پناهنده ای در مه

 

 پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت دهم

 از زمان دریافت نامه، نامه کزایی برگشت اجباری به اتریش خنده با لبهام غریبه شده و نور امید تو دلم غروب کرده. دلم هیچ چیز نمیخواهد و حتی هیچ ارزویی ندارم. روزهایم یکنواخت و بی معنی، هر روز از خانه خواهرم به سمت مغازه میرم، کوله پشتیمو پر از تبلیغ میکنم و ساعتی رو کوچه به کوچه مشغول پخش کردنشون میشم و دوباره به خونه برمیگردم و دستمزدم برایم بی ارزشتر چرک دستم. دیگر نه شهر زیباست و نه ادمها و اداب و رسومشان قابل تامل. سینه های نیمه عریان دخترها هم حتی خالی از جذابیتند.

 

قانون پناهندگی اینجا حتی اگر تغییر پذیر هم نبود پیچیده و برای پناهنده های مختلف متفاوت بود چه رسد به اینکه مدام در حال تغییر و دشوارتر شدن است. اختیارات وسیع و ذهنیتهای متفاوت قاضی ها از پناهنده ها هم مزید بر علت است تا پناهنده ها هر کدام مسیر متفاوتی را در روند گردش مسیر پناهندگی خود ببینند. برای مثال بعضی از پناهنده ها از دریافت کردن نامه ما دال بر حکم اجباری برگشتمان به اتریش تعجب میکنند و میگویند که بعضی بدون دریافت نامه در نیمه های شب در خانه شان دستگیر و به کشور دیگری برگردانده شدند. بجز من و سعید و حسین هم هیچکدام از گروه 8 نفریمان که با هم وارد انگلیس شدیم و همگی در کشور دیگری هم انگشت نگاری شده بودیم نامه ای دریافت نکردند و عجیب اینکه دو نفر از این بچه ها که شبهای قبل از رسیدن به انگلیس در بلژیک انگشتهایشان را سمباده میکشیدند تا برجستگی خطوط روی ان صاف شود و اثر انگشت نامشخص داشته باشند از این قاعده مستثنی  شده اند و ویزای یک ساله دریافت کردند.
هر سه شنبه که حقوق هفتگی دریافت میکنیم به استناد احتمالات دوستان ترس وجودمان را میگیرد که این اخرین روز زندگیمان در انگلیس است و ما را همینجا دستگیر میکنند.

 

سال نو میلادی رسیده و خواهرم و بچه ها همگی به مهمانی رفته اند و دم غروب تنها در خانه نشسته ام. همیشه دلم میخواست تو این جشن شرکت کنم و حالا که اولین فرصت بوجود اومده هیچ تمایلی به مرکز شهر رفتن و حضور در این بزرگترین جشن سال ندارم. ساعت که به 12 شب نزدیک میشود صدای ترقه و فشفشه ها بیشتر میشوند و از پشت پنجره و از این دوردست نگاهشان میکنم و سال که تحویل میشود ابر وار به حال خودم و بدبختیهایم اشک میریزم، بلند و پر تناوب.

 

سعید 2-3 ماهی ست که بوسیله دولت بصورت اجباری به شهرکی در شمال انگلیس انتقال یافته و بد رقم احساس تنهایی میکند. سعید دلش از فامیل حسابی پر است و تنها با من و خواهرم دمخور است. کینه سعید علاوه بر عادت همیشگیش برگرفته از احساسش و زودرنجی که بخاطر شرایط بد موجود بوجود امده منشعت میگیرد. با سعید هماهنگ میکنم و قصد سفری 3 روزه میکنم تا هم تنوعی برای خودم باشد و هم دیداری تازه کنیم. همکارم از سفرم مطلع میشود و پیشنهاد با هم رفتن میکند. ظاهرا دوستی دارد که در شهری در 20 دقیقه ای محل سکونت سعید زندگی میکند. وقت سفر که رسید خواهرم مثل همیشه ساندویچ های سرد را اماده میکند تا همراه ببرم و در طول راه هزینه اضافی پرداخت نکنم.

اتوبوس به مقصد میرسد و از اینجا به بعد را بایستی با اتوبوس دیگری برویم. دوست بهزاد در همین شهر زندگی میکند و بهزاد پیشنهاد میکند که ابتدا دوستش را ملاقات کنیم و بعد به سمت سعید راهی شویم.

دوست بهزاد با زن انگلیسی زندگی میکند که مادر 3 بچه قد و نیم هست و بچه ها هر کدام از پدری جداگانه اند. دوست بهزاد اما در همین برخورد کوتاه ما با عشق و علاقه زیاد با بچه ها و مادرشان برخورد میکند.

هنوز چند دقیقه ای بیش ننشسته ایم که بهزاد و دوستش از حال و صفا حرف میزنند. دوست بهزاد از خانه بیرون میرود و دقایقی بعد با چند بسته کوچک هرویین باز میگردد. بچه ها به طبقه بالا هدایت میکند و بساط سرنگ و قاشقش را وسط اتاق پهن میکند. بهزاد هم مدام در گوشم روزه میخواند که تنها همین یکدفعه مصرف میکنیم و تمام. فردا همه چیز را فراموش خواهیم کرد. میگویم که چرت نگو. اولا که با بچه حرف نمیزنی و در ثانی ما بدنمان پاک است و با تزریق ریق رحمت را سر میکشیم. بهزاد به دوستش اشاره میکند و میگوید تا دکتر اینجاست نگران نباش!

ای داد بیداد. کلی وقت است که چشم و گوش و حواسم از این اشغالها بدور است و حالا...

درونم غوغایی ست. من از همان یک سالگی جزء قشر اسیب پذیر جامعه بودم. در اغاز جوانی به دام اعتیاد افتادم و سپس با اراده خودم و بدون کمک یا مشاوره دیگری سایه شوم اعتیاد را، انهم از نوع وخیمش از خودم دور کردم و به خودم قول دادم که هرگز اشتباهم را تکرار نکنم. اینها همه از یک طرف و شرایط بعد فعلی و بی ارزش شدن همه چیز در دنیا از طرف دیگر، جبهه جنگی درونم بپا کرده اند که نگو و نپرس.

میلیونها نسل است که ادم و حوا مرده اند و هنوز هم وسوسه هاشان نسل به نسل منتقل میشود. بهزاد که بیشتر از هر چیز قصد انرا دارد که هم پیاله اش شوم تا مبادا فردا روزی سرزنشش کنم به مقصودش میرسد و میگویم: ما که به تخم دنیا نیستیم پس دنیا به تخممان. بزن صفا کنیم.*

دوست بهزاد سرنگها را پر کرده در دست دارد. دستم را میبندد و سرنگ را وارد رگم میکند. سرنگ به نیمه میرسد و حرکت مرفین را درون رگم حس میکنم و درونم یکباره اتش میگیرد. بدنم توان تحملش را ندارد و با نگرانی میگویم بس! سرنگ را نیمه مصرف شده از رگم خارج میکند. نمیتوانم بنشینم. به سمت مبل میروم و رویش دراز میکشم و چشمهایم را میبندم.

چشمهایم را که باز میکنم روی تخت بیمارستانم و سرم در دستم و وحشتناک حالت تهوع دارم.

 

---------
* خیلی با خودم کلنجار رفتم که این قسمتشو ننویسم و یا طور دیگه ای بنویسم ولی نوشتم. دوست ندارم از گذشتم به خودم دروغ بگم.

١٢.٩.٨٨ 

 

/ 3 نظر / 328 بازدید
پرواز 106

خوشحالم که بازم مینویسی[لبخند]

سینا

dadash korosh alan turkye hotelam gharare farda rah bioftam bazam ke inja hastam alan daram weblogeto check mikonam chon behtarine beomide didar miam mibinamet

آزاده

سلام چرا آرشیوت رو برداشتی برام جالبه . من تا به حال جز به اینترنت به هیچ چیز دیگه ای اعتیاد نداشته ام . من حتی چای نمی خورم . تا به حال لب به سیگار نزدم . ولی گاهی دلم میخواد بدونم مواد مخدر چه حسی به آدم میده