حسادت

از اخرین حسادتهای کودکانم که تو 10-11 سالگیم بود سالهاست میگذره. حسادت به جوجه دختر عمه که تو حیاط دونه میخورد و خیلی سریع تر از جوجه من که تو بالکن بود رشد میکرد و ...
فکر کودکانه خودمو به کار انداختم و با بیان حسادتم به شخص مورد حسادت قرار گرفته ظرف مدت کوتاهی خودمو برا همیشه از حسود بودن رها کردم.

بعد از سالها اینروزا بازم حسادت سراغم اومده. وقتی عمو عین 1 بچه مدرسه ای قبل از سر کار رفتن سعید و بعد از اومدنش بهش رسیدگی میکنه حس عجیبی سراغم میاد. دلم میخاد مورد توجه قرار بگیرم. همین افکار زمینه ای شده که فک کنم برا هیچ کس جالب نیستم.

----

عمو که از راه رسید خسته بود. دراز کشید و به خواب رفت. وقتی بیدار شد حسابی ماساژش دادم تا سرحال بشه. حین ماساژ سعید از ماساژ های ویژه م تعریف میکرد و به شوخی و اعتراض به عمو گفتم که من همیشه با کمال میل همرو ماساژ میدم اما تا حالا کسی ماساژم نداده!
یدفه عمو با تعجب گفت راس میگی!!!
اه عمیقی از ته دل کشید و اب دهنشو قورت داد.
یه جورایی دلم برا خودم سوخت. حس کردم حتما خیلی بده که تا حالا کسی ماساژم نداده!

 

 

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
رضا

خودم ماساژت می‌دم داداش. [لبخند]

lili

بهت حق میدم که حسادت کنی ولی حتما تو هم چیزایی داری که بقیه بهش حسادت کنن.یکم به خودت نگاه کن....[لبخند]

mina kiani

سلام خوبی ؟ کوروش عزیز؟ خوش میگذره؟