پناهنده ای در مه

 پناهنده ای در مه
خاطرات 7 ماه پناهندگی در انگلیس

قسمت ششم

تازه گیهای روزانه سختی راه رو از یادم برده. 26 سال از عمرم رو تو ایران گذروندم و معاشرت با ادمهای مختلف سرمایه ای شده بود تا با برخورد و ارتباط های اولیه حداکثر شناخت رو از دیگران بدست بیارم. اما حالا سردرگمم، نمیتونم از روی تیپ و حرکات و رفتار کسی حدسی از شخصیتش بزنم.  استانداردها و معیارهای خوبی و بدی کاملن متفاوت با فرهنگ ما هستن. اینجا روی هیچ دختری بخاطر بلند خندیدن توی اتوبوس مهر بدی نمیزنن و دختر و پسری که خلوت کردن و عشق بازی میکنن هرزه نیستند.
خلوت های عاشقانه ام حریم داشت و چهار دیواری همیشه بهترین حریم بود و حجب و حیا و حتی شعور و شخصیت و انسانیت هم در این بین نقش ایفا میکرد و معنایشان خودنمایی میکرد و حالا اینجا هیچ مانعی برای ابراز عشق و علاقه نیست و اغوشی باز شده و بوسه های عاشقانه را هر لحظه میتوان دید.
هر ادمی با هر عقیده ای، تا جایی که به دیگران و ارامش عمومی لطمه نزنه زندگی میکنه و قابل احترام هست. تعدادی محجبه هستند و تعدادی تن فروشی میکنند و اکثریت مثل ادمهای زادگاهم در صدد رقم زدن لحظه های خوب و با افتخار هستند. تنها من تازه وارد به راحتی معنای سیگنال هارو نمیفهمم و دچار اختلال در فهم معیارها شدم و یا به عبارتی دیگر منگل شدم. گمان میکنم عین تازه عروسی که به خونه تازه میون ادمهای جدید رفته، باید بیشتر سکوت کنم و تفاوت نوع زندگی رو بفهمم.


تو دلم هر روز بیشتر از دیروز بی تابی میکنم. دلم میخاد معشوقه داشته باشم و هر لحظه کنارش باشم. دیوونه عشق بازی تو هر لحظه ای که دلم بخاد هستم و در عین حال از "برای دیگران نمایش بازی کردن" بدم میاد. عادت کردن به شرایط جدیدم زمان میبره و مثل خیلی از ایرانیهای تازه مهاجرت کرده پرم از اداب و رسوم بومی. تو این شرایط دوگانگی احتمال خطا و منگل بازی بالاست و باز هم به دلایلی که ریشه در فرهنگمون داره زنها اسیب پذیرتر هستند. به جرات میگم که اکثریت خانومای تنها تو دوران منگلی که تا یکی دو سال ابتدای مهاجرتشون میتونه به درازا بکشه دست به کارهایی میزنن که مهمتر از هر چیز از نظر خودشون خطا به حساب میاد و بعدها حتی از مرور این خاطرات هم رنج میبرن.

 

پسر عمو سعید بعد از مدت کوتاهی از زندگی با پسر عموی دیگه که سالها پیش لندن اومده پشیمون شده و بعد از درخواست مجدد بصورت موقت تو خونه کوچیکی تو مرکز شهر زندگی میکنه تا بعد از مدتی به شهرستان انتقال داده بشه. طبق قوانین جدید پناهندهه های بدون جواب به سادگی اجازه سکونت در لندن رو ندارند.

 


معمولا هفته ای 1 شب رو پیش سعید میمونم و امشب هم از طرف همسایه پایینی به تولد دعوت شدیم. همسایه زنی سیاه پوست هست که 18 سالگی دخترش رو جشن گرفته. بدون برنامه قبلی و با سر و وضع معمولی به مهمونی میریم. مارو ابتدا به اشپزخونه برای نوشیدن مشروب دعوت میکنن. تشت بزرگی از اب و یخ با کلی ابجو و چند رقم مشروب سنگین. ازمون پذیرایی میکنن و به سالن دعوتمون میکنن. سالنی تاریک و پر از سیاهپوست که چند ثانیه طول میکشید تا سیاهی رو در سیاهی میون نور های صفحه موبایل که کارایی رقص نور داره دید. با وارد شدنمون پسری رو دیدم که کنار دیوار ایستاده بود و دوست دخترش با حالتی کمی خم شده باسنش رو با ریتم به بین پاهای دوست پسرش میمالید. زیر لب میگم استخفرا.. اینجا کجاس ما اومدیم! چرا این دو تا بی حیا جلوی همه س"کس میکنن! اهنگ در انتها هست و اهنگ جدید با رقص همه شروع شد و تازه فهمیدم که ای بابا، این سبک رقصیدنشون هست. مث 2تا پسر خوب کنار دیوار ایستادیم و تماشا میکنیم. بجز ما 2تا دختر سفید پوستم هستن که براحتی میشه فهمید عزیز دردونه 2تا پسرن و بجز 4-3 تا میانسال که بیشتر تو اشپزخونه هستن و حواسشون به مصرف مشروبها هم هست مابقی جوان یا نوجوان هستند.
نیم ساعتی گذشته و مهمونی و رقص به اوج خودش رسیده و 2تا دختر بدون اینکه حرفی بزنن خودشون رو از پشت بهمون میچسبونن و شروع میکنن به رقصی که به نظرم نه دیگه چندش اور نیست بلکه بامزه هم هست. سعید دستاشو مدام دور دختره حلقه میکنه و رو سینش میزاره و دختره تکرار میکنه اینطوری نـــــه. منم نمیدونم برقصم یا از کارای سعید بخندم.

صبح شد و دخترک با لهجه لندنی حرف میزنه و  بیشتر حرفاشو حدس میزنم تا بفهمم. دخترک میگه مست بوده و نمیخواسته شب رو با من بگذرونه و با پشیمونی خداحافظی میکنه و میره.

-----------

١٣.١٢.٨٧

/ 8 نظر / 82 بازدید
مرجان(پاک نویس)

عقیده داری تو ایران میشه از تیپ و قیافه شخصیت رو حدس زد؟ تو یه کتاب خوندم راجع به شرم نوشته بود.که ذاتی نیست و توسط جامعه ایجاد میشه.چیزی به نام خجالت وقتی به عقل رسیدیم از جامعه درونمون ریخته میشه.پس اینجا هرزگیه.اونجا نیست. هرلحظه دیدن بوسه های عاشقانه به معنی از بین رفتن 4دیواری تو با تمام موجوداتش بود؟ همه نوع آدم با داشتن حق آدمیت خودش...چیزی که اینجا خیلی کم یافت میشه.(که به حق هر آدمی احترام گذاشته بشه) بی طابی قبلا" با "ت" نوشته نمی شد؟! این نیازها طبیعی ست.ولی به قول تو زن ها آسیب پذیرترند.خوش بحال مردها؟!(یا زنها آسیب پذیرترند یا مردها بی وجدان!) می بینیم که کل لندن توسط شما و خویشاوندان محترمتان گرفته شده![چشمک] سیاهی در سیاهی!![نیشخند] 3_4 تا میانسال در آشپزخانه و دوتای دیگر در سالن!! ...طفلک پشیمان گشته بود؟![سوال]

پرواز81

استغفرا...

یک مسافر

منگولی هم عالمی داره! حالا خودت عوض شدی از اون چیزی که تو ایران بودی؟

sun

سلام موفق باشی خوشحال می شم به وب من هم سر بزنی sun1360.persianbolg.ir سایه بانه من

آزاده

دین مبین اسلام واسه همین میگه مشروب نخورین که بعد پشیمون نشین . منظورت رو از اسیب نمی فهمم . آسیب روحی منظورت بود دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ununoctium

از سقف برو بالا!چه مهمونی های منکراتی ئی!باید بدیم اماکن در خونه ی خانوم سیاهه رو گل بگیره![زبان]