پناهنده ای در مه

 پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت هشتم

 

به گذشته که مینگرم میبینم که سفرهای برون شهریم ناچیز و انگشت شمار بودند. حتی زمانی که بمبارانهای موشکی عراق جای بمبارانهای راکت رو گرفته بودند و مردم از شیراز به اطراف میگریختند، در شهر مانده بودیم و صلوات پناهگاهمان بود. با تمام این وجود همیشه شنیده بودم که غیر شیرازیها شیرازی ها را دوست دارند و به انها به چشم ادمهای مهربان و مهمان نواز مینگرند. اینجا اما نگاه غیر شیرازیها کمی متفاوت تر از ایران است و گاهی اختلاف و در گیری هایی هم به وجود می اید. علتش را من اینگونه میبینم:
1. تعداد زیاد مهاجران شیرازی
    شیراز پایتخت فرهنگی ایران محسوب میشود و بدین منظور از دیر باز تلاشها برای صنعتی نشدن ان وجود داشته و دارد و در انقلاب نوپای ما انقدر مسائل مهمتر از هنر و فرهنگ وجود دارد که کمتر کسی وقت فکر کردن به انها را پیدا میکند. بدین ترتیب سالهاست که از بعدهای مختلف، بافت شهری و تامین کار برای جوانان و ... به شیراز و شیرازی ظلم شده و مثل همیشه مهاجرت دری بسوی زندگی نو بروی جوانان باز. رفاه و ارامش طلبی  شیرازیها هم مزید بر علت.
2.شیرازی نام گرفتن تمامی مردم محترم استان پهناور فارس
    همونطور که من و خیلی از شیرازیها و به گمانم اکثر مردم جنوب قدرت تفکیک ساکنیت مردمان خطه سرسبز شمال را از لهجه شان، بخاطر فرسنگها فاصله، نداریم و ساکنین غربی ترین نقطه مسکونی تا شرقی ترینشان را همه با هم رشتی میشناسیم (همینطور ساکنین شمال غرب ایران را همه تبریزی و ...)، مهاجران نیمه شمالی ایران هم لهجه همه ساکنین استان فارس را لهجه شیرازی میشنوند و همه را شیرازی میبینند. گاهی این نااگاهی تا انجاست که بعضی لهجه خوزستانی و شیرازی را از هم تشخیص نمیدهند.
معرفی شدن تمام مهاجران استان فارس و اضافه شدنشان به شیرازیهای مهاجر که خود کم نیستند باعث نام گرفتن بیش از یک سوم مهاجران به شیرازی ها شده. حال با وجود نوع تفاوت زندگی در شهر بزرگ و کوچک و روستا، تعریف جدیدی از شیرازی ها در ذهن نقش میگیرد.
3. شیرازیها متمایل به اهل پایتخت بودن نیستند
    شیرازیها معمولا کمتر سنتهای ایرانی بودن خود را فراموش میکنند و به قولی مدرن اروپایی نمیشوند.


دیدگاه اطرافیان و صفت گذاری هاشون روی اقوام مختلف اما به نظرم چیزی جز سطحی نگری نیست. برای من هر ایرانی، از شمال تا جنوب، شرق تا غرب، با هر قومیتی عزیز و قابل احترام هست. تو ایران هم گه گاه لباس محلی بلوچ و عرب و عشایر به تن میکردم.

 


دغدغه خاطرم از ابتدای مهاجرتم به انگلیس تا به امروز بیشتر از هر چیز طی شدن مراحل پناهندگی ام هست و پناهنده های بلاتکلیف و بی جواب چند ساله را که میبینم تنم میلرزد. کم لطفی دوستان قدیمی هم به نوبه خود افسرده ام میکند. پسر عمویی که سالها صمیمیت و دوستیمان زبانزد همه بود دیگر مثل گذشته نیست و بعد از گذشت 3 ماه و اندی تنها یکبار همدیگر را ملاقات کرده ایم و چه سرد. دختر خاله ام که سنبل مهمان نوازیست و مهمانیهای انچنانی میدهد مثل همه فامیلهای دیگر حتی یکبار هم دعوتم نکردند. هنوز هم هر روز کوله پشتیم را پر از تبلیغ پیتزا میکنم و کیلومترها خانه به خانه پخش میکنم. غریبه ای به تلفنم زنگ میزند و تهدیم میکند و مرا از پیگیری دوستیهای گذشته ام منع میکند، بی خبر از انکه پشت روح ارامم شیری خفته که در وقت خود درنده ترین میشود، هر چه ناسزا به زبانم میاید نسارش میکنم. عیبی ندارد، اینهم هدیه ای از اشنای دیروز و غریبه امروز!

درگیر مشکلات خودمم و بواسطه کارم درگیر ارتباطات جدید. بیشتر اوقات را یا سر کارم و یا پای اینترنت. تا حالا هرگز اینچنین وابسته دنیای مجازی نشدم و این نشان از تنهایی ست. حتی یکبار هم برای تفریح مرکز شهر لندن نرفتم!

همکار جدیدم به خانه شان دعوتم میکند و با دوستانش دور هم مینشینیم. محمد رضا(دوست دوستم) گرم میگیرد و شماره مان را رد و بدل میکنیم. فاصله خانه مان تنها پارک بزرگ و زیبایی ست و با برنامه همدیگر را در پارک ملاقات میکنیم. حرف گفتنی دارد و بعد از کلی من و من با احتیاط زبان میگشاید:
-امیدوارم ازم نرنجی! از همون اولی که دیدمت فهمیدم با بقیه فرق داری، هر بار که دستتو گرفتم انرژی عجیبی بهم دادی! من به تو حس عجیبی دارم، حس میکنم گم گشتمو پیدا کردم! من از جنس زن بیزارم و اگه با من باشی بهت قول میدم برای همیشه باهات بمونم!
+یعنی تو همِ جنسِ بازی؟
-اره!
نمیتونم جلوی خندمو بگیرم و میگم:
+من، تو، هر دومون پشمالو! عین هم ... داریم!
-چه عیبی داره؟! خیلی هم قشنگه، چرا فقط دخترا باید از ما خوششون بیاد و ما از هم گریزون؟!
+ببینم این انرژی که از دستهای من به طرفت اومد بهت گفت که منم گیم؟
-اذیتم نکن!
+ تا الان فکر میکردم که مشکل مردهای با احساس دوتاست، یکی نگاه تمسخر امیز مردهایی که خشونت و مردونگی رو تکمیل کننده هم میبینن و دومی نگاه تنفر زنهایی که از ظرافت و پر احساسی خودشون هم بیزارن، چه برسه به مردهای اینچنینی! حالا ظاهرا مشکل شده سه تا! نگفتی حالا تو دوست داری فاعل باشی یا مفعول؟
-برام فرقی نمیکنه، فقط با تو بودن مهمه! بهم صریح و پوست کنده جواب بده.
+دوست گی من ما مثل هم نیستیم. برای من شگفت انگیزترین کاردستی خدا میمی خانوماست، مال من و تو که پنچره، و شیرین ترین لحظه زندگی برام وقتیه که پشتوانه و تکیه گاه دختری باشم. من همبستری با زن، این موجود هستی بخش رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم و با وجود احترامی که برات قائلم به نظرم گی بودن یعنی کابوس هر پدری و این چیزی بجز تن دادن به وسوسه ممنوعه ای که در کنج خیال هر کسی نهفته ست نیست. 

----------------

١.۵.٨٨

/ 2 نظر / 37 بازدید
مهدي

[تعجب]

پیمان

سلام قلم زیبایی دارید. جزئیات رو هم زیبا و جذاب شرح دادین. یه نفس چند ساعت خوندمشون. کار با ارزشی کردید که نوشتید. ممنون مطالب رو از مهاجرت غیر قانونی شروع کردم و با پناهنده ای در مه ادامه دادم. به نظرم اومد اینا دنباله هم بودن. حالا بقیش کجاست؟ به نظرم یک کمی پیدا کردن مطالب پشت سر هم تو وبلاگتون گیج کنندس. در کل ممنون.