هفته اخر نوامبر

رسیدن هفته اخر نوامبر یاد اور پایان دوستی من و سولاف و به معنی یکسال دوری ماست. دوستی که به میل هردومون شکل گرفت، به اوج خودش رسید و پر شدیم از لحظه هایی که هر دومون دیوونه وار همو میپرستیدیم و بعد از دو سال و نیم به پیشنهاد و اقدام سولاف به پایان رسید. هر فازی که میگرفتم و هرجور که به این پایان نگا میکردم اخرش ته دلم جبهه خاصی نسبت به تصمیمی که سولاف بعد از مدتا کلنجار گرفته بود داشتم و صادقانه بگم هنوزم گاهی دارم. پیشنهاد اتمام دوستی اعتماد به نفس رو برای خاطب به وجود میاره و با وجود اینکه ازش کاملا بی خبرم حس میکنم به سرعتی بیشتر از من خودش رو جم و جور کرده و به نبودنم و زندگی متفاوت تر عادت کرده.

ابتدای پارسال همین موقع ها تو دلم تلاطمی بود. از طرفی به عنوان نیمی از نیروی تداوم بخش دوستیمون دنبال راه حلی برای جدا نشدنمون و از طرفی برای احترام گذاشتن به شرایط و عقایدش پذیرای شرایط جدید. نمیدونستم باید اغوشمو باز کنم و محکم تو بغل بگیرمش یا اینکه دست نیمه بازمو دوباره به سمت پهلوهام رها کنم و اهم رو تو سینه حبس کنم. کاریش نمیشد کرد. دوستی وقتی تو جاهای قشنگش میمونه که هر دو نفر با تمام وجود همو بخوان. این وسط دنبال بهانه جانبی میگشتم که همه تقصیرات رو گردنش بندازم. گشتم و رسیدم به مرزها. مرزهایی که اصن برام مهم نیس به چه دلیلی به وجود اومدن و مانع رسیدن من و سولاف بودن. بیشتر از اونکه مسلمون بودنمون ما رو به هم نزدیک کنه، تفاوتهای مذهبیمون و نگرشمون بینمون دیوار میکشید. بین خودمون لیلی و مجنون بودیم و دوستای اتریشیم ما رو رومئو و ژولیت مینامیدن و از دید خیلی از هموطنامون که هیچ اطلاعی از عاشق شدن ما نداشتن من پسر مجوس ایرانی بودم و اون دختر عرب عراقی. پدر نداشته هردومون انگار تو 8 سال دفاع مقدس همدیگرو کشته بودن و کینه هرچی اختلاف و گلایه و شایعه بین ایران و عراق مث باد سرد قطبی بینمون زوزه میکشید و خطی نامرئی ما رو جدا میکرد.

همونطور که من متفاوت از حتی خونواده درجه یکم زندگی میکنم و حتی دوری هم باعث نمیشد که ابتکار و خلاقیت برای زندگیم نداشته باشم، بی پروا و بدون اهمیت دادن به مسائل جانبی عاشق دختر زیبا رویی شدم که خنده هاش شادترین لحظه های زندگیم بود و با هر دغدغش بی تاب میشدم. هیچ چیز و هیچ کس اهمیتش بیشتر از لحظه با هم بودنمون نبود و از داشتنش احساس غرور و خوشبختی میکردم، سولاف هم با تمام وجودش منو میپرستید. از هر فرصتی برای با هم بودنمون دریغ نمیکرد و با دلخوری ساعتها تو پارک کناری منتظر میموند تا کلاس المانیم تموم بشه و با هم باشیم. چه روزهایی که هردمون غیبت میکردیم و تنها به با هم بودنمون فکر میکردیم. گرچه اسلام تو قلب اروپا هم دست از سرمون بر نمیداشت و با خانواده زندگی کردنش باعث شده بود که هیچ شبی رو با هم به صبح نرسونیم و همیشه حسرت تو اغوشم به خواب رفتنش و بازشدن چشام تو صورتش وقت بیدار شدن تو دلم موند. سفر خارجیمونم تنظیم میشد صبح کشورای همسایه که فاصله یک ساعتی به ما دارن رفتن و اول شب برگشتن. شایدم محدودیت و ممنوعیتش باعث شده بود که شعله عشق ما فروزانتر و پایدارتر باشه. حسی که من باهاش اشنام و خواسته و ناخواسته تو ایران درگیرش بودم.

امروز اما یکسال از اون ماجرا گذشته و میتونم بدون درگیری عاطفی ذهنی به دوستیمون نگا کنم و فک میکنم که تو معرفی کردن خودم باعث سوء تفاهم میشم. نمیدونم چرا بیشتر از قسمتایی از گذشتم براش میگفتم و با شادمانی از غلبه به فقر و بدبختی یاد میکردم. اصن این احتمال رو ندادم که عنوان کردن تنها بعضی از واقعیتها میتونه باعث بوجود اومدن ترس تو وجودش بشه. من هیچ وقت هیچ تعریفی رو با فاز غم اندود براش نکردم اما یاد نکردن از قسمتای پر زرق و برق تر زندگیم میتونست زمینه انزوا بشه و مث اهن زنگ زده تیزی رویای شیرینش رو خدشه دار کنه. شاید خواستم با این کارم صداقت و یکرنگی خودمو نشون بدم و شایدم خواستم بگم رسیدن به هر نقطه ای با اراده امکان پذیره. گرچه از طرفی هم با تمام قوا رسیدن به ارزوهاش رو امر ساده ای رقم میزدم و خودمم این بین احساس رضایت و تمایل نشون میدادم اما فک میکنم در مجموع ترس دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زیاد رو بهش دادم. فک میکنم صداقت داشتنم مث همه چیز احتیاج به تنظیم و برنامه ریزی داره تا از بوجود اومدن فضاهای منفی جلوگیری و باعث خرسندی بشه. این اما هرگز به این معنی نیست که خودم نباشم و یا نقش دیگری بودن رو بازی کنم.

 

 

 

سولاف خوبم هرکجا و با هرکی که هستی بهترین ها رو برات ارزو میکنم. گل بخنده و تو بروش بخندی گلم. مطمئنم همونطوری که استعداد تو تو یادگیری فارسی بیشتر از من برای یادگیری عربی بود، هرجا که فارسی میشنوی به یاد حرفای عاشقانه فارسی من میفتی. همونطوری که من حرفای عاشقانه تو رو به عربی با شنیدن صدای عربی به یاد میارم. اخ که چقدر زبان خارجی شیرین میشه وقتی اون زبون رو از معشوقت یاد میگیری و کلمات عاشقانه اولین کلمات برای یادگیری میشه.

/ 6 نظر / 20 بازدید
رضا

یک بار برای همیشه.

محمد مسعود

[گل] (((کوهنورد))) [گل][گل] (((به من بگو ای عاشق من ... ))) [گل][گل][گل] (((منم تنهام))) [گل][گل][گل][گل] (((نفرتم را بر یخ می نویسم))) [گل][گل][گل][گل][گل] خواهشاَ تو نظر سنجی هم شرکت کن [گل][گل][گل][گل][گل][گل] ممنون [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ununoctium

من هر بار که کسی رو دوست داشتم بعد یه مدت ازش متنفر شدم...بهتون حسودیم می شه [ناراحت]

mina kiani

کورش عزیز سلام اخی خیلی دلگیر شدم از این پایان رابطه امیدوارم که کسی که میخوای ببینی[گل]

ستاره بامداد

از خوندن پستتون بجز بغضی که توی گلویم نشست چیز دیگه ائی رو هم در وجود خودم حس کردم... شاید اینها مثل حرفهای دل من هم باشد... نمی دونم...[گل][گل] تا خدا هست امید هم هست...[گل]