون حالی رو از ارش میپرسه و ارش با حالتی نگران از نور و صدایی که نیمه شب دیشب از زیر درخت نارنج، همان جای دفن دعا بیرون اومده حرف میزنه و با خجالتی که از صورت سرخ شده اش پیداست عنوان میکنه که اون صدا ازش خواسته تا کارش رو که چال کردن دعا بوده نیمه تموم نگذاره و با شهلا هم خوابی کنه تا حس شوهرش جریحه دار بشه و برگرده. ارش حرفهاشو زد و گفت نمیدونه باید چکار کنه. شهلا با لبخندی جواب میده پس منتظر چی هستی. وقتی اون نور ازت خواسته پس باید این کار رو انجام داد. همون روز شهلا تو فرصتی مناسب سراغ ارش میاد و باهاش هم خواب میشه.

     از قضای اتفاق 1 ماه بعد از تنها هم خوابی ارش و شهلا شوهر شهلا از سفر برمیگرده و تا امروز که شهلا و ارش هر کدوم خانواده گرمی دارند و صاحب چند بچه هستند هر بار که شهلا ارش رو میبینه لبخند ملیحی میزنه و سرش رو به نشانه تشکر و رضایت تکون میده.

/ 4 نظر / 130 بازدید
هستیا

جالب بود همیشه بهاری باشین

رضا

این آقا آرش قصه‌ی ما چه زرنگ بوده ماشالا. رضای 16 ساله -که یادش به‌خیر- هزار ساله هم می‌شد -که نشه- چنین فکر زیرکانه‌ای به ذهنش نمی‌رسید! (که نمی‌رسه!)

سالار

سلام و درود به تو دوست عزیز هیچ فکر میکردی به این زودی سایتت بازدید کننده داشته باشه ولی من اومدم و دلم می خواد دوستامم بیان اگر لطف کنی لینک منو تو سایتت بزاری بهت قول میدم زود لینکتو به سایتم اضافه کنم حالا اگر لطف کنی ممنون میشم http://linkche.persianblog.ir لینک بازی کوروش جان منتظرم

mina kiani

[نیشخند] آرش عجب ناقلایی بوده ! ولی چون این حرفو از دلش گفته شاید خدا خواسته که درست بشه[هورا] وشوهر شهلا برگرده