مرحم

دانه های سپید و ریز برف
از راست به چپ
چپ به راست
و به بالا هم
رقصنده در باد
لبخند زنان
گه گاه به شیشه پنجره میزنند
و سلام میکند.
ملکه خشکی
با نفس عمیقی
از درون گدازه های اتشین نهفته در سینه
کینه گرفته از خشکسالی جنوب
اه میکشد
و اجازه فرود به هیچ دانه برفی نمیدهد.
ملکه اب و ملکه خشکی به جدال نشسته اند
خورشید سفر کرده
و قانون جاذبه ساز بی اعتنایی میزند.
تنها ملکه بادها به وساطت نشسته
و دانه های کوچک برف را
بعد از سالها انتظار
رها از چنگ ابهای اقیانوس
چه عاشقانه میرقصاند
شاید که اتش بسی شکل گیرد.
دانه های ریز و سپید
ساعتها معلق و سرگردان
خسته از سرگردانی
به شیشه پنجره میکوبند
چندتایشان اغوش باز کرده اند
و معصومانه به چشمهایم زل زده اند
یکیشان میگوید
هیچ به با هم بودنمان فکر کرده ای
من ناب نابم
افتاب که شراره میکند
صدای مرغهای دریایی ترانه پروازم
و من به اوج میروم
با باد همسفر شده ام
و نطفه ام در اسمانها شکل گرفته
پنجره را باز کن
تن بلورین من هم بستر تو.
پنجره را باز میکنم
دانه های سپید برف
لبخند زنان
داخل میشوند
بی خبر از گرمای اتاق
و تنها چند سانت داخل نشده
همگی محو میشوند.
بلور برفی را دیدم
که مرگ بلورهای دیگر برف را پیش روی چشمهایش دید
تقلا کنان خودش را از چهار چوب پنجره عقب راند
و فریاد میزد
این پایان زندگی عاشقانه نیست.
بلور برف
با شتاب به سمت سرزمین شمال اوج گرفت
تا به ادم برفی خسته
اسیب دیده از طوفان
پیام رساند
اب شدن مرحم نیست
مرحم
دستهای نوازشگر عاشقی ست.

 

 

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

سلام وبلاگ قشنگی دارید شاد باشید[لبخند]

ساحل

سلام خیلی قشنگ بود[قلب]

ununoctium

چه عجب کاکوی ما یه چیزی نوشت

ماهک

مدتها بود نیومده بودم اینجا امروز همه رو خوندم مرسی خوشحال شدم برای شغلت[گل]

عاطفه

سلام مهربون...نازكترازاحساس بود...به روز كردم...منتظرتم[گل]

عاطفه

چه حرف قشنگي زديد!!!حقيقتش همينه كه دوست ندارن حرفمونو بفهمن!!اگه با تبادل لينك موافقيد خبرم كنيد[گل]

نازنين

من ديدم تورا كه لبخند ميزدي به احساسهاي من من شنيدم كه هزار بار ميگفتي :دوستت دارم! من احساس كردم كاملا احساس كردم كه دستهاي لرزانم راگرفتي....وتابستان شدم! من ديدم ،شنيدموكاملا احساس كردم... من... اين فلسفه ي بيدار شدن از خواب ، عجيب مرا اذيت ميكند!!! خيلي عالي مينويسي وبلاگم در دست تعميره بعدا برات ميزارم موفق باشي[گل]

مینا

خیلی وقته میام اینجا و مطالب وبلاگت رو می خونم ولی هیچ وقت نشد برات کامنت بذارم. تمام پستهات رو دوست دارم ولی خاطرات پناهدگیت برام یه چیز دیگه است. گاهی وقتها احساس می کنم دارم داستان می خونم و بعد با تصور اینکه اینها اتفاقاتی هستند که واقعا بودن یه هیجان خاص برام ایجاد می کنه. لطفا به نوشتن خاطراتت باز هم ادامه بده.