پناهنده ای در مه

 پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت تهم

 

سه شنبه هر هفته روز حقوق است، حقوق دولت، هفته ای 35 پوند و این هزینه خرید مواد غذایی و بهداشتی هر نفر است. خانه و برق و گاز هم که مجانی ست.
هر سه شنبه ادمهای مختلفی از ملیتهای مختلف در صف ایستاده اند و فرصتی برای دید و بازدید دوستانی که مشغله کاری از هم بی خبرشان کرده بوجود می اید. اکثر کسانی که این پول رو دریافت میکنند بصورت غیر قانونی(سیاه) هم کار میکنند و الی کسی که قانونی(سفید) کار کند کمک هزینه زندگی به او تعلق نمیگیرد مگر در موارد خاص که درامد شخص کفاف زندگی در خانواده ای چند نفره را ندهد.

حکایت و روایت این کمک هزینه زندگی از دید هر کسی متفاوت است. خیلیها تنها به فکر پس انداز کردن و فرستادن پول برای خانواده شان هستند و از هر دری برای پس انداز کردن استفاده میکنند. خانه و اب و برق و گاز که مجانی در اختیارشان است، سیاه کار میکنند و اگر محل کارشان رستوران یا پیتزایی و ... باشد خورد و خوراکشان هم مجانی میشود و این 35 پوند را هم پس انداز میکنند، تفریح و مفریح هم که سرش گرد است. بدین ترتیب بر خلاف تصور خیلیها پناهندگی و مهاجرت و در نهایت زندگی جدید چیزی جز حمالی و مسابقه پول جمع کنی نیست!
بعضی اسم اینجا را گداخانه گذاشته اند و دریافت این کمک هزینه را ننگ میدانند. البته که تعدادشان کم است.
بعضی اعتقاد دارند که دریافت این کمک هزینه به ضرر جواب گرفتن پناهندگیشان است و از این کار پرهیز میکنند. به گمانم فکر اشتباهی ست.
بعضی این کمک هزینه را همان نفت و ثروت به یغما رفته کشورشان میدانند.
بعضی هم هیچ فکری نمیکنند.

نامه های اداری ما هم همینجا به دستمان میرسد. من و حسین و سعید امروز نامه ای از اداره پناهندگی به دستمان رسید. محتوای نامه حکایت از قانون "پیمان شینگن" دارد، قانونی که برای عدم هجوم پناهنده ها به کشورهای ثروتمندتر است و طبق این قانون اگر به هر نحوی ثابت شود که پناهنده ای قبلا در یکی از کشورهای امضا کننده این پیمان بوده مجبور است به همان کشور برگردد و انجا درخواست پناهندگی دهد. این قانون 2-3 سالی ست که وجود دارد اما به دلیل عدم اتصال شبکه های اینترنتی کشورهای امضا کننده به دلایل احتمالا امنیتیشان فاقد کارایی بوده و ما جزء اولین نفراتی هستیم که چنین نامه ای به دستمان میرسد. زمزمه این قانون را در میانه راه شنیده بودیم اما قاچاق بر ها برای اینکه مشتریشان را از دست ندهند از بیخود بودن این قانون دم میزدند.

با دیدن این نامه رنگ از رخسارمان پرید.
خدایا مسبتو شکر. اینم شانسه به ما دادی؟! ریدی!
انگار که سطل اب سردی رویمان ریخته اند و بعد با بیل حسابی کتکمان زدند. سخت است، خیلی سخت.

هر کدام نامه هامان را به وکیلمان میدهیم. وکیل هم اب سرد رویم میریزد و میگوید متاسفانه هیچ کاری نمیتوان کرد.

من ابتدا در اتریش انگشت نگاری شدم و 1 شب در بازداشتگاه بودم. بعد به دلیل عدم اعلام پناهندگی به اسلواکی برگردانده شدم و بعد از سعی دوباره اسلواکی و اتریش را پشت سر گذاشتم و به المان رسیدم و در انجا هم انگشت نگاری شدم. اسلواکی هنوز جزء شینگن نیست و بدین ترتیب من به اتریش برگردانده میشوم.


قبل از این ماجرا به سرنوشت هیچ اعتقادی نداشتم. گمان میکردم ادمی با توان خود به هرچه که میخواهد میرسد و سرنوشتش را خودش رقم میزند اما در زندگی هر چقدر هم که پر توان و عاقل و خود مختار باشی باز هم نیروهای برتری وجود دارند که زندگیت را تحت تاثیر جدی قرار خواهند داد و از ترکیب همه اینها سرنوشت، چیزی که در اختیار ادمی نیست رقم میخورد.

-------------

١۶.۶.٨٨

/ 12 نظر / 61 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ر.

حالا در کل با بیکاری و آوارگی اونجا بمونی بهتره یا اینکه برگردی ایران با این وضعیتی که هست؟!

محمد مسعود علیپور

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلام تعمیرات تموم شد... تابلوی سر در وبلاگو برداشتم و اسمشو عوش کردم نوع موسیقی رو سنتی کردم قالب رو عوض کردم و کلی کارهای دیگه حالا هم که شده یه کافه قنادی شما رو به صرف یک قهوه داغ و تلخ دعوت می کنم منتظرتون هستم سبز و پاینده باشید [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ununoctium

لطف خدا بوده!من اتریش رو به مراتب به انگلیس ترجیح می دم...شما رو نمی دونم؟!!شادوماد این شبا مارو دعا می کنی یا نه؟

مستر شبستری

سلام دوست شیرازی عزیز چندین ساعت زمان گذاشتم و مطالبت رو خوندم خوندن داستان فرارت خیلی خاطرات رو به یادم آورد که خودم تجربشون نکرده بودم! اما داغشون رو از دور احساس کردم......... ازت میخوام یه آرشیو هم به وبت اضافه کنی تا راحت تر بتونیم زندگی و خاطراتتون رو دنبال کنیم من هرقدر گشتم نتونستم آخرین پستتون رو بفهمم و تو اون پیام بزارم یه زمانی وقتی 12 13 ساله بودم8سال پیش سر اردوی جهانگردی واسه شوراهای دانش آموزی به شیراز اومدم شهر جالبی بود و هست و فقط مثل آذربایجان ایران مورد کم لطفی بزرگون قرار گرفته و نمیزارن پیشرفت کنه روی هم رفته من که چیز بدی از فروشنده هاشون ندیدم از بازار شاهچراغ بگیر برو ......... آدمای ساده و روراستی هستند باغهاشون هم که واقعا زیبا بودند چندتا پسر ناز شیراز الاصل هم تو کمپ ما بودند که سنتور و دمبک میزدند خیلی باحال بودند در ضمن خوشحالم که به طور ناشناس با آدمی چون شخصیت شما آشنا شدم چون وقتی متمرکز میشم میبینم که تو خیلی از رفتار ها و منش ها و آداب با هم هم فکر و هم عقیده ایم از او قضایای پناهندگیت فهمیدم سر اون اپلیکیشن ها..... و از طرف دیگه تو گرف

مستر شبستری2

در ضمن خوشحالم که به طور ناشناس با آدمی چون شخصیت شما آشنا شدم چون وقتی متمرکز میشم میبینم که تو خیلی از رفتار ها و منش ها و آداب با هم هم فکر و هم عقیده ایم از او قضایای پناهندگیت فهمیدم سر اون اپلیکیشن ها..... و از طرف دیگه تو گرفتن خونه و شریک زندگی و دعات و ارتباط با زن و ارزشی که قائلی..... و نفرتت از هموسک...... اتریش هم جای خیلی خوبی هست و مردمان با فرهنگ و جا افتاده ای داره و خیلی قانونمند اند ولی یک سری افراد به هزاران راه خودشون رو میرسوننند اونجا ولی سعی نمیکنن خودشون رو تغییر بدن و از سادگی و اعتماد اجتماعی اونها سوئ استفاده میکنن و بازار دوز و کلک ایرانیا داغ میشه..... به هر حال آرزوی موفقیت واست دارم من جای شما باشم بعد اینکه زبون رو یاد گرفتم میرم سراغ کالج های حرفه ای چند ساله اروپا اگه تحصیلات داشته باشی خیلی چیزا واست مثل آبخوردن به دست میاد! مخصوصا با شرایط شما و پناهندگی تون شرایط واسه شما بهتر از بقیه هست از بعضی جهات !!! اینم تقدیم شما باد . شاید خوشتون بیاد Wie soll ich meine Seele halten,daß sie nicht an deine rührt ? Wie soll ich sie hinheben

مستر شبستری3

Wie soll ich meine Seele halten,daß sie nicht an deine rührt ? Wie soll ich sie hinheben über dich zu andern Dingen ?` Ach gerne möcht ich sie bei irgendwas Verlorenem im Dunkel unterbringen an einer fremden stillen Stelle , die nicht weiterschwingt, wenn deine Tiefen schwingen Doch alles , was uns anrührt, dich und mich, nimmt uns zusammen wie ein Bogenstrich, der aus zwei Saiten eine Stimme zieht Auf welches Instrument sind wir gespannt ? Und welcher Spieler hat uns in der hand? O süßes Lied . چگونه روحم را باز دارم که روحت را لمس نکند ؟ چگونه بردارمش از تو ؟ و بگذارمش بر چیز های دگر ؟ آه بر آنم به جایی گم در تاریکی ببرمش جایی غریبه و دنج که هنگام تپیدن اعماقت دیگر نتپد اما هرچه که ما را لمس کند .تورا و مرا چون کمانی یکیمان میکند که از دو زهش یکی صدا بر می آورد بر کدامین ساز نواخته اند مان ؟ کدام بازیگر در دستمان دارد ؟ آه نغمه شیرین

مستر شبستری4

شرمنده نمیدونم چرا کامنت دونی همه کامنتم رو یه جا قبول نکرد این غزل آلمانی رو هم میتونید تقدیم کنید به دوستتون ....! واسه شروع بد نیست قربانت

مستر شبستری

سلامی دگر امروز سایر پست ها رو خوندم .... میبینید نبودن آرشیو چه مشکل ساز میشه! من اول فکر کردم هنوز چند ماه نیست که رسیدین به وین ! امیدوارم پیروز و موفق باشید

lili

هرجای دنیا که باشی بهتر از اینجاست. اینجا فضا یه جوری شده. همه فکر رفتن هستن. هیچکس دلش نمیخواد بمونه. خواهرم داره ایتالیایی میخونه بره ایتالیا. منم هر روز سایتهای دانشگاهها رو پایین و بالا میکنم.