پناهنده ای در مه

 پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت هفتم

 

چشمهای سبز و درشتش رو صورتی تراشیده و ظریف همخونی جالبی رو به وجود اورده و بین دوستا به بچه خوشگل معروف شده. به ظاهر خودش همیشه میرسه و در مجموع 1 پسر س"کسی تمام عیار به حساب میاد. موهای همیشه مرتب و ژل زده با بدلیجات بیش از اندازه و لباسهای گرون قیمت ازش پسری خوش تیپ ساخته و به نظرم خرید ماهانه پوشاکش به اندازه خرید سالانه من هست. 3 ماهی میشه که میشناسمش و تو این مدت بیش از حد با هم صمیمی شدیم. در هفته حداقل 1 بار دنبالم میاد تا با مرسدش گشتی تو شهر بزنیم. کامران که تنها 24 سال داره 5 سال پیش اینجا اومده و به نسبت از هم سن و سالهای خودش جلوتر هست.

علاقه زیادی به کونیاک داره و تقریبا همیشه منو دعوت میکنه. گرچه خانومش همیشه توصیه میکنه هرجا که دیدی مست هستی ماشین رو پارک کن و با تاکسی برگرد خونه ولی این کارو نمیکنه و یکبار هم جریمه 1500 پوندی پرداخت کرده. تو بار نشستیم و کونیاک فنلاندی رو تا نیمه خالی کردیم. هردو گرم گرم هستیم و سیگار رو پشت سیگار روشن میکنیم و به نوشیدن و گپ زدن ادامه میدیم.
: کوروش به خدا من از خانواده کمی نبودم
تنها پسر خانواده و عزیز دردونه بودم
یکسال بود که کار میکردم و از درامدم راضی بودم
هیچ مشکلی هم نداشتم
همرو ول کردم و اومدم اینجا

:الانم زندگی خوبی داری
خیلی ها حسرت داشتن زندگی تو رو دارن
تو 5 سال موفقیت خوبی داشتی
ازدواج که کردی
خانومتم که خیلی مهربون و خوب هست و از ته دل عاشق تو هست
2 هفته هم هست که 1 پسر ب"ل طلای مامانی گیرتون اومده
دیگه چی از زندگی میخوای؟
با این حرفم اشک تو چشماش که پر از رگه های سرخ شده جمع شد و به ارومی سرازیر شد. دلش خیلی پر هست و احتیاج به گوش شنوا داره. حرفی نمیزنم و فقط نگاش میکنم. دستمالی از جیبش در میاره و میخنده و اشکاشو پاک میکنه و ادامه میده:
میدونی چیه من خیلی زود ازدواج کردم. زودم بچه دار شدم. گه گاهی که با بچه ها مجردی میریم دیسکو و مهمونی، وقتی با دخترا شوخی و تفریح میکنم حس میکنم که خیلی زود ازدواج کردم. به راحتی متوجه میشم که خیلی ها دوست دارن باهام دوست بشن. وقتی ناز و اشوه های 1 دختر ایرانی رو میبینم دلم اب میشه. اصن چرا من زن انگلیسی گرفتم؟!

گرچه عنوان نمیکنه ولی میدونم درگذر از وسوسه مردونه و یک عمر مبارزه مقدس درونی، مشکلش قبل از ایرانی نبودن همسرش تفاوت سنیشون هست. 9 سال بزرگتر بودن همسرش به مرور زمان باعث شده که محاسنش کمرنگ بشه و فراموش کنه که چه از خود گذشتگی هایی براش انجام میده. همسرش که تقریبا هیکلی دو برابر اون داره فوق العاده زنی خوش قلب و مهربونه که بعد از متوجه شدن تمایل زیاد کامی و 8 ماه دوستی، با هم ازدواج میکنن و حتی برای خرسندی کامی مسلمون میشه و خوشحال از اینکه بالاخره تو دنیا یکی پیدا شده که عاشقانه دوستش داره، عاشقش میشه و همه سعیشو میکنه تا کامی به رویاهاش برسه. کامی زودتر از خیلی از خارجیها به موفقیت تحصیلی میرسه و شغلی داره که خود انگلیسی ها هم رقابت شدیدی برای داشتنش دارن و به نظر من شخص سوم در کنار عرضه های خود کامی، حمایتها و راهنمایی های همسرش هم نقش زیادی داشته تا کامی به جای خر و حمالی تو شغلهای موجود برای خارجیها، از شغل و درامد و موفقیت خوبی برخوردار باشه.

شیشه رو تا ته خالی کردیم و بیرون میریم و قدم میزنیم. مث بیشتر ادمای مست مهر و محبتش گل کرده و شروع میکنه از من تعریف کردن:
کوروش من این حرفا رو نمیتونم به کسی بگم
خنده ای میکنم و میگماینطوریا هم نیست
تو اصن ادم توداری نیستی
فکر میکنم حتی اگه حرفی به کسی نزده باشی، از رفتارت میشه 1 سری حدس هایی زد.
با وجود اینکه هیچ تجربه ای تو این زمینه ندارم شروع میکنم به توصیه های پدرانه کردن و اینکه وقتی ادما ازدواج میکنن و یا بچه دار میشن مسئولیتشون در برابر خانواده و زندگی بیشتر میشه و این امکان وجود داره که حس کنن از پس همه مسئولیتها بر نمیان و یه جورایی دچار اضطراب میشن و سر دوراهی قرار میگیرن و مث الان تو خودخوری میکنن. بهت توصیه میکنم قبل از هر چیزی اعتماد به نفست رو قوی کن و قدر لحظه های زندگیتو بدون. متاهل شدن و بچه دار شدن راهیه که تقریبا همه میرن و اصن نمیشه سن خاصی رو برای اینکار عالی دونست. به نظرم هر کسی دقیقا تو همون زمانی که باید به این کارا رقم بزنه، رقم میزنه. نه هیچ زمانی زوده و نه زمانی دور. به نظرم خیلی خوبه اگه با مشاور خانواده تو این زمینه ها حرف بزنی.
: تو روح ارومی داری. وقتی باهات حرف میزنم ارامش خاصی سراغم میاد.
- تو لطف داری
نمیدونم گاهی حرفایی رو که میزنم از کجام در میارم. اصل ماجرا رو به گونه ای دیگه میبینم و برای اینکه زبون خیری جهت استحکام کانون خانوادشون بذارم حرفای دیگه ای میزنم.

 

تا اونجایی که من پسرای دور و بر خودمو تو ایران دیدم به این نتیجه رسیدم که لطف بیش از حد والدین باعث میشه که پسرا دیرتر به استقلال برسن. تکرار خوبیهای پدر و مادر باعث میشه حتی وقتی 20 سالمون هست این تو ذهنمون نقش بگیره که خونه ای مرتب و غذای اماده از وظایف مادر هست و پدر وظیفه شناس بودن یعنی سقفی محکم برای همه خانواده فراهم کردن. اونوقت با این طرز فکرا پا میشیم راهی غربت میشیم. غربتی که بی رحم هست و شهرام و بهرام هم حالیش نمیشه. مدت کوتاهی نمیگذره  که استقلال معنای واقعی خودش رو نشون میده. بعد از مدتی بیرون غذا خوردن گروهی برای همیشه حسرت غذای خونگی رو دارن و گروهی به فکر اشپزی میفتن. ای داد بیداد، چرا این برنج له میشه! چرا مرغ میسوزه یا بوی گند میده...! اینجاست که کم کم میفهمیم که مادر چه لطفی رو روزانه در حق ما میکرده. این وسط هرچی کم سن تر باشی دلتنگتری. سر ماه وقتی که خونه شده اشغال دونی به فکر خرید وسایل نظافت میفتی و اونموقع ست که باید مراقب باشی توالت شور رو به جای مایع ظرفشویی استفاده نکنی و ...
با این قبیل مشکلات به ظاهر جزئی، دیر یا زود عادت میکنیم و مشکلی بزرگتر خودنمایی میکنه. مراقبتها و محبتهای خانواده ایرانی در هر حدی که باشه، تو سن خاصی از لحاظ پسرها بیش از اندازست و همیشه پسر دم از این میزنه که من بزرگ شدم و میخام چنین و چنان کنم. اما توی غربت، وقتی که خبری از محبتهای خانواده نیست، ادم تو شرایط نا خوشایندی قرار میگیره و احساس کمبود محبت میکنه و اینجاست که به این فکر میفتیم که زندگی مشترک داشته باشیم. غافل از این نکته مهم که هرگز ادمی تو شرایط نامساعد نمیتونه بهتر از شرایط عادی فکر کنه، دست به انتخاب میزنیم و تن به ریسکی میدیم که هیچ تضمینی توش نیست.

این حس این روزهای خودمم هست. گرچه لطف خواهرم باعث شده که شرایطم با ایران، از نظر فضای خونه فرق زیادی نکنه ولی بد رقم احساس تنهایی میکنم. تا چند ماه پیش با اطمینان کامل با تشویقهای خانوادم برای متاهل شدن مخالفت میکردم و حالا عین 1 بچه 2 ساله گم شده که دلش برای خونه و اغوش گرم تنگ شده، دلم میخاد زیر 1 سقف عشقمو تو بقل بگیرم. من همیشه معلم خوبی بودم اما شاگرد خوبی نیستم!

 -----------

١١.١.٨٨

/ 6 نظر / 21 بازدید
پرواز 86،

[لبخند]

ununoctium

حق با کامیه!درد ودل با شما آدمو آروم می کنه...امیدوارم امسال همون سالی باشه که با عشقت زیر یه سقف بری و خوشبخت شی

مرجان(پاک نویس)

من فکر می کنم ما همه معلم خوبی هستیم و شاگرد بدی...بعله خب...عادت داریم حرفای قشنگ قشنگ بزنیم و یکی نیست بگه گر اگر طبیب بودی دوتا بیل پای باغچه ی خودت می زدی... به نظرم کامی اشتباه کرده...خب که چی...گناه زن و بچش چیه؟ چرا همیشه بقیه بایستی تاوونه اشتباه یکیو بدن....و ناراحت نشیها ولی این اشتباها اکثرا" از طرف مذکر ها رخ می ده... و راجع به تربیت والدین...به فکر این افتادم که با قلب سنگی بچمو بزرگ کنم...آخه این روزها از این ادما که می بینیم می فهمم بیش از اون تی تیش مامانی ها موفقترند. نمی دونم...شایدم بایستی تعادل باشه!

امین

سلام من از ایران داستانت رو دنبال میکردم و الان انگلستانم.17 سالمه. شاید باورت نشه اما من هم غیر قانونی اومدم...نمیدونم چه کیسی بدم و الان تو لندنم[شرمنده][نیشخند][تعجب]