هی عمو حواست کجاس!

فیلمی ه این کلاسای کاریابی به خدا. 14-15 نفر که هر کدومشون دنبال کار خاصی هسن دور هم جمیم و سرگرم. جنب و جوش و امید از موضوعات اصلی ِ و گاهی عین بچه های مهد کودک با هم بازی میکنیم. کافیه فاز افسردگی بگیری و دهنت رو باز نکرده و ا افسردگی رو نگفته کلاسای مشاوره گروهی و ورزشهایی مث یوگا و کیک بوکسینگ رو معرفی میکنن. بگو وای کمرم، وای کتفم، میفرستنت تو گروه پزشکی و ماساژ و نرمشای مربوطه. کلاسای انگلیسی و چگونگی معرفی خودمون وقت استخدام به المانی مدام تبلیغ میشه و پیشوند اسم بیشتر مسئولین دکتر هست و مابقی مگستر هستن. از میلم به شغل ازاد و ایده هام میگم، با کمال میل اهمیت میدن و راهنمایی میکنن که اگه پلان خوبی دارم و رو کاغذ بیارم و بتونم خوب در موردشون توضیح بدم میتونم از شهرداری و اداره کار وام بگیرم. لذت میبرن اگر بتونی کار بوجود بیاری و خودت و چن نفر دیگرو شاغل کنی.

هر روز 5 ساعت مشغولیم. مدام فرصتای شغلی رو بهمون معرفی میکنن که هنوز پیشنهادی با من همخون نبوده.

مسئول اصلیمون زنی حدودا 30 سالست با قدی بلند و تراشیده با موهای کوتاه و صورتی درخشان و لبی همیشه خندان.بدون 1 گرم وزن اضافه. استخونای زیر گردنشو که به زیبایی از یقه بازش معلومه گاهی یواشکی نگا میکنم و با چشم امتدادش میدم و به انگشتای ظریف و استخونیش میرسم که هیچ حلقه ای دستش نیس و یدفه به خودم میگم هی عمو حواست کجاس! باز رفتی تو هپروت!

اینجا برعکس ایران وقتی متاهل میشی حلقتو دست راستت تو همون انگشت دومیت میکنی و حلقه تو دست چپ به معنی نامزد داشتن ِو ناخوداگاه وقتی حلقه تو دست خانومی میبینم خیلی خونسردم و عادی ارتباط برقرار میکنم ولی وقتی میفهمم خانومی دوست پسر هم نداره و به دلم نشسته دست و پامو گم میکنم. با دقت و ظرافت بیشتری حرف میزنم و برخورد میکنم. همش میرم تو هپروت و با هم بودنمون رو تو ذهنم تداعی میکنم واین مسائل تا زمانی که پارتنر ندارم به دفعات اتفاق میفته.

یادم به اولین کلاس المانی که تقریبا 4 سال پیش میرفتم افتاد. گرهیلد معلممون بود و من تازه یاد گرفته بودم که 10-15 تا جمله المانی حرف بزنم. گرهیلد  2 سال از من بزرگتر بود و زنی فوق العاده بامزه و خاکی. فرم حرف زدنش، راه رفتنش، قیافش و... برام تازگی داشت و خیلی شیرین بود. ارتباط ما از کلاس فراتر رفت و علاوه بر کمکهاش تو برنامه پناهندگی همدیگرو به دفعات ملاقات میکردیم.اون منو به دست پخت اتریشی دعوت میکرد و منم اونرو به خوردن قورمه سبزی و الویه و... بیرون میرفتیم و کلی از این ارتباط تازه لذت میبردیم. رفتارش چیزی شبیه درویشای خودمون بود و ساده زیستی که از 1سال زندگی تو هند هدیه گرفته بود باعث بوجود اومدن تفاهم بینمون شده بود.
از اینکه ابتدای اشناییمون همیشه مراعات مسلمون بودن منو میکرد لذت میبردم. وقتی میخاست کتابی از عکسهای برگزیده سال رو که زنی ایرانی (اسمش یادم نیس) روی صورت و دست و پاش نوشته بود نشونم بده، بخاطر اینکه صفحه های دیگش پر بود از عکسهای برهنه، اون صفحه رو باز میکرد و با حوصله برام توضیح میداد که مبادا ناخواسته صفحه دیگه ای رو ببینم و فقط اگه با میل خودم میخام نگا کنم. برای سرگرمیم از بین سی دی هاش سوسن دیهیم رو میذاشت و ادرس کتابخونه ایرانی رو برام پیدا میکرد.

دوستی و یا ازدواج با غیر ایرانی، کاری که نیمی از دوستام انجام دادن، میتونه فوق العاده شیرین باشه. بطور عجیبی با هم همخون میشن. خیلیاشون وقتی میبنن طرفشون به راحتی نمیتونه حرف بزنه به خوبی ظرف چن ماه تا 1 سال فارسی حرف میزنن و بعضیا بخاطر اینکه زبان رو کامل یاد بگیرن بهشون فارسی رو حداقل تو 2-3 سال اول زندگی مشترکشون یاد نمیدن.
این پارتنرها بیشتر اوقات اتوماتیک وار کاری به نقاط ضعف هم ندارن و این علاقه رو بینشون شدید میکنه چون معمولا نقاط ضعف شریک زندگیت بخاطر تفاوتهای تربیتی اصن چیز مهم و قابل تاملی نیست. از طرفی هم بیشتر اوقات این تفاوت فرهنگ به دل میشینه. مثلا حس مردونگی و کنترل خانواده و غیرت به سبک رایج ایرانی تو بازار رایج استقلال و ازادی اینجا بین شریک های زندگی نه تنها ناراحتشون نمیکنه که خیلی هم لذت میبرن و باعث شدت علاقشون میشه.
برای رفع اختلاف شدید فرهنگی هر 2 طرف قدم برمیدارن و خانومایی که از کشورهای بلوک شرق با تعصبات بیشتر دینی هستن و یا تو شهرستانها و روستا زندگی کردن و تمایلی به تجملات و تفریح های کلان شهر ها که معمولا به دل مرد مسلمون نمیشینه ندارن براحتی با ما بر میخورن و بیشتر همخونی دارن. گاهی زنی مسلمون میشه و چنان حجابی داره که نمونش رو تو ایرانم کم میبینی. گاهی هم مردی لذت میبره که از تعصباتش فاصله بگیره و بیشتر شبیه پارتنرش میشه.

در مجموع بر خلاف نظر خیلیها تو ایران، اگه کمی دقت کنی و پارتنر مناسب غیر ایرانی خودت رو پیدا کنی، زندگی فوق العاده زیبایی خواهی داشت.

 

 

 

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

این جا "آدم" کمه. متاسفانه یه جوری مردم تو تنگنا قرار گرفتن که هر کی هر لقمه حرومی رو تو شکمه زن و بچش فرو می کنه بی اون که یک ثانیه فک کنه این کار جرقه هزار تا جرم و جنایته. خیلیا با کمال بی شرمی حق همنوع خودشونو مث آب خوردن قورت می دن. مال حرومم که تا دلت بخواد برکت داره!! یه جایی نوشته بود: فرق دزد با ثروتمند: دزد از پولدار می دزده و ثروتمند از فقیر!

مرجان

http://homa000.persiangig.ir/audio/abodolmaleki.mosaferam.mp3

مرجان

http://homa000.persiangig.ir/audio/abodolmaleki.zud.rafti.golam.mp3

رضا

موافقم. اما فکر نمی‌کنید توی اوج اون لحظاتی که آدم نیاز داره در مورد مسایل فرهنگی و اجتماعی خودش -که توش بزرگ شده- یه هم‌فکر داشته باشه خودش رو تنها می‌بینه؟ نمی‌دونم، باید تجربه هیجان‌انگیزی باشه!

نازلي

اگه بلد باشي قشنگ ترين معجزه دنيا زندگي ه!

سمانه

خیلی خوب مینویسی.امیدوارم منم 1 روز بتونم اینجوری با جزییات هر چی میخوام بتعریفم