شاهرخ شیرازی

شاهرخ ملقب بود به شاهرخ شیرازی. پسری خوش قلب و مهربون با لهجه شیرازی غلیظ، امده از میان کوچه های قدیمی سردزک، زادگاه من. همان کوچه های پیچ در پیچ با دیوارهای گلی که تنها دقایقی با مقبره شاه چراغ فاصله داره و هنوز خاطرات جدال داش اکل و کاکو چراغ کم سوی امید مردمان ان محل.
کوچه هایی که پر بود از صدای یاکریم و خونه هایی با دربهای چوبی و دو کلون با صدای ریز و درشت. زن کلون ریز میزد و مرد کلون درشت.
حوض اب پر از ماهی گلی در میانه حیاط و اطراف حیاط پنج دری و دالون و اتاقها با پنجره هایی رنگ به رنگ و دیوارهای کاشی کاری تزیین حیاط.
درون اتاق که دراز میکشیدی سقف چوبی نقاشی شده حکایت از شیرین و فرهاد و رستم و اسفندیار رو مث فیلم نشون میداد.
در تمام خونه ها همیشه بروی مهمون باز و فالوده اعلای دکان چند قدمی بهترین وسیله پذیرایی.

با رفتن پدرم سالها پیش فصل کوچ خانواده ما هم سر رسید و بعدها وقت دیدار مادر با همسایه های قدیمی تو همون خونه خاطرات حک نشده 1 سالگیم رو تو ذهنم تداعی میکردم.

کوچه هایی که پر بود از صفا و صمیمیت اما مدتهاست رنگ دیگه ای داره. هر روز سقفی فرو میریزه و بچه هاش هر روز خبر مرگ جوونی رو زیر تزریق میشنون. نوجووناش از 14-15 سالگی با مصرف هرویین اشنا میشن و خرید و فروش مواد تنها نور امید و نجات. زن همسایه قدیمی تو سن 65 سالگی حالا سرپرستی 7 تا بچه قد و نیم قد که تنها یادگارهای 3 پسرشن که زیر تزریق جون دادن رو داره. نوه 13 سالش که درشتی سینه هاش حکم اجرای وظائف زن بودن رو براش داره با پسر 21 ساله خوبی از 2 کوچه بالاتر که معتاد نیست و تنها هرویین فروشه در حال ازدواج به امید رهایی از بدبختی.

خانواده شاهرخ که همه امیدشون رو از دست داده بودن مث خیلی از خانواده ها فکر چاره میکنن و پسرشون رو راهی اروپا میکنن تا شاید فرج خیری شد و پسرشون از دام اعتیاد و تزریق نجات پیدا کنه.
شاهرخ از قضای اتفاق 6 ماه رو تو خوابگاه دانشجویی بزرگی کنار بیمارستان بزرگ شهر با من زندگی میکرد. خوابگاهی که متعلق به دانشجوهای پزشکی بود و از طرف صلیب سرخ به مدت 6 ماه و در 3 طبقه بالایی (15 و 16 و17) میزبان پناهنده ها بود. من ابتدای ورودم به اتریش بود و این 6 ماه تنها زمانی بود که من توی مجتمعی به عنوان هایم پناهندگی زندگی میکردم. من طبقه 15م زندگی میکردم و شاهرخ طبقه 17م و ما تنها ایرانیهای اونجا بودیم. هر طبقه 10-12 تا سوئیت مجزا که از 1 اطاق و 1 انباری و 1 اشپزخونه کوچولو تشکیل میشد و یک یا 2 نفر هم با هم زندگی میکردن.

ما تقریبا همه روز رو بیکار بودیم و منتظر طی شدن مراحل پناهندگی و اجازه اقامت. شاهرخ که از قبل اعتیاد شدید داشت و حالا مدتی ترک کرده بود تمام وقتش رو تو پارک یا جاهایی که سیاهپوستا خلاف ماری و کک میکردن میگذروند. سیاهپوستا که به خاطر رنگ پوستشون همیشه مزنون به خلاف هستن و تر و خشکشون با هم میسوزه برای احتیاط از به دام نیفتادن، جنس خودشون رو جایی بیرون خونه تو طبیعت و... پنهون میکردن و شاهرخ هم عین موش کور هر از چندی جاساز خرده فروش هاشون رو پیدا میکرد و یکی دو هفته ای سرگرم مصرف میشد و باز روز از نو و روزی از نو. سیاها از دستش شاکی بودن و فقط میتونستن تهدیدش کنن و از طرفی هم گاهی بهش جنس مجانی میدادن تا شاهرخ به جاسازشون دستبرد نزنه.
شاهرخ دوباره رو به اعتیاد اورد و این بار بجای هروئین، کوکائین مصرف میکرد. 2-3 ماهی گذشت وارتباط ما کماکان در حد سلام و احوالپرسی پایین خوابگاه بود تا اینکه شاهرخ به اتاقش دعوتم کرد و ساکی پر از هروئین و کوکایین رو که به صورت بسته های 1-2 گرمی بود نشونم داد. چیزی حول و حوش 3-4 کیلو جنس.
شاهرخ: این جنس 1 خورده فروش نیست. کلی پولشه. اگه خودم مصرف نداشتم کلی پول به جیب میزدم... میخام امشب مهمونت کنم...
شاهرخ حرف میزد و توپ های کوچولوی سفید و قهوه ای رو جدا میکرد و با سفیداش همونجوری که تو انگلیس یاد گرفته بود کراک درست میکرد و رو پیپ دست سازش میکشیدیم. من که اولین تجربم بود هرچی میکشیدم هیچی نمیفهمیدم و بعد از ساعتی شاهرخ بهم گفت تو اصن این کاره نیستی. من 20 گرم باز کردم هنوزم میگی چیزیم نیس...
من که نمیدونستم باید چجوری بشم تنها تغییری که تو خودم دیدم این بود که تا فردا شبش هیییچ گرسنه نمیشدم.
وضعیت شاهرخ هر روز بدتر میشد. هر از 2-3 روز 1بار با بی اشتهایی کامل ساندویچی رو میخورد تا به قول خودش شکمش به کمرش نچسبه. شاهرخ رو به تزریق کوکائین، کاری که معمولا انجام نمیدن اورده بود. کوکائین فوق العاده توهم زاست و انرژی کاذبی که به ادم میده باعث میشه که احساس گرسنگی نکنی و دست به کارهایی هم که تو حالت عادی انجام نمیدی بزنی. معمولا ازش انرژی رقص و خوش گذرونی تو پارتیها رو میگیرن.
نیمه شبی(3 نیمه شب) شاهرخ بعد از تزریق کوکائین تو یکی از پارکهای مرکز شهر این توهم به سراغش میاد که هوا داخل رگش رفته و تا چن لحظه دیگه میمیره. بازوی دست چپش رو با تمام توان با دست راستش محکم میگیره تا به خیال خودش جلوی ورود هوا به قلبش رو بگیره. دستش هر لحظه بیشتر ورم میکنه و به مردی که بطری ابجو دستش بوده التماس میکنه تا بطری رو بشکنه و باهاش دست خودش رو پاره کنه تا هوای توی رگ بیرون بیاد و وقتی با بی اعتنایی مرد روبرو میشه برای نجات خودش دست به کار میشه و با دندون به اندازه 1 گردو گوشت و رگ دستش رو میکنه و خون از دست ورم کرده فواره میکنه و رو زمین میفته و چن دقیقه بعد امبولانس به بیمارستان میبردش.

مهلت زندگی ما تو خوابگاه تموم شد و بعد از اون من و شاهرخ همدیگرو به ندرت میدیدیم. تقریبا دیوونه شده بود و تو خیابونا برا خودش میرقصید و منگ وار شعر میخوند. هیچ کدوم از مراحل پناهندگیش رو طی نکرده بود و تو هیچ مصابحه ای شرکت نکرده بود و چن تا پرونده بستری تو بیمارستان روانی داشت. هر وقت میدیدمش این توهم رو داشت که سیاها دنبالشن و میخان بکشنش. تو هایم جدیدش روزی این توهم بهش دست میده که چن نفر پشت در قصد جونش رو کردن. کمد رو پشت در میندازه و از پنجره طبقه پنجم بیرون میاد تا خودش رو به پنجره اتاقهای بغلی برسونه. مردم از تو خیابون میبیننش و اتش نشانی به دادش میرسه و نجاتش میده.

روزی خانوم کرد عراقی که فارسی هم بلد بود از یکی از دفاتر سازمان ملل باهام تماس گرفت و گفت شاهرخ به خاطر طی نکردن مراحل پناهندگی و اختلالات روانی دستگیر شده و قراره به ایران برگردونده بشه و خانوادش تنها شماره تو رو داشتن و بهم دادن تا من راهی رو که تو حوزه اختیاراتم نیست به شما بگم و با انجامش از بازگشت شاهرخ به ایران جلوگیری کنید. یادم افتاد که قبلا شاهرخ شماره تلفن منو به خانوادش داده بود تا بهش زنگ بزنن. فردای اونروز برادر شاهرخ تماس گرفت و گفت میدونه که برادرش همون راهی رو ادامه داده که ایران دچارش بوده و تنها مادرشون تصور میکنه که پسرش زندگی خوبی داره و ازم خواست تا به شاهرخ کمک کنم تا با این کار خیال خوش مادر به خواب تبدیل نشه. برنامه شاهرخ رو دنبال کردم و ازاد شد. شاهرخ دوباره به اعتیادش ادامه داد و هر وقت که منو میدید منو به کبوتری تشبیه میکرد که تو همون کوچه های قدیمی سردزک هر روز صبح جلوی پنجره اتاقش میدیده! بعد از چن ماه دوباره شاهرخ دستگیر شد و طی توافقی بین ایران و اتریش به ایران بازگردانده شد.

 

 

 

یکی از سرگرمیام پیاده روی تو کوچه پس کوچه های مرکز شهر وین هست. کوچه هایی که حکم همون سردزک شیراز خودمون رو داره و پر از بوتیک های اعلا با اجناس گرون قیمت و تو هر فزعی پر از رستوران و بار و مغازه های شیک که یکی از مهمترین اماکن جذب توریست به حساب میاد و مالکین این مغازه ها و خونه های اون محل هر کدوم جزء اشراف به حساب میان. هر بار به خودم میگم چی شده که بافت قدیم شیراز که نشون از قدمت تاریخیش داره هر روز ویرانه تر میشه و هر روز جوونا و نوجووناش تو دام اعتیاد میفتن اما بافت قدیم شهر وین به این زیبایی دراومده و کلی جذب توریست میکنه!

/ 11 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

بیا با هم فکر کنیم که چی شده...

lili

امکان نداره! تو مملکتی که هر سال کلی آمارای باور نکردنی از مبارزه با قاچاق مواد به مردم میدن...تو ایرانی که از رده بالاهای مملکت تا زیر دستاشون دنبال اشتغال زایی و فراهم کردن تفریحات سالم!!! و رفاه برای مردم هستن همچین جوونایی پیدا بشه؟!!! باور میکنی؟ فکر کنم اینجایی که گفتی ایران نباشه![سبز]

آزاده

کوچه ها شاید همون کوچه ها باشه ولی مسئولین مملکت زمین تا آسمون فرق دارن . شما آقای رییس جمهور محبوب رو با این اجنبی های کون نشسته مقایسه میکنی ؟[قهر]

محمد

با سلام وبلاک جالب ودر حین حال زیبایی دارید .دوستدار تبادل لینک با شما هستم .پس منتظرم حتما به من سر بزنید

م.ا

نتونستم فکرم رو متمرکز کنم و بخونمش ........ولی حتما مثل بقیه نوشته هات زیباست ....بسیار آشفته ام [ناراحت]

ununoctium

ولی من تا تهش خوندم... نمی تونم یه معتاد رو درک کنم در حالی که تو کل زندگیم یه سیگارو تا ته نکشیدم.پس خفه می شم نه تایید می کنم نه تقبیح!

نسترن

ممنون از اطلاعاتتون پیداش می‌کنم [چشمک] [گل]

علی

هیچ کجو والو سردزک نمیشه.