بر یاد مانده 2

خواهر دلبندم
هر چه میخواهی بگو
غبار فراموشی بر گذشته بپاشان
با شک و تردید نقل کن
مرا پسری اماده نشده برای اول دبستان خطاب کن
که ثلث اول گذشت و هیچ یاد نگرفت
و فرجامی که حاصلش انتقال به مدرسه ویژه بود
با مراقبتهای ویژه،
نیت خیرت را خوب میفهمم
تو هرچه میخواهی بگو
برای من اما اولین روز مدرسه رفتنم
طور دیگری بر یاد مانده.

فصلها را هنوز نمیشناسم
هوا اما هنوز گرم است
تی شرت استین کوتاهی به تن دارم
روی سینه اش عکسی ست
امید پسر همسایه مان
مثل من وقت مدرسه رفتنش رسیده
برادر کوچکش هنوز در خانه میماند.
ناپدری امید ماشین دارد
من و مامان و امید و مادرش و ناپدری سوار ماشین میشویم
به جایی دور دست انطرف شهر میرویم
خیابانها را به دقت نگاه میکنم
تا یادشان بگیرم
میخواهم فاصله مدرسه تا خانه را بلد باشم
فاصله اما زیاد است
رسیده ایم به جایی که خانه ها عین قصرند
میان باغ ها
به جاده فرعی که میپیچیم
ناپدری می ایستد
مادرم از بقالی سر نبش پلاستیکی پر از شکلات میخرد
تافی شیری و کاکائویی
به میانه کوچه که میرسیم
مدرسه خیلی بزرگی میبینم
تابلو بزرگی سر در ورودیست
نمیتوانم بخوانم
از دو جهت تا انجا که چشمم میبیند
نرده های بلند سبز رنگند.
داخل میشویم
نگهبان در دفتر را نشانمان میدهد
چاه ابی در ان گوشه است
که تا بالای بالا اب دارد
ماهی ها هم درونش شنا میکنند
نگهبان مرا از چاه دور میکند
میگوید خطرناک است
من اجازه ندارم نزدیکش بیایم.
اینجا بیشتر از 10 ساختمان بزرگ میبینم
زمین بزرگ فوتبال، چمن
زمین والیبال
درختهای زیاد پشت ساختمانها
گردو هم دارد
مادرم مرا کنار زمین والیبال مینشاند
و به دفتر میرود
چند بچه به سمتمان میایند
- اسمت چیه
+ کوروش
- یکی از اون شکلاتات به من میدی؟
+ بیا
= به منم میدی؟
+ بیا
* اسمت چیه
+ کوروش
* اسم منم امام قلی ه، بند کفشت بازه، ببندش
+ بلد نیستم
* من برات میبندم
  اینجا اگه کار بد کنی منفی میگیری
  کار خوبم کنی مثبت میگیری
  من همیشه مثبت میگیرم
+ مثبت و منفی چیه؟
کاغذ و مدادش را از جیبش درمیاورد و نشانم میدهد
* اینا، این مثبته و این منفی
  یه شکلات بهم میدی؟
+ بیا بردار
* دوتا بردارم؟
+ بردار
* تو هم مامان بابات مردن؟
+ بابام مرده ولی مامان دارم
* اینجا همه مامان باباشون مرده، فقط 2 نفرن که مامان دارن.

امام قلی ساختمانها را با انگشتش نشانم میدهد
ساختمان اشپزخانه و غذا خوری
ساختمان مدرسه
خوابگاه دخترها
3 خوابگاه پسرها.

مادرم از دور می اید

من فصلها را نمیشناسم
روزهای هفته را بلد نیستم
اعداد را درست نمیتوانم بشمارم
مادرم دستانم را میگیرد
میگوید امروز شنبه هست
هر روز یک انگشت از دستت را بشمار
یک دستت که تمام شد
به این شصت دست دومت که رسیدی
غروب که شد میایم و با هم به خانه میرویم.

مادر رفت و تا رسیدن به در تماشایش کردم
و به انگشتهای دستم که خیلی زیادند نگاه میکنم.

/ 0 نظر / 27 بازدید