بر یاد مانده ٣

فصل کوچ ز خانه رسیده، خواسته و نا خواسته، اماده و غیر اماده، از خانه برون و تنها برادرم بهروز بجا مانده. رختخوابهای کنار هم، روی زمین، هر شب، و سایه وجود مادر، ملموس، حتی در خواب، در اتاق کوچک گرممان، خیال خوش شش روز هفته، تا رسیدن هر پنج شنبه شب.

انجا ساختمان شماره سه، طبقه دوم، راهرویی که در یک سمت پنج اتاق و در هر اتاق چهار تخت و بر هر تخت کودکی خفته، ارام و ناارام، به مادرم میگویم.

در انسوی راهرو حمام و توالت و اتاق مادر، مادری که با وجود این همه بچه، تنها میخوابد، تلوزیون دارد و ما هر عصر برنامه کودک میبینیم، به خواهرم میگویم.

من و بهروز را جدا کرده اند، من اتاق پنج و بهروز اتاق چهار میخوابد، اتاق مرا بچه ها اتاق شاشوها مینامند، هر چهار نفر هر شب نقشه میکشیم بر تخت، تن به اقیانوس خود ساخته مان میزنیم و شنا کنان دور دنیا میچرخیم، به برادرم میگویم.

مادر و خواهر و برادرم چشم به دهانم دوخته اند، در اولین پنج شنبه شب.

شب سوم به نیمه نرسیده پتو به دست کوچ میکنم، به تخت بهروز، اینرا به مادر و خواهر و برادرم نمیگویم، بسان جمله هایی که اندک اندک جامه خاموشی به تن میکنند و من ارام و صبور نام میگیرم.

بهروز خدای من است، هرچه دارم و ندارم، جای خالی هرچه و هرکه که نیست، مادر، خواهر، برادر و خانه مان!* هوا که به سردی میگراید بین بهروز و شوفاژ، شوفاژ چسبیده به تخت دنچ میخوابم.

من شاشو نیستم، یعنی دوست ندارم باشم، شبها که خواب میبینم، شاشم میاید گاهی، بی تاب و در به در دنبال جایی برای شاشیدنم، جای دنج که میابم، ایستاده میشاشم، هوفـــــ...، به خودم می ایم که ای وای خوابم و جای دنج رختخوابم است، شاشیده و نشاشیده بیدار میشوم، هوا تاریک است و کف دستی جایم خیس، نه به اندازه تخت بچه های اتاق شاشوها، فرق دارم با انها، به خدا، بیدار میشوم و جیش میکنم و شلوار خشک میپوشم، به تخت برمیگردم، پتو کنار میزنم و چسبیده به بهروز حرارت شوفاژ را با جای خیس تنها میگذارم، چرتی میزنم و همه چیز تمام است، سپیده صبح هم اگر امان ندهد دم اخر با دست ان نمور نقشه را میسایم، تند تند، گرم میشود دستم و رختخواب و همه چیز تمام میشود، صبح هیچ کس مرا شاشو نمینامد و مرا به اتاق شاشوها تبعید نمیکنند!

بهروز را دوست دارم، بیشتر از همه کس، از دستش نخواهم داد، به هر قیمتی، حتی اگر هر شب، نیمه های شب بزرگترین اقیانوس دنیا تمامی رختخوابم را در بر گرفته باشد و ساعتها با دست بخارشان کنم.

 

 

 

بسم الله الرحمان الرحیم
الحمدالله رب العالمین...
نماز میخوانم
یاد گرفته ام
در همان نمازخانه ای که هر دوشنبه ظهر تنبیه میشویم
بخاطر جا ماندن از سرویس
و دیر رسیدن به مدرسه.

من هفت ساله ام
نماز میخوانم
کامل و صحیح
بر خلاف مادرم
که هرگز به سجده ندیدمش
بند کفشم را اما هنوز
امام قلی هر روز صبح میبندد

----------

* بمیرم برات پدر که جتی تو دلتنگیام هم جایی نداری.

/ 0 نظر / 68 بازدید