پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت یازدهم

چشمهایم دوباره باز شده اند و تخت بیمارستان بسترم شده. سرم را میچرخانم تا سطلی برای بالا اوردن بیابم که دستانم را دستبند زده به تخت میبینم و پلیس کمکم میکند! چه بر سرم امده در این تنها یک چشم بهم زدن؟ اینرا خودم هیچ نفهمیدم و بعدها چنین شنیدم: روی مبل که دراز کشیدم دستان مرگ به بالینم امدند و همان که لبانش بر لبانم ملموس شد تا بوسه ای بچیند صدای خرخرم بلند میشود و بهنام و دوستش که مرگ را چند قدمی من میبینند با تمام توان مرا سیلی میزنند و اب سرد رویم میریزند و اینها را که بی نتیجه میبینند به ناچار به امبولانس زنگ میزنند و وضعیت را که اعلام میکنند دکتر وضعیت را بحرانی اعلام کرده و تا رسیدنشان که 4-5 دقیقه طول کشیده با تلفن توصیه های پزشکی را اعلام میکنند. همزمان با رسیدن امبولانس 4 ماشین پلیس هم سر میرسند و همه را دستگیر میکنند. اینجا اعتیاد جرم نیست و در این مورد مسائلی مانند اقدام به قتل یا تشویق دیگران به اعتیاد مد نظرشان است.

کاملا به هوش امده ام، با ماشین پلیس به یکی از بازداشتگاه های موقت پلیس نیوکاسل انتقالم میدهند. بخاطر تزریق داروهای تهوع زا به شدت حالت تهوع دارم و مدام بالا میاورم، چنان که حس میکنم دل و روده ام میخواهد از دهانم بیرون بیاید. بعد از بازجویی مختصر به داخل سلولی انفرادی هدایتم میکنند. سلول اتاقی 2×3 با سکویی برای جای خواب و اتاقک کوچکی با توالت فرنگی در یکی از گوشه هاست. ناگهان صدای بهزاد و دوستش را از سلولهای دیگر میشنوم که مرا صدا میکنند. دوست بهزاد گریه کنان التماسم میکند که به پلیس نگویم که او برایم تزریق کرده و در ادامه میگوید که اگر واقعیت را بگویم علاوه بر جرم بودنش از او و مادر بچه ها رفع صلاحیت برای سرپرستی بچه ها میشود و دولت بچه ها را از انها میگیرد. به او قول میدهم که واقعیت را نگویم.

پلیس پزشک برایم اورده و بعد از یک ساعت هم بدون درخواست من برایم وکیل اورده اند. اینجا هیچ بازداشتی بدون وکیل نیست. وکیل پرونده ای را تکمیل میکند و مرا امیدوار میکند و ارامشم میدهد و میرود.

2-3 ساعتی گذشت و یکباره 4 مرد و 1 زن ایرانی به عنوان مترجم داخل سلولم میشوند. یکی از مردها از روی چند کاغذ میخواند و زن مترجم چنین ترجمه میکند: طبق قانون... بند... شما میبایستی خاک انگلیس را ترک کرده و در اتریش درخواست پناهندگی بدهید. بلیط هواپیما برای 14 روز دیگر برای شما صادر شده. پرونده فعلی شما هم همینجا مختومه اعلام میگردد. گفتند و رفتند.

شب را همانجا سپری و صبح مرا به جایی محصور در فرودگاه بیرمنگهام انتقال میدهند. اینج زندان نیست، چیزی شبیه به هتل 3 ستاره در بسته است. چند اتاق خواب و راهروی بزرگی و اتاق تلوزیون و سالن غذاخوری و چند تلفن تمام فضا را تشکیل میدهد. بجز من 5-6 نفر دیگر هم اینجا هستند که زبان هیچ کدامشان را نمیفهمم. فرصتی پیش امده و به خواهرم زنگ میزنم و ماجرا را تعریف میکنم. ماریا مثل ابر بهاری اشک میریزد.

حالم خیلی بهتر از دیروز شده و احساس گرسنگی شدیدی میکنم. وقت غذا در سالن غذاخوری چند نمونه غذای گرم روی میز چیده اند و غذای مرغی را انتخاب میکنم. ناگهان ماموری طرفم میاید هر طور شده حالیم میکند که این غذا حلال نیست و غذای دیگری را نشانم میدهد. از ظاهر ان غذا خوشم نمی اید و ظرف مرغ رابه سمت خودم میبرم، به معنای اینکه من همین غذا را میخواهم. نگهبان میگوید صبر کن. میرود و مردی افغانی را سریع از بیرون همراه میاورد. گمان کرده که منظورش را نفهمیدم. مرد افغانی توضیح میدهد که غذای ویژه مسلمانها ان 2 نمونه دیگر است. میگویم که محمد 1500 سال پیش برای عربهای زبان نفهم و در زمانی که نه اداره بهداشتی بود و نه یخچال و فریزر تنها دو گزینه حلال و حرام را برای اگاهی مردم در نظر گرفته و الان معیار سلامتی مواد غذایی چیز دیگریست! مرغ را برمیدارم و میخورم و به این فکر میکنم که اینها خیلی خیلی بیشتر از ما به ادیان دیگر احترام میگذارند و برای باورهایمان ارزش قائلند!

3 شب و 3 روز گذشت و به چنین مکانی در فرودگاه هیترو لندن انتقالم میدهند. اینجا خیلی بزرگتر از جای قبلیست و شبیه شهرکی محصور است با صدها نفر شبیه به من. شبی را انجا میگذرانم و صبح به بازداشتگاهی در جنوب انگلیس کنار دریا انتقال میابم. اینجا ظاهرا قبلا زندان زنان بوده الان تبدیل به بازداشتگاه اداره پناهندگی تبدیل شده. این به این معناست که اینجا همه بازداشتی ها مشکل پناهندگی دارند و مجرمان دیگری اینجا نیستند. هنگام ورود کمربند و بند کفشم را میگیرند و بجای 40 پوندم کارتی دریافت میکنم که بتوانم از فروشگاه خرید کنم. اینجا تشکیل شده از چهار بند و هر بند دارای 10-15  اتاق و چند دوش است و در هر اتاق 2-3 نفر. درب اصلی بند شبها از ساعت 8 تا 6 صبح بسته است و از 6 صبح تا 8 شب برای غذا و سرگرمیهای مختلف از قبیل سالن ورزش با دستگاههای متنوع و جدید، کلاسهای نقاشی، موسیقی و زبان به بیرون از بند میرویم. نیم ساعت هم فروشگاه باز است و اغلب سیگار پیچستون میخرند. هر روز دکتر معاینه ام میکند و داروی ارام بخش دریافت میکنم. اینجا هم وکیلی دارم که نمیدانم از چه چیزم باید دفاع کند. برای هر مذهبی مکان عبادت وجود دارد و هر یکشنبه همه در سالن غذاخوری جمع میشویم و دبلنا بازی میکنیم. هر نفر دو کارت دریافت میکند و نگهبانی بلند شماره ها را میخواند. 5 شماره که در یک ردیف جور شد برنده میشوی و به نفر اول تا سوم هم جایزه میدهند. روزها به توصیه دکتر در کلاس نقاشی شرکت میکنم. از میان رنگها ابرنگ را انتخاب کرده ام. قرار استمسئولی از اینجا بازدید کند و به همین منظور نقاشیهای برتر انتخاب میشوند و به نفر اول تا سوم به ترتیب 30 ، 20 و 10 پوند جایزه میدهن. عمر ماندنم اما به انجا کفاف نمیدهد. ایران هرگز بازداشت نبوده ام اما به گمانم اینجا در برابر زندان و بازداشتگاه های ایران شبیه بهشت است!

وضعیت روحی مناسبی ندارم. مهر و محبتهایشان هم اصلا به دلم نمینشیند. از طرفی از خانه شان بیرونم میکنند و از طرفی مراقب سلامتم هستند. در بند 2 نفر ایرانی دیگر هم هستند که یکیشان زن انگلیسی دارد و همسرش باردار است و 4 ماه اینجا بازداشت است و باید به ایران باز گردد. اینجا از ملیتهای مختلفی بازداشت شده اند و بعضی به کشورهایشان بازگردانده میشوند و بعضی مثل من به کشور ثالثی. پسر ایرانی که 5 سال اینجا زندگی کرده میبایست به ایران برگردد و عجیب اینکه تنها ملیتی که بدون امضاء پذیرش برگشت به کشورشان بازگردانده نمیشوند ایرانی ها هستند. پسرک اما با وجود اینکه هنوز فرزندش را ندیده از 4 ماه بازداشت برای بار دوم خسته شده و قصد امضا کردن و برگشت را دارد. میگوید که هیچ چیز بدتر از بلاتکلیفی نیست. نگاهش که میکنم به خودم امیدوار میشوم و میگویم که چیز زیادی را از دست نداده ام.

پسرک ایرانی تعریف میکند که قبل از من پسری ایرانی اینجا بوده که برای انکه به اتریش برگردانده نشود دست به هر کاری از جمله حلق اویز شدن خودش زده و در انتها باز هم برگشت خورده است. میگویم خانه ای که تو را از ان بیرون میکنند جای ماندن نیست!

 


خواهرم و خانواده اش به ملاقاتم امده اند. خواهرم لباسهای گرم و مقداری پول و کمی لواشک و قره قوروت برایم اورده. چشمهایش قرمز است اما خودش را ناراحت نشان نمیدهد. میگوید اتریش زندگی کن، ارام و خوش، هم ما مکانی برای تفریح خواهیم داشت و هم تو برای تفریح اینجا میایی. اسمان همه جا یکرنگ است.

زندگی در انگلیس با وجود همه مشکلاتی که برای هر خارجی وجود دارد میتواند فرصت خوبی برای موفقیتهای مالی و کاری باشد و هر شخص یا خانواده بهشت کوچکی را برای خود بسازند اما هرگز برای همه چنین اتفاق نمی افتد و برای خیلی ها اینجا تبدیل به جهنم میشود. درست مثل ادمهای شهر خودمان، یکی موفق و یکی...


زمان رفتن فرا رسیده و دوباره به فرودگاه هیترو لندن انتقال میابم و لندن را به مقصد وین ترک میکنم.

-------

از گروه 4 نفره ای که از شیراز راهی و به انگلیس رسیدیم یکی زیر 18 سال بود و از او بی خبر شدیم. من بعد از 7 ماه به اتریش برگردانده شدم. سعید 3 ماه بعد از من در خانه اش بازداشت شد و به اتریش برگردانده شد. حسین بعد از برگشت من غیر قانونی کار و زندگی میکرد، 14 میلیون تومانی(9 هزار پوند) را که حاصل  دو شیفت در 15 ماه بدون تعطیلی کار کردنش بود به قاچاقچی جهت رفتن به کانادا پرداخت کرد و هنگام پرواز در فرودگاه دستگیر و بعد از 2 ماه بازداشت به اتریش برگردانده شد(10 ماه بعد از من).

----------

١٢.١٠.٨٨

پایان

/ 4 نظر / 54 بازدید
پرواز...(یادم رفته)

دسته بندی خوبی برای وبلاگت انجام دادی بعد از مدتها اومدم و خیلی از پستهای این قسمت را نخوندم در عوض پستهای پرورشگاه را خوندم و به طرز نوشتارت غبطه خوردم و اینکه میتونه انقدر خوب احساساتت را منتقل کنه[لبخند]

مهدي

سلام اقا كوروش ادامه بده من به تجربياتت احتياج دارم اخه منم تو فكر پناهندگيم بقيه ماجراتو بي صبرانه انتظار مي كشم تا بنويسي موفق باشي در پناه حق

رضا

سلام کوروش جان.ما منتظر ادامه خاطرات مهاجرتت هستیم.موفق باشی.همه غربت کشیده ها

H

آلمانو اتریش چی؟!