پناهنده ای در مه

پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت پنجم

پناهنده سیاسی، نامش کمی رعب اور است. مرا یاد اوین و عادل اباد و شکنجه می اندازد و مو روی تنم سیخ میشود. هرچه فکر میکنم من و خانواده ام تاکنون هیچ تحصیلات و فعالیت سیاسی، موافق یا مخالف حکومت نداشته ایم. پدرم که پلیس بود و مامور شهربانی، شهریور 56 چشم از جهان بست. رفتنش که در کل برابر بود با مکافات تلخ و به دفعات در خلوت خودم به این فکر میکردم که کاش حداقل کمی زودتر رفته بود تا من از دار مکافات خلاص میشدم. امروز اما به نظرم اگر کمی دیرتر هم میرفت بد نبود. حداقل ما سهمی از انقلاب، چه موافق و چه مخالف داشتیم. پدر اگر در استانه انقلاب شهید میشد اوضاع به گونه ای متفاوت تر رقم میخورد و با نبودش، بود و نبود انقلاب در سایه بی پدری رنگ باخت.  سهم خانواده من از 8 سال دفاع مقدس هم خالی از تقدس بود. مادرم با چهار بچه قد و نیم قد از تمام توانش برای سرپرستی ما استفاده میکرد و دیگر حتی توانی برای ساختن سنگری در باغچه نداشت و اغوشش سپر موشک و راکت بود. انقلاب و جنگ تنها بدبختی و بار مشکلات را برای ما دوچندان کرده بود.
بزرگتر هم که شدیم اوضاع برای ما کاملا غیر سیاسی بود. تمام فکر و ذکر من این بود که سایه شوم فقر را از خانه بیرون کنم. خودمان به فقر و قناعت پیشه گی خو گرفته بودیم و خیلی بیشتر از ان, نگاه ترحم امیز دیگران برایم غیر قابل تحمل بود. یاد دارم از 11-12 سالگی از فرصت های تعطیلات تابستانی برای کسب درامد استفاده میکردم. از بستنی چوبی، ابنبات ابی، پشمک برقی شروع شد و به فروش پنهانی قره قوروت در مدرسه رسید و کمی که قد کشیدیم سر از فروش سیگار و کوپن در تعطیلات تابستان دراوردم.
اواخر دبیرستان هم بین دانشگاه و کار، کار را انتخاب کردم. مدتی بود که خانه مان چند قدمی دانشگاه داروسازی و خوابگاه دخترانه انقلاب بود. خوابگاه بزرگ دانشگاه شیراز هم فاصله چندانی با ما نداشت. اما باز هم موجی از فعالیت سیاسی نبود. حضور فعال من در میان دانشجو ها مختص بود به شوخی و تفریح و برنامه های خصوصی.
بدین ترتیب هیچ جای زندگی من ذره ای فعالیت سیاسی نبوده. نه میتوانم کسی را به خاطر داشتن فعالیت سیاسی تحسین یا سرزنش کنم و نه به کسی اجازه خواهم داد که مرا بخاطر سیاسی نبودن سرزنش کند.

امروز اوضاع به گونه ای دیگر است. دلم میخواست مثل ایرانیهای قبل از انقلاب، تنها با گذراندن مراحل ساده ای مهاجرت میکردم تا طعم زندگی را به گونه ای متفاوت تر بچشم. نمیدانم چرا ایرانیهای قبل از انقلاب این حق را داشتند ولی تنها گزینه موجود برای من پناهندگی سیاسی ست و از انجا که هرگز سیاسی نبودم میبایست دروغ گفت. پناهنده های 20-30 سال پیش را نمیدانم اما پناهنده های این سالها اکثریت هیچ مشکل سیاسی ندارند و به دروغ پناهنده سیاسی میشوند. پای صحبت دوستان که مینشینم هر کدام مشکلی اجتماعی و /یا شاکی خصوصی داشتند. یکی زنش مهریه اش را به اجرا گذاشته و یکی چک های برگشتی سنگین دارد و...

متن درخواست پناهندگی موضوعی کاملا محرمانه است و طبق قوانین بین المللی هیچ دولتی حق افشای انرا ندارد. علاوه بر قاضی کلیه کسانی هم که در جریان این متن درخواست قرار میگیرند، از وکیل و مترجم گرفته تا بنا به نیاز هر موسسه ای، متعهد به رازداری میشوند. خود اشخاص هم بنا به مصلحت موضوع پناهندگیشان را با هیچ کس در میان نمیگذارند تا انجا که به دفعات تازه واردها از قدیمیها دلخور میشوند و گمان میبرند که انها قصد کمک و راهنمایی ندارند. واقعیت اما اینجاست که برنامه پناهندگی هیچ دو نفری شبیه به هم نیست و اکثر اوقات راهنمایی ها، در صورت وجود، شخص تازه وارد را گمراه میکند و در نهایت به دلخوری و ناسزا و پشیمانی منجر میشود. در این بین کسانی هم هستند که اقدام به فروش کیس پناهندگی با ضمانت میکنند که در واقع ضمانتشان هیچ تضمینی هم ندارد.

 

بازار و دفتر و دسک حزبهای سیاسی اینجا داغ داغ است. اعضای هر حزب به گونه ای به پناهنده های تازه وارد بی جواب دسترسی پیدا میکنند و شروع به تبلیغ حزب خودشان و مبارزه مقدسشان در برابر جمهوری اسلامی میکنند. مجاهد، مشروطه خواه و... حس کنجکاویم از یک طرف و استقبال گرم انها از طرفی دیگر باعث شده تا به دفعات شنونده دیدگاهشان باشم و در نتیجه به این نکته رسیدم که هیچ کدام دلشان به حال من و امثال من نسوخته و تنها درصدد حزب منافع و عقاید خودشان هستند. بعضی چنان در عمق عقاید خودشان غوطه ور شده اند که میلیونها تومان وام میگیرند و به حزبشان کمک میکنند. دلم برای بعضی شان میسوزد. انقلاب کرده اند و سهمشان از انقلاب اوارگی ست و بیست و چند سال شعار داده اند و فعالیت کرده اند و به گمانم اگر بخواهند هم روی کناره گیری ندارند. مگر میشود سالهای سال شعاری داد و بعد احساس پشیمانی و یا بی حاصلی کرد.

یکی از دوستانم که یک سالی زودتر از من اینجا امده در شرایط مالی بدی قرار گرفته بود. از طرف مجاهدین دعوت به شرکت در تظاهرات شده بود و در عوض مقداری کمک مالی هم دریافت کرده بود. در تظاهراتی پرچم های ضد حکومت در دست گرفته بود و شعارهایی هم داده بود و اعضای حزب هم عکس وی را در اینترنت قرار دادند. با گذشت چند ماه کم کم نگرانی و ترس در وجودش رخنه کرده بود و توهمی سراغش امده که دنبالش هستند و قصد ترور وی را دارند و این توهم بدانجا پیش رفته که سر از بیمارستان اعصاب دراورده. حال رهایی از داروهای اعصاب مسئله ای مهم تر از رهایی از توهمش شده است. کاش انروز که به او 20 پوند بخاطر شرکت در تظاهرات داده بودند و از او با پلاکاردهای ضد حکومت و طناب دار عکس گرفته بودند کمی هم به این فکر میکردند که این شخص اینکاره نیست و ارزش سلامت یک جوان بیشتر از تبلیغ سیاسی با جوانان است.

---------

١٢.١١.٨٧

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک زن

من الان اینجا بیام بنویسم مثلا چه موضوع جالبی ،به نظرت واقعا خوندم و نظر گذاشتم؟؟؟ آقا کورش عزیز نخوندم...می دونی که این روزها همش تو ذهنم همین چیزهاست...پس نخومدم. ولی اومدم بگم بنویس ...از همه چی ...از گلدونات...از خودت ...از عاشقی کردنات...این یه قلم راجع به غربت و درد کشیده های غربت رو نیستم الان!!!! راستی...یادم رفت بگم: سلام!

ununoctium

[دست] تکون دهنده بودن این ماجراها مرهون قلم معرکه ی شماست.چون مشابه اینا رو زیاد دیدم و شنیدم و خوندم و حوصله ی خوندن پست های طولانی رو ندارم ولی به قول شاعر:اما تو چیز دیگری....

ناتالی

سلام سپندارمذگان مبارک من آپم

باران

سلام آقا كوروش من مدتهاست وبلاگتون رو مي خونم و شما رو جزء ليست دوستانم گذاشتم خوشحال مي شم كه اسم جزء ليست دوستانتون باشه[گل]

ساحل

سلام کجایی کم پیدایی؟ تحویل نمیگیری؟[زبان]

ساحل

سلام مرسی اومدی عمو جون[پلک]