پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت دوم

حین رد شدن و قاطی کردن مسیر حرکت ماشینا از خیابون نزدیک خونه سیا با ماشین سر میرسه و به شوخی میخواد له م کنه.
همدیگرو تو بغل میگیریم و خبر برگشتن خواهرم رو از تعطیلات و سفر به ایران تو 2 روز اینده میده.

ظرف کمتر از 48 ساعت تحت پوشش کامل در اومدیم و خونه دار شدیم و هنوز 1 شب تو اتاقم نخوابیده میخوام برم لندن. خودم و لباس تنم هستم و ساکی برای جمع کردن ندارم. از بچه ها خداحافظی میکنم و با سعید و سیا راهی لندن میشیم. حسین که از روز اول سفر باهامون بوده و شدیم دوستای صمیمی از رفتنمون و تنها شدنش کمی ناراحت میشه اما به روی خودش نمیاره.

وارد خونه خواهرم که میشم انگار بمب منفجر شده. 40 روزی میشه که ایران مونده و 3 هفته ای میشه که سیا بخاطر مشغله کاری تنها برگشته. واقعا خونه بدون زن خونه نیست. همه چی از کنترل و نظم خارج شده. به خواهرم زنگ میزنم و خوشحال و متعجب از اینکه ما به این زودی رسیدیم. نمیدونم 52 روز کجاش زوده. همینه دیگه، وقتی خیلی ها حتی تا 6 ماه و گاهی هم بیشتر تو راه رسیدن هستن، 52 روز زجر کشیدن ما زیاد به حساب نمیاد.

فردای این روز سیا پیشنهاد میده که روزی 3-4 ساعت تبلیغات پیتزا فروشی رو در خونه ها پخش کنم و  20 پوند بگیرم. گرچه دلم میخواست 1 هفته استراحت کنم اما قبول میکنم. با هم در مغازه یکی از دوستان میریم و سیا ما رو به هم معرفی میکنه. سیا به اتاق خالی گوشه حیاط هم اشاره میکنه و میگه اگر خواستی میتونی ازش به عنوان اتاق خودت استفاده کنی.

400-500 تا تبلیغ رو که حدود 4-5 کیلو میشه تو کوله پشتی سیاهی میریزم و با نقشه محدوده ای از حوزه سرویس دهی مغازه شروع به قدم زدن میکنم. خونه های این محل هم مثل اکثر جاهای لندن خونه های ویلایی دو طبقه هست و روی در ورودی ساختمان صندوق پستی و میبایست تبلیغ رو توی صندوق پستی انداخت. برای کسی که تنها 2 روزه لندن اومده و تنها تو مدرسه انگلیسی یاد گرفته و هنوز هیچ جای شهر رو یاد نگرفته کار جالب و با پول مناسبی هست. مخصوصا وقتی به دفعات دختر و پسرای جوون و نوجوون انگلیسی رو هم در حال انجام همین کار میبینی قوت قلب میگیری. روزی از یکی از دخترا که به نظر 17-18 ساله بود سوال کردم چرا این کار رو میکنی. جواب داد که 5 روز رو روزی 3-4 ساعت کار میکنم و در عوض اخر هفته وقتی با دوست پسرم بیرون میرم نیازی نیست که اون پول نوشیدنی و تفریح منو بده! به موهای رنگ روشن و چهرش که از نظر اکثریت ایرانیا مث 1 فرشته میمونه نگا میکنم و به خودم میگم کافیه ایران بود و کنار خیابون منتظر تاکسی...

بطور متوسط دخترای ایرانی نسبت به دخترای اینجا خیلی وابستگی مالی به دوست پسرشون دارن. اصن این مرسوم شده که 1 پسر وقتی اقاست که دست به جیب شدنش خوب باشه! در مورد خانواده ها هم شرایط به نحوی پیش اومده که مرد هنوز در درصد بالایی از خانواده ها به تنهایی گرداننده مالی محسوب میشه اما اینجا از سیستمهای مالیاتی گرفته تا فرم زندگی باعث میشه که زن و مرد هر دو شاغل باشن. گمان میکنم که برابری زن و مرد هم پر رنگ تر هست و دختری که تو اغوش دوست پسرش میره گمان نمیکنه که معامله ناپایداری شکل گرفته!

تا یکی دوهفته پیش تنها نگرانیمون رسیدن به اینجا بود و الان مشکل جدیدی به اسم "مصاحبه"، با وجود همه امادگی هایی که داشتم نمایان میشه. باید 1 وکیل خوب پیدا کنم. هرکس متناسب با تجربه ای که داشته قصد راهنمایی کردن داره و این تناقض اطلاعات ادمو گیج میکنه.

مهم نیست که کجا مهاجرت کردی، مهم نیست که تنهایی یا با چند نفر، وقتی مهاجرت میکنی تا یکی دو سال اول و مخصوصا چند ماه اول عین منگلا میمونی. همه چیز متفاوت هست و تو از همه چیز بی خبری. چهره شهر و نوع پوشش مردم برام تازگی داره. به راحتی نمیتونم اونبر شهر برم و کلی طول میکشه تا بزرگی شهر و رفت و امد رو یاد بگیرم. برا خرید کردن مشکل دارم وطول میکشه به غذاهاشون عادت کنم. طی کردن مراحل پناهندگی همه فکرم رو مشغول کرده و راهنمایی های متفاوت دیگرون بیشتر از اینکه کمکم کنه گیجم میکنه. هرچی به خیال خودم باکلاس بودم و قرتی گری کردم با دیدن تفریح های جوونا و عشق بازیشون تو هر لحظه ای که دلشون بکشه باعث شده که حس کنم 1 پشت کوهی بیشتر نیستم.

اینجا موسسه های مختلفی برای حمایت از پناهنده ها هست و عاقلانه ترین راه رو این دیدم که به "کانون ایرانیان لندن" مراجعه کنم و بعد از مشاوره و انتخاب وکیل منتظر مراحل بعدی پناهندگی باشم.

قر مهاجرت از سالها پیش درون فامیل دور و نزدیک ما بوده. 30-40 سال پیش مختص ادامه تحصیل در امریکا و از حدود 20 سال پیش اکثرا مقیم انگلیس شدن و به همین دلیل تعداد فامیل دور و نزدیک زیاد هست.
سعید با یکی دیگه از پسر عموهام که 3 سال اینجاست صحبت میکنه و تصمیم میگیره تا مدتی پیش اون زندگی کنه.
خواهرم از سفر برگشته و با احترام کامل بهم توصیه میکنه که مسیری رو که خود دولت در اختیارم گذاشته دنبال کنم. بهم میگه من با کمال میل میخوام که پیش ما باشی تا هم مراحل پناهندگیت خوب طی بشه و هم با بودنت ما از یکنواختی بیرون بیایم اما خونه ای رو که دولت بهت داده از دست نده که مبادا بعدها دچار مشکل بشی.

خواهرم راست میگه. اگه خودم خونه نداشته باشم حس سرباری بهم دست میده وشاید بیخود از حرفا و حرکاتشون دلخور بشم اما همین که بدونم خودم خونه دارم دیگه حس بدی سراغم نمیاد و بیخودی هم ایراد نمیگیرم.

قراره چن روز دیگه برم کانون ایرانیان لندن.

-----------

۶.١٠.٨٧

/ 9 نظر / 61 بازدید
ساحل

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووول[قلب]

ساحل

می30سر زدی [گل][قلب][گل]

lili

اگه یکی به ایران مهاجرت کنه پس باید اسمشو چی بذاره؟ پناهنده ای در دود؟[زبان] ماشااله حسابی تحویلتون گرفتن که! کلی هم بهتون رسیدن!نه؟!![عینک]

lili

[گل][لبخند][گل][نیشخند]

پرواز72

[لبخند]

نازلی

نیستی چرا؟آپ نمی کنی .حالت که خوبه؟؟

ununoctium

دعا می کنم کار وبارتون ردیف شه بزودی...

rafte az yad

i miss u