مادر

شبی عجیب و غریب در تهران گذشت و صبح راهی زادگاهم شدم. همه از اومدنم باخبرند و تعدادی به پیشبازم خواهند اومد. دلهره عجیبی سراغم اومده، هرچی به سالن انتظار نزدیک میشم ضربان قلبم تندتر میزنه، از پشت شیشه دستای تکون خور رو میبینم، کلی ادم اومدن پیشبازم، بهشون  میرسم و یکی یکی تو اغوش میگیرمشون و میبوسمشون. حس عجیبی دارم، معیارهای درونیم دجار اختلال شدن، سالها اروم اروم به تنهایی خو گرفتم، فهمیدم که تو خونه هیچ کس چشم انتظارم نیست، نه از مادر و اشپزخونش خبریه و نه از رفت و امد فامیلی، اونقدر تنها که مراقبت بیشتری از خودم میکنم تا مبادا مریض بی پرستار بشم(گرچه با 1 تلفن 3 سوت امبولانس میاد)، اونقدر تنها که به معنای واقعی یاد گرفتم که برای خودم زندگی کنم و نه دیگران، و اونقدر دور و تنها بودم که حالا که دورم این همه اشنا جمع شدن مات و مبهوت شدم.

مادرم رو بینشون نمیبیم، مادرم بیرون روی صندلی نشسته، وای چقدر پیر شده، بسراغش میرم و محکم تو اغوش میگیرمش، بغضش میترکه و گریه میکنه و هی میبوسمش و با تمام توان جلوی شک بغض رو میگیرم تا گریه نکنم. دوست ندارم اشکهامو کسی ببینه. دستهاشو میگیرم و بلندش میکنم و قدماشو که اروم اروم برمیداره اسمون تو سرم خراب میشه.

 

حتی تا چند روز پیش پشت تلفن مامان صداش میکردم و الان مادر، مادرم، مادر من صداش میکنم. تو این چن روزه مدام پوست چروک خوردش رو برانداز میکنم، دستاش رو نوازش میکنم. مادرم تو رو به اندازه هزار سال کمت دارم. دلم میخواهد بگم برهنه شو تا همه تنت رو تماشا کنم، پوستای چروکیده رو با دستام بکشم و دعا کنم تا محو بشن. دلم میخواهد پستانهایت را دوباره به دهان بگیرم. مادرم من همیشه و همه حال تو رو کم داشتم.

مادر خوبم منو ببخش، من اولاد ناخلف توام. منو بخاطر تمام قدر نشناسیام ببخش.

/ 5 نظر / 52 بازدید
من و ما

دلم گرفت ،حس بدي بهم دست داد ،يعني وقتي من هم برگشتم ... بعضي وقتها ..نمي خوام بهش فكر كنم كه ممكنه حتي شانس ديدنشون را نداشته باشم

یک مسافر

فقط به همراه مادرت اشک ریختم. حیف از همه فرصتهای باهم بودن.

ali

[ناراحت]