آق چیچک


تاپ...توپ...
صدای ضربان قلبم سکوت رو در هم میشکنه و مزاحم شنیدن صدا از بیرون میشه. خودم رو تا اونجا که شده ته کمد دیواری، پشت لباسهای مرتب و اویزون شده پنهون میکنم. تنم عین بید میلرزه. به خودم دلداری میدم که در باز نمیشه. تو داری از سرما میلرزی نه از ترس. جورابت خیس ِ خیس ِ.

ساعت 11 شب بود که بیرون اومدم. درست زمانی که میدونستم همه ویلای بیرون از شهر رفتن و تنها تو خونست. باید تلفن بزنم. برفی که از دیشب شروع به باریدن کرده همه جا رو سپید پوش کرده. به سمت کیوسک تلفن میرم و یک قدمی کیوسک پای راستم تو گودال ابی پوشیده از برف میره و تا قوزک خیس میشه. لعنتی... سه کنج کیوسک کز میکنم تا از باد و برف در امان باشم. صدای گرم پشت تلفن سرما رو از یادم برده و لحظه شماری میکنیم تا ساعتی از رفتن دیگران برای اطمینان بگذره و بعد پیشش برم.

ساعت 12 شب شده و گوشی رو میزارم تا به سمت خونشون برم. این وقت شب، اونم تو شب برفی زمستونی پشه هم پر نمیزنه چه برسه به ادمی. قدمهام رو تندتر برمیدارم و حواسم به پشت سرم هم هست تا مبادا ولگردی به سمتم بیاد. زیر لب از فکر خودم خندم میگیره. اخه بگو از تو بی خانمان تر هم پیدا میشه. نه کسی از نیومدنم دلواپس میشه و نه کسی دنبالم میگرده.
دلم یه خونه پر از گرمای محبت و اغوش مهربون میخواد. نمیدونم میل بیش از حدم به پنهون کردن انگشتهام میون سینه های عریون و به خواب رفتن رو از زمانی دارم که....
بس کن این حرفارو. حتما باید کاراتو گردن دیگران بندازی. تو دیگه 17 سالت شده و مشاور هم این قبیل تمایلات رو طبیعی میدونه.

در خونه رسیدم و کفشامو در میارم و داخل میشم و فقط و فقط 1 دقیقه بعد، قبل از اینکه حتی بشینم صدای چرخوندن کلید تو در خونه میاد. ای بخشکه شانس. با دست پاچگی تمام خودمو تو کمد قایم میکنم. اخ لعنتی... کفشامو نیاوردم. نمیشد، دیده میشدم.

تو تاریکی به ارومی خودمو به ته کمد میرسونم و خودمو دلداری میدم که کفشم تو جاکفشی و میون کفشهای دیگه دیده نشده. بوی عطرهای مختلف رو از میون انبوه پوشاک اویزون شده حس میکنم و گوش به صدا هستم تا فاصله صدا رو از خودم تخمین بزنم. تو تاریکی مطلق چشمام گرد و قلمبه باز شده و به این فکر میکنم که تازه اگه شانس بیارم باید تا خود صبح و شاید هم بیشتر همینجا باشم.
خدایا کمکم کن. تو میدونی که بعد از گذشت ماهها دوستی ما هم خوابی نکردیم و امشب هم نمیکردیم.

با وارد شدن صدا داخل اتاق نفسم تو سینه حبس میشه و چشمامو میبندم. اروم نفس عمیقی میکشم و بویی اشنا به مشامم میخوره. چطور میتونم با این بو غریبه باشم. درست 3 ماه و 10 روز بعد از صمیمی شدنمون و طبق همه ملاقاتها ساعتهای طولانی لبها رو بوسیدن بود که دگمه بالایی لباسش باز شد و این سراغاز مرحله جدید دوستیمون تا به امروز بود. اونروز همین بوی عطر رو میداد.

صدا به یکباره خیلی نزدیک میشه و در کمد بغلی باز میشه. نمیدونم دنبال من میگردن یا دنبال چیز دیگه ای. نباید بترسم. چشمامو باز میبندم و خودمو به خاطرات عطر اگینمون سرگرم میکنم.

 

/ 10 نظر / 19 بازدید
ساحل

سلام این که نصفه بود آخرش چی شد؟؟؟[نیشخند][زبان] راستی اووووووووووول[پلک]

ununoctium

کمد دیگه کلیشه ای شده[نیشخند]لو رفته!کلی ما نفسمونو حبس کردیم که کسی نیاد عمومونو بگیره!! عشق بازی و جوانی و شراب لعل فام...[قلب]

mina kiani..

خوب چی شد ؟ ندیدنت؟ چه شانسی!!!!!!!!!!! تو هم شیطونی ها

mina kiani..

پست هم پیوندی رو هم خوندم خیلی بامعنی هست

آزاده

من زیر تخت رو توصیه می کنم با یه پتوی گنده که لبهاش از تخت آویزون باشه البته جوری که تابلو نباشه[نیشخند]

سیما

کورش عزیز متنت رو در مورد شاهرخ خووندم....اشک توی چشام جمع شد.....از کوچه هایی گفتی که پدرم رو خمار کرد ....برادرم رو کارتون خواب..مادرم رو سیاه بخت....کوروش عزیز سرنوشت آدما دست خودشونه.....من از همون کوچه هام محکم و استوار مثل دماوند مهندس کامپیوتر شدم و مدیر یه بخش اونم توی 24سالگی....دخترای توی سن من سردزکی ها.....بلند بشید

سیما

مرسی مرسی تقدیم به همه ی شاهرخ های شیرازی من : او : تو: چقدر در تلاشند همه از حادثه سنگ می تراشند همه ..................... طوبای دقیقه های عریان ازل ای کاش تو باشی و نباشند همه تقدیم به کورش عزیز بعد از خووندن متن آق چیچک بــاغ از تو، ادامه ی بهــارش با من آوای زلال صد هزارش با من شبهای قشنگ دوستت دارم را یکبار بگو هزار بارش با من --------------------------------------------------------- گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو دل ، باز ده ، آغاز مكن قصه نو افشاند هزار دل ز هر طره مو گفتا كه دلت بجوي و بردار و....... برو