193

پیرمرد ژولیده بود. ریش بلند و سپید و پیچ در پیچ داشت و با چند لباس نامرتب که روی هم پوشیده بود. براحتی میشد فهمید خیابون خوابه. تو سطل اشغال مترو اشغالها رو زیر و رو میکرد و ته ساندویچی رو پیدا کرد و دندون زد. کیک 3 تیکه ای دستم بود و داشتم یکیشو گاز میزدم. جلو رفتم و دستمو دراز کردم و خواستم 2 تا کیک رو بهش بدم که با قیافه ای شاکی رو بهم کرد و با ناراحتی گفت نمیخوام. برو! دک خوردم و ازش عذر خواستم.
پیر مرد تو شرایطی که از نظر دیگران پایبند به هیچ چیز نبود و تو بدترین حالت ممکن زندگی میکرد حد و مرز داشت. حد و مرزی که براش ارزش قائل بود و بهش تن نمیداد و مسلما به خاطر پایبند بودن  به عقایدش به خودش میبالید.
گدایی نکردن پیرمرد باعث شد به خودم نگا کنم و برام شبیه نخوابیدن خودم با زنی که خودفروشی میکنه بود. انگیزه ای که دلیل پیدایشش تو وجودم رو با وجود علاقه همیشگیم به جنس مخالف و هم خوابی نفهمیدم!

 پاورقی: گرچه اعتراف میکنم که چندان پیگیر دلیل پیدایش این انگیزه نبودم و همین امشب بهش فکر میکنم. امیدوارم خوب بفهممش. هرچی دستگیرم شد تو پست بعدی مینویسم.

/ 4 نظر / 5 بازدید
لی لی

میدونی به این میگن ارزش قائل شدن برای خود یا همون عزت نفس. یعنی تو برای این آدمی که هستی یه جایگاهی...یه حد و مرزی قائل هستی که اگه از اون حد پایین تر بری احساست بهت میگه جای تو اینجا نیست.[گل]

هفاکسن

قبلا اینو نوشته بودی تو آرشیوت خوندم

کوروش

نکنه الزایمر گرفتم هفاکسن اصن یادم نمیاد! راستی هفاکسن یعنی چی؟

نازلی

شايد مي خواي ببيني چقدر مواقومي در مقابل خواسته هات.يه چيزي به قول خودت مثل روزه گرفتن!