گاری چی

همیشه دلم میخواست همه چیو تجربه کنم، دوست داشتم حس و حال همه رو لمس کنم، همه شیرینی ها و تلخی ها رو، برام حکم کتاب خوندن رو داره، یا چیزی شبیه به درسهای عملی، که من دانشجوی دانشگاه زندگیم، رشته حقیقت یابی، تا اخر عمر، تا روزی علامه شوم و حقایق هستی رو درک کنم.

از اشنایی و ارتباط با ادمهای متفاوت اطرافم شروع شد، وقتی نوجوون بودم، حرامزاده خردسال رو قدیس وار دوست داشتم و دارم، خلوت همیشگیشو و امتنا از دوست دختر داشتنش رو دوست داشتم، نماز خواندنش بی هیچ مشوقی این اخری مبهوتم میکرد، گویی خدای را بهترین دوست یافته بود. هم پیاله قمارباز، معتاد، دزد، ادم فروش و ادم شدم. شاعری رو میشناسم که شعرهایش را هرگز ننوشت، تنها برای معشوقه اش میسرود. دختری رو میشناسم که در 16 سالگی نیاز شدید به پول داشت، کاغذ و قلمی به دست گرفت، خانه به خانه رفت و خیرات جمع کرد، مردم ساده دلی که خود زیر خط فقر بودند مبلغی کمک کرده و امضا میکردند، همراهیش میکردم، خدایمان ببخشد. مردی نقاشی رو میشناختم، تازه داماد، به بهونه کار از خونه بیرون میرفت و روبروی خونه لای درختها پنهون میشد و خروج زنش رو کنترل میکرد، چندی گذشت و جا"کش شد، اونم برای زنش، گویند ادمیان همه را انگونه که خویشند میپندارند...

دبیرستان دخترای کر و لال نزدیکمون بود، همیشه دوست داشتم با دختری کر و لال، با دختری نابینا دوست بشم و ببینم دنیا از نگاه اونا چه شکلیه، دوستی گفت اونا معمولا متفاوت تر، عمیق و ظریفتر از احساسشون استفاده میکنن، این دوستی ها هرگز رقم نخورد.

در کنار دیگران بودن و دنیا رو از دیدگاه های مختلف تماشا کردن کار جالبیه، اینطوری هم دیگران رو میفهمم و هم به این پی بردم که هیچ ادمی بد نیست، هرکه هرچه که باید باشد هست، همانگونه که خدایشان، دست روزگار میخواسته.

بعضی طعم ها رو اما اگر خودم نچشم هرگز درکشون نمیکنم که دندان درد را هر انکه دندان درد دارد(یا داشته) میفهمد و بس. تا اونجا که میشد بجای استفاده از تجربه دیگران خودم تجربه کردم، اینکار اما همیشه نتیجه مثبتی نداره، خودم خواستم یا زمونه بماند و مصرف مواد مخدر یکی از این موارده، همیشه برام سوال بود که چرا معتادها ترک عادت نمیکنن، بدترین نوع مصرف از بدترین مواد مخدر رو شروع کردم، لحظه شیرین و رویایی یک معتاد رو کاملا چشیدم، چندی گذشت و تنها با اراده همه رو کنار گذاشتم، اعتبار چندین و چند سالمو اما از دست دادم، حافظه ام داغون شد، استعداد یادگیریم ضعیف شد و پشیمان از کرده خویش، تنها برام اثبات شد که یه تزریقی هم میتونه ترک کنه، با اراده، اراده ای که با هر بار مصرف مواد تحلیل میره، و اینکه هر کی هرچی مصرف کنه سه سوت نوع و میزان مصرفش رو میفهمم، مثل یک کارشناس اعتیاد.

دوس دارم لحظه برنده شدن جایزه ای بزرگ مثل لوتو رو تجربه کنم، دوس داشتم ترس یه بچه رو وقتی تو تاریکی محبوس میشه درک کنم  و حتی دوست دارم حس دختری رو که برهنه خوابیده و چشماش شهلایی میشه و اجازه همبستری میده و در اخر گریه ندامت میکنه رو بفهمم، دوس دارم...

 

 

راس میگن که ما ایرانیا بیشتر از اصل ماجرا به حاشیه میپردازیم، این همه حاشیه رفتم که اینو بنویسم:

تو برگشت به وین 6-7 ساعت استانبول توقع داشتم و خسته و کوفته گوشه ای نشسته بودم. یدفعه مردمی رو دیدم که بعد از تحویل بار گاریشون رو ول میکنن و میرن، دست بکار شدم و هر گاری رو سر جاش برگردوندم و یک لیره جدید ترکی کاسب شدم. گرچه کسی متوجه نمیشد اما نه تنها خجالت نمیکشیدم که خوشحال هم بودم که ساعتی گاری جمع کن فرودگاه شدم. این بین امار گاری جمع کنها رو هم داشتم که لو نرم. پول رفت و برگشت با ترن تا مرکز شهر و یه ساندویچ رو کاسب شدم، زمان هم به سرعت سپری شد.

پناه بر خدا زبون باز کرده بودم و برای اولین بار ترکی حرف میزدم. اونا منو کاملا میفهمیدن اما من تا حدودی میفهمیدمشون. ترکها دومین گروه خارجی تو اتریشن و گوشم با زبونشون اشنا بود.

/ 2 نظر / 47 بازدید