تکرار دوباره سوال

 

مدت کوتاهیه دارم تو یه ادرس دیگه داستانی رو مینویسم و زنگ خطری رو احساس میکنم .

یه سوال قدیمی باز برام تکرار میشه که"چرا مینویسم؟" و "چی بنویسم؟".
جوابش ریشه تو اخلاق و رفتار و نوع زندگیم داره.مهمترین دلیل برای نوشتنم پر کردن وقت فراغت و داشتن یه دفترچه از روزمرگیامه و از اونجایی که فراموشکارم و سریع و عجیب غریب در حال تغییر، میگم شاید در اینده بخوام برای بهتر شناختن خودم و پی بردن به راز راه زندگیم نگاهی دقیقتر به گذشته داشته باشم.

فروردین 83 اولین فرصتی بود که وقتم کاملا ازاد بود و با تشویق و کمک نویدشروع به نوشتن تو وبلاگ برهنه کردم.(به خاطر یادگاری ناحق نوید توضیح اضافی رو در اخر مینویسم)

فلسفه نوید برای نوشتن اصلا برام جالب و جذاب نبود و "قصد نوشتن" شعرهایی بود که از مغز همیشه ناقصم تراوش میکرد. طبع شعر سرایی رو خارج از حس مشترک بیشتر شیرازیا بصورت موروثی دارم و ناقص چون از طرفی هیچ تلاشی و مشوقی برای شکوفا شدن طبع شعر سراییم نداشتم و در عین حال خیلی هم دوست داشتم که میتونستم مثل مانادختر داییم حرفی برای زدن داشته باشم.

این همون محدود جاهایی هست که  کمبود پدر رو حس میکنم. 

برهنه دل وبلاگ دومم برای نوشتن داستانی از زبان یه دختر بود. ترکیبی از فانتزی و واقعیت  زندگی چند تا از دوستای دخترم.انرژی خوبی برای نوشتن داشتم و حوادث واقعی اون داستان درک نبود ظرافت دخترانه رو تو نوشته ها حداقل کرده بود.

جای گفتن داره که من اکثر فمینیست ها رو دوست دارم و میفهمم. فکر میکنم که اگه باهم شریک عشقی بودیم نقطه ای برای اعتراض شخصی رو تو رفتارم نمیدید. دفاع از زن مظلوم هم که قسمتی از دفاع از مظلومه و برام مث همیشه دلنشین.

فرید جون لطف کردن و مث بلاگ برهنه  ،بلاگ برهنه دل و بلاگ پاندول رو که خواستم ارشیوی از داستانهای کوتاه باشه زحمت پسوردش رو کشیدن. "انشعابات فرجام فرید".
 
وین که اومدم یه سالی رو سخت درگیر زندگی شدم و دور از فکر نوشتن تا روزی تصمیم گرفتم که یه خونه مجازی داشته باشم و اینجا رو خونه خودم کردم.
بعد از هدیه فرید از انگیزه"بالا رفتن امار بازدید کننده وبلاگ"،خواننده داشتن  برام نه تنها شیرین نبود بلکه نشانه هایی از دور شدن " برای خودم زندگی کردن" بود.
نداشتن قالب مورد علاقه با وجود هزینه مختصری  که براش میپردازم از یه طرف و دور شدن از دنیای واقعی تر اطرافم از طرفی دیگه به دفعات سبب دلسرد شدنم از نوشتن شده اما نتیجه تا حالا گرم نگه داشتن کلبه سادمه.

مدت کوتاهیه  شروع کردم به نوشتن داستانی تو یه بلاگ دیگه که برخلاف واقعی جلوه دادنش چیزی جز الهام گرفتن از گوشه ای از زندگی یه دوست فوق العاده دوست داشتنیم نیست و زنگ خطر ی رو که ابتدا اشاره کردم درست تو همین نقطه پنهونه.فعلا توضیح بیشتری از اون بلاگ نمیدم.

 .

توضیح اضافه:
بعد از سالها قصد گلایه ازتو ندارم فرید و بیان دوبارش تقویت این نقطست که بدونی من از واقعیت زندگیم فرار نمیکنم.باهاشون زندگی میکنم.
من و تو تو مدت 3 ماه همخونگیمون دوستای خوبی با هم بودیم. با هم دیسکو میرفتیم. نوروزمون رو صفا دادیم و سیزدمونو با خوشی بدر کردیم.گاهی درد دلم میکردیم.
ناحق گویی و دروغتم میزارم پای بچگی و خامیت.پای تاثیر منفی دنیای ارتباطات نتی تو شخصیتت. وبلاگ نویسی شخصیتی ازت ساخته که ظاهرا برات شیرین تر از شخصیت واقعیته و فکر کردی که این تاثیر روی منم صادقه و...
نگران دوستی و هم خوابی با دخترا هم نباش     
شیرینه و لازم و بی ایراد برای همه مجردا
اگه عشقای یه شبه با دخترای تاپ اروپایی رو میخوای راحت تو دیسکو بهشون بگو. اونا مشتاق تر از تو هسن. دخترای روستاییشون هم که گرچه تو نگاه خاصی خیلی با کلاس نیسن ولی  جذابیت "دختر بلند اروپایی" رو دارن. با یه صداقت و عشق قابل ستایش.خلاصه که از این بابت دلخور نباش و راحت حالشو ببر.
نوشتی [حرمت نون و نمک... ]خب بی انصاف من و حسن که هر روز کوله پشتی دزدیمون پر بود. به قول خودت المانیای پولدارم هر روز سفرشون اینطوری رنگین نیستو...
اینقدر وفور دزدی داشتیم که من شدم یه اشپز خوب.
تغذیه بین درسات  برات ساندویچ درست میکردم که خرج خرید خوراکت بیرون از خونه هم حداقل بشه.هم من راضی بودم هم تو. دیگه دروغ گفتنت چیه!
تو خودت رو بذار جای من و قضاوت کن. من اون مبلغ رو تو اوج تعجب حسن بهش قرض دادم و تو برگشتنم از هامبورگ به وین فقط با 10 یورو راهی شدم. اونم تو شرایط سخت بی پاسپورتی. حسن گفت که باید اجاره 3 ماه رو که اینجا زندگی کردیم از این پول بدیم. با میل قبول کردم. حالا گلایه من از حسن برا اینکه فقط 100 یورو از مابقی رو بهم نداد و منو بی پول به کشور دیگه ای فرستاد اینقدر برا تو سنگین تموم شد که حتی به خواهر منم توهین کنی!

نوشتی "سه ماه ما از دست تو نمی تونستیم راحت شب ها بخوابیم..."
تو که معتقدی و نوشتی "
وقتی با یکی مشکلی داری باید بیای روبروش واستی بگی من به خاطر این موضوع با تو مشکل دارم،نه اینکه
مثل خاله زنک ها خودشو قایم کنه  و پشت سر آدم حرف بزنه..."
پس چرا یکی از اون شبا بقول خودت مث مرد نگفتی که ناراحتی و من مزاحم خوابتم...!
اگه مث الان خودم گاهی ک.و.ن گشادی و کلاس نرفتی چرا گردن من انداختی.
منصف باش
نه برای من
برای قشنگتر شدن شخصیتت
شخصیتی که از نظر من با وجود محدود خطاهایی خیلی هم قشنگه.

/ 10 نظر / 10 بازدید
مهرداد

می خواستم از عشق بنویسم، یادم آمد که هم اکنون مردمانی در سرزمینی دور به نام دارفور به خاطر دفاع از حق مشروع خویش بی رحمانه کشته می شوند. می خواستم از عشق بنویسم، یادم آمد که پستان مادران فلسطینی در دهان اطفالشان به خاطر طمع استعمارگران و افزودن بر سرمایه های نامشروع خود،در حال خشکیدن است. می خواستم از عشق بنویسم، یادم آمد که نباید راه دوری بروم،در سرزمین مادری ام بسیاری از مردمان این دیار کهن که ذخیره های فرهنگی و مادی بسیار در آن نهان دارند،به خاطر سوء مدیریت استفاده از این سرمایه های نهفته در گرداب مشکلات اقتصادی گرفتار آمده اند،و در بین آنها هستند کسانی که شبانگاه بعلت عدم تامین معاش خود و فرزندانش با رخساری آکنده از شرمساری و خجالت پای به کلبه ای که می توانست دولت سرایی باشدمی گذارند و به قول ادیب سخن احمد شاملو: . . . وبلاگ زیبا و پرمحتوایی داری خوشحال میشم به کلبه من سر بزنید[گل]

آرش

سختی زمستان زندگی , بهار خود را در پیش دارد… قیام وحدت تحت راهبری یگانه نجات دهنده ملت ایران ” آقا پروفسور ابراهیم میرزایی

نازنین

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند . تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان ... [تایید]

سحر

چقدر وبلاگ دااری.......[چشمک][چشمک]آدرس وبلاگ داستانت و بده بهم

سحر

مدت کوتاهیه شروع کردم به نوشتن داستانی تو یه بلاگ دیگه که برخلاف واقعی جلوه دادنش چیزی جز الهام گرفتن از گوشه ای از زندگی یه دوست فوق العاده دوست داشتنیم نیست و زنگ خطر ی رو که ابتدا اشاره کردم درست تو همین نقطه پنهونه.فعلا توضیح بیشتری از اون بلاگ نمیدم آدرسش نیست که؟؟

همراه

جاءالحق و زهق الباطل" سختي زمستان زندگي، بهار خود را در پيش دارد... "قيام وحدت" تحت راهبري يگانه نجات دهنده آدميان" آقا پروفسور ابراهيم ميزايي" هدف در اين است كه با دست آدم، باطل منهدم و "حق و عدالت" برقرار گردد. "يدالله فوق ايديهم"

آرش

سختی زمستان زندگی , بهار خود را در پیش دارد… قیام وحدت تحت راهبری یگانه نجات دهنده ملت ایران ” آقا پروفسور ابراهیم میرزایی