ایستاده در خواب

ایستاده در خواب

مهاجرت غیر قانونی

قسمت دهم           بلژیک-انگلیس 

قطار به ترمینال بروکسل رسید. 3 تامون پیاده میشیم و به محض پیاده شدن پسری کوتاه قد طرفمون میاد و سلام میکنه. به سمت ایستگاه اتوبوس میریم تا به سمت مقصدمون که بندری به فاصله 40 دقیقه بیرون از بروکسل هست بریم. امیر  اهل تهرونه و نسبت فامیلی با زن راننده ای که ما رو از اتریش به المان انتقال داد داره و خودش هم قصد رفتن به انگلیس رو داره. منتها به درخواست خسرو چن ماهی هس که خونه خسرو مونده تا کمکی به خسرو کنه و درامدی کسب کنه. امیر بلیط اتوبوس رو که کمتر از 5 یورو میشه برامون نمیخره و حساب نمیکنه 3تا ادم بدون کارت شناسایی میتونن درگیر چه مشکلاتی بشن. اتوبوس تو هر ایستگاه که وامیسه مسافرایی رو که میخان سوار شن نگا میکنه تا اگر مشکوک به مامور کنترل باشن همه پیاده شیم.

بعد از ظهر هست و وارد خونه که میشیم دوتا اتاق تودرتو و ضلعی از اتاق دومی با گاز و ظرفشویی به اشپزخونه تبدیل شده و کلی ایرانی رنگارنگ هم سرگرم نشستن. هرکی به فرم خودش سلام و خوش امد گویی میکنه و طبق معمول خودشون به مسافر از راه رسیده غذا میدن.  چن نفر اون گوشه ورق بازی میکنن و یکی در حال پیچیدن سیگار ِ. 2-3 نفر لم دادن و تلوزیون نگا میکنن و دو نفر در حال اشپزین و 2-3 نفری هم که اجازه خروج از خونه رو دارن در حال رفتن و اومدنن.
اینجا خونه اصلی خسرو نیست.

خسرو و بلندی بعد از اینکه حسین و سعید رو 1 شبانه روز تو پارک منتظر گذاشته بودن به سراغشون رفتن و پاسی از شب گذشته بود که خسرو و سعید و حسین وارد شدن و حالا برای حرکت کردن باید مراقب میبودی که پای کسی رو له نکنی.
خسرو منقل و بافوری الم کرد تا خستگی کار از تنش دره و 2-3 نفری که اهلش بودن پای منقلش نشستن.

نیمه های شب بود و هنوز پا منقلیا بزمشون پابرجا و به نوبت هر کدومشون از شکار شیر و اژدها قصه سرایی میکردن و مابقی هم تو اتاق اونبری درگیر خواب رفتن که صدای کوبیدن در اومد و افشین از در وارد شد. از گرسنگی و سرما میلرزه و بدون مراعات ادمهای خواب زمین و زمان رو کفر میگه. افشین رو به  خسرو میگه لامصب هرچی میگم 10 یورو پول بده برا احتیاط پیشم بذارم نمیدی! کانتینر از فرانسه سر دراورد و بی پول و با هزار تا مکافات خودمو رسوندم اینجا...!

 

افشین که چن روزه بی پول به جای اینکه از انگلیس سر در بیاره از فرانسه سر در اورده، برای برگشتن مجبور شده بدون بلیط سوار ترن بشه و مامور کنترل بلیط بارها تو ایستگاه های مختلف پیادش کرده و در اخر بعد از 5 روز بازداشت و پر کردن فرم تعهد خروج از بلژیک طی 2 هفته خودش رو به خسرو رسونده. شنیدن این خبر به معنای اینه که هیچ تضمینی تو کار خسرو نیست!

امروز سومین روزیه که تو این خونه ایم. راه رسیدن به بلژیک برای همه شبیه به ما نبوده و نیمی از اونها از مسیرهای دیگه حرکت کردن و 2 نفر هم با ویزای شینگل از تهران پرواز کردن و خودشون رو به بلژیک رسوندن و میخان تا انگلیس رو به فرم قاچاقی برن.
گرچه خسرو شدیدا به قدیمی ترها توصیه کرده که از نحوه حرکت به جدیدترا چیزی نگن ولی میشه یه چیزایی جم بندی کرد. خسرو نیمه های شب با تعدادی مسافر به بندر بارگیری میره و مسافرا رو تو کانتینر میکنه و کانتینر بار کشتی میشه و به امان خدا حرکت میکنه. حالا این وسط خسرو اصن نمیدونه که این کانتینر کجا قراره بره و فقط به همون اماری اکتفا میکنه که جایی خونده و میدونه که درصدی از این کانتینرها به انگلیس فرستاده میشن. تو ادمهای کنارم کسایی هسن که 4-5 بار نیمه های شب داخل کانتینر شدن و کانتینر سر از کشورای اسکاندیناوی یا بنادری تو فرانسه در اورده و این موقست که باید دو دستی زد تو سر و مث افشین خودتو به خسرو برسونی تا فکری به حالت کنه. گاهی هم کانتینر به جای بارگیری شدن تو کشتی سر از گاراژ در میاره!

بابک و کیوان و خسرو کماکان در فکر رد شدن از مرز اسلواکی-اتریش هسن و خبر رسیده که چندین بار سعی کردن مرز رو رد کنن و موفق نشدن.

2-3 نفر از بچه هایی که تو یکی از کشورهای اروپایی اثر انگشت دارن با سوهان مدام در حال سائیدن انگشتشون هسن تا اثر انگشت خودشون رو از بین ببرن! مدام به بقیه توصیه میکنن که با تیپی ژولیده وارد انگلیس بشن تا به عنوان پناهنده درجه یک حساب بیان و از مزایای پناهندگی از همون اول برخوردار شن.

 شب سوم در حالی که پاسی از شب گذشته و همه خوابن خسرو داخل میشه و میگه یالا 10 دقیقه فرصت دارین تا حرکت کنیم و با اشاره 8 نفر رو انتخاب میکنه. گروه 4 نفره ما هم جزو 8 نفر هست. با ونی که تاکسی هست و راننده عرب داره به نزدیکی بارگاه بندری میریم و لای درختها قایم میشیم. خسرو به هر کدوممون کیسه زباله و شیلنگ 1 متری و چسب و تیغ میده و حرفی رو که تا حالا بهمون نزده میزنه. ازمون میخاد وقتی داخل کانتینر شدیم پلاستیک رو سرمون کنیم و با تیغ سوراخ ریزی تو سقف برزنتی کانتینر کنیم و شیلنگ رو از 1 طرف از سوراخ بیرون کنیم و سمت دیگه شیلنگ رو از سوراخی که جلوی دهنمون روی پلاستیک رد کنیم و پلاستیک رو از جایی که سوراخ کردیم و از دور گردنمون با چسب نواری محکم کیپ کنیم تا نفسمون توی کانتینر پخش نشه و تا زمانی که کانتینر برای بارگیری تکون نخورده تو همین وضعیت بمونین!!! ظاهرا جدیدا دستگاهی رو برای تست میزان دی اکسید کربن فضای داخل کانتینر از گوشه کناری داخل کانتینر میکنن و اگر دستگاه اخطار داد در کانتینر باز میشه و لو میری!

پشت سر هم و تو تاریکی شب از روی دو تا حصار خودمون رو رد میکنیم و طبق معمول بهنام مشکل داره و شلوارش جر میخوره. با حالتی نیمه ایستاده و دوان دوان خودمون رو به کانتینرها میرسونیم. خسرو به سرعت پلمپ درهای برزنتی کانتینر ها رو باز میکنه و هر 2 نفرمون سوار 1 کانتینر میشیم. من و سعید با همیم و حسین و بهنام هم با همن. به محض داخل شدن میریم بالای باری که کمتر از نیمی از کانتینر رو پر کرده میشینیم و خسرو به سرعت پلمپ رو به فرم قبلیش در میاره و ما دست به کار میشیم تا بازدممون رو از تو شیلنگ از سقف خارج کنیم. کمتر از 5 دقیقه میفهمیم که چه شرایط غیر قابل تحملی داریم.

تو ذهنم جنینی رو تو رحم تداعی میکنم که قراره به زودی دنیا بیاد.
نفس بکش کوروش
میخای دوباره متولد شی
اینبار یادت باشه به دنیا لبخند بزنی
تحمل کن
متولد میشی
این شیلنگی که از توش نفس میکشی و زنده نگهت میداره رو خواهی برید و با بینیت هوا رو استشمام میکنی
اروم باش
دوباره زاده خواهی شد
شاید اینبار قدمت برای هیچ کس شوم نباشه
اروم نفس بکش
قراره دوباره زاده بشی
زاده شدن درد داره کودک من
تحمل کن
روی صورتم زیر پلاستیک پر شده از رطوبت نفسم و رو پوستم لیز میخورن و به شکل باریکه های اب از گردنم سرازیر میشن
تحمل کن کوروشم
متولد میشی و مامایت خداست

نمیدونم چقدر طول کشید تا کانتینر بوسیله حمل کننده به حرکت دراومد و ما کیسه لعنتی رو از سرمون کندیم. شاید حدود 4-5 ساعت. برای من که 1 سال گذشت. کانتینر بدون اینکه ما دیدی از بیرون داشته باشیم داخل کشتی بارگیری شد و 2-3 ساعتی کشتی در حال بارگیری بود و بالاخره حرکت کرد. چن تا کیسه فریزر همراه داریم ویکی یکی توشون پر میشه از شاش و جایی بین بار کانتینر که نمیدونیم چیه انداخته میشه.

 بیشتر از 24 ساعت هست در حال حرکتیم و هرچی حساب میکنیم فاصله ابی بلژیک تا انگلیس اینقدر نیست. شک تو دلمون افتاده که مبادا داریم جای دیگه میریم. احتمال اینکه کشتی به راهی دور مث کانادا بره کابوسی بیشتر از 15 روز حبس شدن هست و...

بعد از 32 ساعت  کانتینر از کشتی خارج شده و تو بندر هستیم. سوراخی رو برزنت درست میکنیم و بیرون رو دید میزنیم تا ببینیم کجا هستیم. ماشینی تو اسکله حرکت میکنه و از فرمون سمت راستش میفهمیم که رسیدیم انگلیس. با تیغ چادر برزنتی رو پاره میکنیم و سپیدی افتاب رو میبینیم. از روی کانتینر تا زمین یک و نیم متری میشه.
میپرم پایین
دوباره متولد میشم
سلام

 

 

پایان

٢١.٧.٨٧ 

   + کوروش ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٢
    ()

مهاجرت غیر قانونی

قسمت نهم           المان

 

بعد کلی رسیدیم به قاچاقچی ایرانی. فک میکنیم به دوست و ادمی که میفهمتمون و سرپرستیمون رو به عهده داره رسیدیم. دریغ از اینکه قاچاقچی رحم و انصاف و وجدان نداره. فرقیم نمیکنه ایرانی باشه یا غیر ایرانی یا اینکه قاچاقچی ادم باشه یا مواد مخدر یا هر چیز دیگه ای!

 تو اتوبان چیزی به نام کنترل مرزی ندیدیم و ساعت 6 صبح به دوسلدورف المان رسیدیم. خسرو که دلش لک زده کمی هم با خاله بلندی تنها باشه میزارتمون تو ترمینال و میگه ساعت 7 صبح  ترن حرکت میکنه و ما میریم و اون موقع برمیگردیم.

ساعت 7 شد و نیومدن. ما 2 شبانه روزه که نخوابیدیم و هنوز خستگی 14-15 ساعت پیاده روی توی جنگل تو تنمونه. به سختی پلکامون رو باز نگه میداریم و ظاهرمون خیلی به هم ریختست و بوی گند عرق میدیم. ساعت 9 شد و خبری از خسرو و بلندی نشد. انگار یادشون رفته ما اینجاییم! هر 3تامون رو صندلی ترمینال نشستیم و چرت میزنیم و بسکه به در ورودی خیره شدیم خسته شدیم. یکدفعه 2تا پلیس گردن کلفت بالای سرمون ظاهر شدن. المانی حرف زدن و ما فهموندیم که سر در نمیارم. انگلیسی حرف زدن و ما باز خودمون رو به کوچه علی چپ زدیم. با عصبانیت گفتن کارت شناسایی، بلیط قطار، پاسپورت. وقتی دیدن چیزی برای ارائه نداریم تفکیک کلیمون کردن تا مبادا اسلحه داشته باشیم و به سمت ماشین پلیس هدایتمون میکنن. تو دلمون هر چی فحش هست به خسرو میدیم و راهی اداره پلیس میشیم. ازمون ملیتمون رو میپرسن و با تلفن به مترجم زنگ میزنن. به جای ایران اشتباهی عراق که تو تلفظ انگلیسی و المانی شبیه به هم هستن میشنون و 1 نفر باهام با تلفن عربی حرف میزنه و بهش میفهمونم که ما ایرانی هستیم نه عراقی. پلیسها از بوی گندمون شاکین و 1 اسپری تو اتاق میزنن و نیم ساعت بعد خانوم ایرانی برای مترجمی پیشمون میاد. ازش میپرسم که اگر ما پناهنده نشیم چی میشه و میگه که 6 ماه زندانی میشین ولی اگر پناهنده بشین بعد از بازجویی اولیه میفرستنتون هایم پناهنده ها. ما که 1 بار مار گزیده بودیم و میدونستیم باهامون شوخی ندارن با اسامی متفاوت اعلام پناهندگی کردیم. پلیس میگه شما منتظر کسی بودین و چند روز دیگه چند نفر از پلیس جنایی سراغتون میان تا قاچاقچی رو چهره نگاری کنید.


 زن مترجم بعد از پرسیدن سوالاتی که پلیس مطرح میکنه ازمون خداحافظی میکنه و میره و پلیس شروع میکنه به بازرسی کامل بدنیمون. باید لخت مادر زاد بشیم و وقتی میفهمه که مسلمونیم زن پلیس از اتاق بیرون میره. خجالت میکشیم و پلیس با دستکشی که دستش هست با دقت لای پامون رو هم جستجو میکنه و بعد لباسهامون رو دقیق میگرده. از توی درزی تو شلوار بهنام یه صد دلاری خشک درمیاره و حامد با دیدن این صحنه با خنده غیر قابل کنترل و عجیب و بلند بلند  میگه ک.. کش تو پول داشتی و ما از گرسنگی داشتیم میمردیم و..

پلیس که با دیدن قیافمون از حالمون با خبره دلش به رحم اومده و  میگه که من این پول رو باید توقیف کنم و بعد از 1 ماه بهت میدیمش ولی اگر الان میخواید میدونم که گرسنه هستید و میتونم بفرستم براتون خوراکی و سیگار یا هرچی میخواین بخرن و بیارن.
با کمال تعجب همه بهنام میگه نه!

شب رو تو بازداشتگاه پلیس میخوابیم و صبح میبرنمون کمپی که از شهر دوسلدورف بیرونه و بهمون متذکر میشن که اجازه نداریم از شعاع 45 کیلومتری این هایم که حالا محل زندگیمون شده دور بشیم. به محض ورود کلی ایرانی میبینیم. یکی میگه 3 ساله اینجا زندگی میکنه و یکی میگه مث شما مسافری هسم که گیر کردم و چن روزیه اینجام و چن روز دیگه میرم.

هر کدوم از ایرانیا که بهمون میرسن بهمون ابمیوه های 1 لیتری و بسکوییت میدن و اطراف حیاط هم چن تا ابمیوه های نیمه پر هست. معلومه که اینا رو روزانه توزیع میکنن و برای ما که چن روزه گرسنگی کشیدیم اینا وفور نعمت ِ. بهنام مث گاو هرجا اب میوه روی زمین میبینه سر میکشه و ظرف نیم ساعت حدود ده لیتر ابمیوه میخوره. بهش میگم پسر خوب چرا تو که پول داشتی حداقل 10 دلار ندادی که غذا بخریم و میگه میخواسم با خودم برم انگلیس. فکر کردم لازمم میشه. میگم احمق اونجا که رسیدی سریع تحت پوشش میری و چه زمانی ضروری تر از 2 روزی که گذشت! تازه به حرف پلیس هم گوش نکردی! زیر لب ونگ ونگ میکنه و چیزی میگه که نمیشنوم.

توی حیاط 2 تا تلفن عمومی هست که میشه از بیرون هم بهش زنگ زد. پسری که گفته بود مسافره و در حال رفتن با قاچاقچیش که متفاوت با قاچاقچی ماست صحبت کرده و صدام میکنه که بیام و با قاچاقچیش حرف بزنم. مردی بهم میگه که فردا صبح ساعت 8 میام و 3تاتون رو میبرم بروکسل و از اونجا میفرستمتون انگلیس. میگم ما پولی نداریم و پولمون رو دادیم به رابط شیراز. میگه شما به این کاراش کاری نداشته باشین. ما همدیگرو میشناسیم و با هم داد و ستد داریم!

ما که دلمون از خسرو پره قبول میکنیم. ساعتی بعد خسرو به همون تلفن زنگ میزنه و پسری اسمم رو تو حیاط داد میزنه و میدوم به سمت تلفن. هرچی از دهنم در میاد بهش میگم و میگم که ما دیگه نمیخوایم با تو باشیم و کسی قراره فردا ساعت 8 بیاد دنبالمون. خسرو به خواهر مادر خودش فحش میده و کلی دروغ سر هم میکنه و نیومدنش رو توجیح میکنه و قرار میزاره که فردا 6 صبح از در هایم بیرون بیایم و 100 قدمی دور بشیم و ببینیمشون.

خسرو از ترس اینکه مبادا مسافراش رو کس دیگه ای قاپ بزنه سر ساعت 6 بیرون منتظرمون هست و تو شب گذشته سراغ سعید و حسین هم نرفته و اونا رو  توی پارک منتظر نشونده و سراغ ما اومده تا ما رو با قطار راهی بروکسل کنه.

خسرو برای اینکه حرفی زده باشه تا کار خودش رو هم توجیح کنه میگه که اگر احیانا بخوان از انگلیس طبق قانون شینگن برتون گردونن به کشور ثالث برتون میگردون و در نتیجه شما 3 نفر به المان برمیگردین و اون 2 نفر به اتریش. البته تا حالا خیلیا رفتن و کسی برگشت نخورده..

خسرو برامون بلیط میخره و با ترن راهی میشیم. خسرو اینو راست میگفت و قطار فوق العاده جدید و شیکی هست و بهنام با ذوق از تولت بیرون میاد و میگه اب توالتش ابیــــــــــــــه. توصیه های ایمنی خسرو اینه که زیاد بلند صحبت نکنیم و وقتی مامور کنترل بلیط اومد نترسیم و با لبخند بلیطمون رو نشونش بدیم و قراره توی ترمینال بروکسل کسی که خودش هم مسافره و تو خونه خسرو زندگی میکنه دنبالمون بیاد و با هم به خونه خسرو بریم. 

---------

١١.٧.٨٧

   + کوروش ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
    ()

مهاجرت غیر قانونی

قسمت هشتم          اتریش

 

از مسکو به بعد حدود 30 روزی میشه که خانواده هامون از احوالمون بی خبرن. فرصتی پیش اومده و با ایران تلفنی حرف میزنیم. من کاملا بی پولم و احوالم رو خانوادم از خانواده سعید باخبر میشن.

کیوان خبر فوت علی رو که برای من خبر تازه ای نیست میده. قاچاقچی ها جسد علی رو تو جنگل رها میکنن و پلیس بعد از 4 روز جسد ورم کرده رو پیدا میکنه و تو جیبش کاغذی رو با هویت افغانی پیدا میکنه. جسد به سردخونه کیف انتقال پیدا میکنه و رابط شیراز که از طرف خانوادش تهدید جدی شده بوده 2 نفر از بستگانش رو با هزینه بالائی به کیف فرستاده و جسد علی رو که چند برابر شده بوده توی 2 تا تابوت به ایران برگردوندن!

برای من هیچ فرقی نداره که جسدم کجا خاک بشه. خوشحال میشم اگر حیوون گرسنه ای رو سیر کنه و همیشه گفتم اگر خاک کردنم هزینه زیادی بر میداره راحت بندازینم تو چاه توالت تا زودتر به کود تبدیل شم!

سعید به فروشنده کمپ سفارش کفش ورزشی با شماره پای منو میده و 10 دلار بابتش پرداخت میکنه و هنوز لنگه کفشم سوژه خندست.

سعید و حامد با بابک و کیوان بحثشون بالا گرفته و همه از خبر رابط افغانی که قصد داره ما رو تو 2 شب متفاوت و در غالب 2 گروه انتقال بده خوشحالیم. کیوان بعد از مشورت با بابک و خسرو پیشنهاد میده که گروه 4 نفره ما شب اول حرکت کنن. میتونم ذهنش رو بخونم که میخاد ما رو سپر بلا کنه غافل از اینکه ما هیچ ترسی نداریم و با توکل به خدا قبول میکنیم که شب اول حرکت کنیم. حامد ازم خواهش میکنه که با گروه ما بیاد. طفلی دیگه تحمل فشارهای روانی بابک و کیوان رو نداره.

تو این چند روز حسابی استراحت کردیم و جون گرفتیم. شب پنجم رابط افغانی با ون دنبالمون میاد و ما 5 نفر از توریهای پشت کمپ بیرون میایم و با ماشین خودمون رو به براتیسلاوا میرسونیم. از حومه شهر و به فاصله چند صد متری رودخونه دانوب که سمت راستمون هست داخل جنگل میشیم. رابط توصیه میکنه که تا حداقل 10 کیلومتر فاصلمون رو از رودخونه حفظ کنیم تا گیر پلیس مرزی اتریش نیفتیم و التماس میکنه که اگر دستگیر شدیم اعلام پناهندگی کنیم و یاداور میشه که این همون رودخونه ای هست که از وین هم رد میشه و بعد از 10 کیلومتر بهترین راهنمای ما برای رسیدن به وین هست و حتی میتونیم پیاده به وین برسیم.

ساعت 10 شب میون جنگل انبوه و تاریک  پر از شاخ و برگ شکسته و بوته های قد کشیده روی زمین ناهموار شروع به حرکت میکنیم. برای اطمینان بیشتر فاصلمون رو از رودخونه بیشتر میکنیم.پس از چند ساعت پیاده روی که به ناچار اروم اروم میپیمائیم شمال و جنوب رو گم میکنیم. تنها درختان خوابیده در شب میبینیم و ماه که تکون خورده از سر جاش. اینجا جای شک و اغاز تفرقه بینمون میشه. گمان میکنیم که دور خود میچرخیم. سعید که مثل همه مان عصبی شده طاقت اضحار نظر بهنام و حامد رو که نداره هیچ، مسیری رو نشون میده که دقیقا برعکس نظر من و حسین هست. حامد و بهنام رو به سکوت و رهروی از خودم تشویق میکنم  تا مبادا از هم جدا شیم. با زحمت سعید رو که یکدندگیش از حوصلمون خارج شده قانع میکنیم که به سمت راست حرکت کنیم تا به رودخونه برسیم. بین راه به جاده ای خاکی به عرض 20 متر میرسیم که عین کمربندی تن سبز جنگل رو عریان کرده و در میانه جصاری از جنس توری محکم اهنی به ارتفاع 2 متر به نشانه خط مرز وجود داره. بجز بهنام همگی لاغریم و مشکلی برای رد شدن از روی حصار نداریم. بهنام رو به زحمت بلند میکنیم و در حالی که سیمهای بالای توری روی شکمش فشار میاره و عذابش میده به اونطرف پرتاب میکنیم. این بشر انگار هرچی خورده .... دمدم صبح رودخونه رو عین گم شده ای عزیز پیدا میکنیم و به راهمون ادامه میدیم. گاه برای فرار از دید قایقهائی که به گمانمون گشت شب هستن به دل جنگل و گاه از ترس ماشینهای خاموش تو جاده کنار رودخونه که در دوردست میدیدیم روی سنگهای درشت کنار رودخونه که سطحش از جاده پایین تره میریم و حرکت میکنیم.

ساعت 9 صبح شده و نیم ساعت استراحت میکنیم و نونی رو که همراه داریم میخوریم. دیگه مطمئنیم که 10 کیلومتر رو از مرز دور شدیم و با خیال راحت توی جاده کنار رودخونه حرکت میکنیم تا زودتر به 1 ابادی برسیم. ساعت 12 ظهر در حالی که هیچ کدوم نا نداریم به شهر کوچیکی میرسیم که ایستگه قطار داره. بلیط میخریم و تا وین رو 2 ساعت تو راهیم. بهنام که از اول سفر دستش تو جیبش نرفته با اکراه پول بلیط خودش رو میده و سعید و حسین هم جور من و حامد رو میکشن. تو این فکرم که رابط افغانی میگفت میتونیم تا وین رو حدود 50 کیلومتر از بین جنگل ناشناس با پای پیاده طی کنیم! ایستگاه اخر ترن وین، مرکز شهر(Landstrasse) پیاده میشیم و سریع به ایران موقعیتمون رو اطلاع میدیم.

از وین تا انگلیس مسئولیت انتقال ما به عهد رابط ایرانی به اسم خسرو که بلژیک زندگی میکنه هست. منتها سابقه نداشته که پلیس کسی رو تو مرز اسلواکی اتریش دستگیر نکنه و برنامه ما چیزی خارج از برنامه همیشگی خسرو که ملاقات با مسافر توی کمپ پناهندگی اتریش بوده شده. از ایران به خسرو اطلاع میدن و خسرو از ما میخواد تا با ترن به سالزبورگ که به مرز المان نزدیک تر هست حرکت کنیم تا اونم خودش رو با ماشین به اونجا برسونه.  

حسین و سعید که پول زیادی براشون نمونده از بهنام میخوان که کمی کمک مالیمون کنه. بهنام که ابتدا اعلام بی پولی میکنه بعد از تهدید سعید و حسین به جا گذاشتنش 50 دلار از تو شرتش در میاره و قسم میخوره که دیگه پولی نداره.

از گرسنگی و بی خوابی دلم ضعف میره. نگاهی به قاچهای بزرگ پیتزا و کیکهای خوش قیافه که میشه با 1-2 یورو خرید میکنم و اب دهنم رو قورت میدم. همینطور که گشتی تو مغازه های ایستگاه بزرگ Landstrasse میزنم سعید و حسین رو در حال خوردن ابجو دیدم. دلم گرفت ولی جای گلایه ای نبود. تا همین جا هم کلی پول بلیط من و حامد رو پرداخت کردن. به بهنام میگم اگه پول داری بده تا غذا بخوریم. به سعید و حسین هم نمیگم که تو پول دادی. باز قسم میخوره که پول ندارم. دوباره چرخی میزنم و اینبار سعید و حسین رو تو کیک فروشی میبینم. با دیدن من 1 کیک سفارش دادن و گفتن همینجا بخور. میگم اون 2تا اون پایین مث من دارن از گرسنگی ضعف میکنن چطور میتونم تنها بخورم. کیک رو اوردم و با حامد و بهنام تقسیم کردم.

بلیط قطار وین سالزبورگ رو میخریم. با مترو به ترمینال غرب(Westbahnhof) میریم و منتظر قطار میشیم. مردی با لهجه کردی شناسائیمون میکنه و بهمون توصیه میکنه که بدون کوله پشتی سفر کنیم تا کسی بهمون شک نکنه. من و حامد که اس و پاسیم و کوله نداریم و حسین و بهنام و سعید کولشون رو دور میندازن.

سوار قطار میشیم و میرسیم سالزبورگ. اتریش جزء شینگن به حساب میاد و قاعدتا نباید کنترلی بین اتریش و المان و بقیه کشورهای شینگن باشه ولی ظاهرا مرز اتریش و المان گاهی کنترل میشه و مخصوصا ادمهای کله سیاه و چرک مثل ما.

 خسرو قراره تا چند ساعت دیگه با ماشین برسه سالزبورگ و این فاصله رو ما توی پارک کنار رودخونه دانوب که از سالزبورگ هم میگذره میگذرونیم. چیزی که برامون عجیب ِ و تازگی داره تعداد زیاد سگ هست.

خسرو با خانوم جوون ایرونی که رانندگی میکنه میاد و میگه مرز اتریش المان رو با سواری تو 2 نوبت ردتون میکنم و از اونجا با بهتریت ترنی که تو عمرتون هم ندیدید راهی بروکسل میشید. نگاهی به هم میکنیم که کی اول بره. راستش دیگه دوست ندارم که هزینه ای حتی 1 دلار برای سعید و حسین داشته باشم و از طرفی هم حسین و سعید دیگه نمیخوان با حامد و بهنام باشن و در نتیجه من و بهنام و حامد سری اول حرکت میکنیم. ساعت حدود 10 شب هست و قبل از حرکت خسرو برامون هات داگ میخره و سعید و حسین توی پارک میمونن و ما حرکت میکنیم.

خسرو قیافه ای شبیه به بازیگرای 50 سال پیش سینما با موهای فرفری و به اندازه دو برابر سرش و سبیلی پک و پهن برای طبیعی تر جلوه دادن سفرمون هزینه ای رو به  این زن برای انتقالمون پرداخت میکنه. از همون برخور دای اول میشه فهمید که علاوه بر ارتباط کاری با هم قاطی هم هستن.

---------

٢.٧.٨٧

   + کوروش ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٤
    ()

مهاجرت غیر قانونی

خلاصه انچه گذشت:
25 تیر ماه 82 با ویزای توریستی تو پاسپورتی که تنها من صاحب عکسش بودم همراه پسر عموم سعید(20) و حسین(18) و بهنام(15) از مهر اباد راهی مسکو شدیم و بعد از 4 روز با اتوبوس راهی مینسک(روسیه سپید) شدیم و اونجا تو اپارتمان با مادر و پسری 3 روز رو گذروندیم. از اونجا با رابط روس و با سواری لب مرز روسیه سپید -اکراین میرسیم و با عوض شدن رابط و چندین ساعت پیاده روی مرز رو رد کردیم و با ماشین رابط جدید به کیف(اکراین)رسیدیم و بعد از 1 شب استراحت با کیوان(25) و حامد(24) و بابک(30) و خسرو(23) و علی(44) اشنا شدیم و همراه به25-30 نفر دیگه توی قسمت زیری کامیونی که سقف کاذب داشت و بار هندونه (از کیف) طی 32 ساعت حرکت به مرز اوکراین-اسلواکی رسیدیم و 17 روز رو لب این مرز بودیم و روز اخر با یعقوب و ارش و مارکوپولو اشنا شدیم(هر 3 حدود 25 ساله).مرز اوکراین اسلواکی رو طی 5 روز پیاده روی و خوابیدن تو جنگل پشت سر میزاریم و به خونه کولیها میرسیم.

قسمت هفتم    مرز اسلواکی- اتریش

بخاطر گرسنگی روزهای اخیر هر کدوم 4-5 کیلو وزن کم کردیم.  با وجود اینکه چن تا قرص پشه گیر از اطراف اتاق اویزونه و دورش پر از پشه مرده هست بازم اتاق مملو از پشه هست. مامی قابلمه بزرگی رو پر از چیزی شبیه اش میزاره وسط اتاق و میگه بخورید و میرتش. ما که مدتی غذای گرم نخوردیم با اشتیاق دور قابلمه جمع میشیم که میبینیم چن تا پشه توش افتاده. صدا ماماااا وی این چیه دیگه؟! مامی سریع برمیگرده و وقتی اشاره انگشت ما به پشه های شناور روی اش رو میبینه با ملاقه اونا رو برمیداره و از در بیرون پرت میکنه و خندان میگه حالا بخورید. اینقدر گرسنه ایم که میخوریم! مامی 1 وعده بهمون نون وکره میده و 1 وعده نون و مربا و با ذوق میگه که مربا رو خودم درست کردم...

برخلاف تصورم بچه ها فقط با این دخترها مسخره بازی در میارن و تمایلی به هم خوابی باهاشون رو ندارن. دخترها تو طول روز به دفعات پیشمون میان و میگن که یکیشون زن داداششون هست و با کس دیگه ای نمیخوابه و اون 3 تا با هرکی که بخواد س"کس میکنن. تنها بابک اشتیاق زیادی نشون میده و میخواد هر 3 رو با هم داشته باشه و شب که به نیمه میرسه دخترها میان وبابک برای دقایقی باهاشون میره و برمیگرده. سعید هم میل نشون میده که با یکیشون بره ولی بابک نیمه شب از خواب بیدارش نمیکنه.

3 شب و 3 روز رو گذروندیم برا من هیچ چیز جالبتر از تعریفهای مارکوپولو نیست. برام از خاطرات یونان بودنش و بی پولیش میگه. از اینکه مجبور شده سر چهار راه شیشه ماشین پاک کنه و چه ناسزاهایی که نشنیده. از امار بالای مردای هم جنس باز اونجا میگه که حاضرن روزانه پول خوبی بدن تا یکی پشتشون رو گرم کنه!
شب سوم سعید بیدار میمونه و نیمه های شب به ضیافت کولیها دعوت میشه.

3 روز گذشت و قراره رابط افغانی ما رو از مرز اسلواکی به سمت اتریش رد کنه. افغانیها رابطشون با ما فرق داره و با ما حرکت نمیکنن.

غروب افتاب با ماشین ون خونه کولیها رو ترک میکنیم و راهی براتیسلاوا میشیم. براتیسلاوا غرب ترین نقطه اسلواکی و دقیقا لی مرز قرار داره. بدین معنی که اگر ما از غرب شهر بیرون بریم وارد خاک اتریش میشیم. همه چیز به همین راحتی نیست و این مرز که مرز بین بلوک غرب و فقیر اروپا با اتریش که از ثروتمندترین کشورها محسوب میشه و به همین دلیل از طرف پلیسهای مرزی اتریش کنترل شدیدی میشه.
ون توی اتوبانی می ایسته و ما ١١ نفر با رابط افغانی پیاده میشیم و وسط زمینهای کشاورزی با بوته های بلند ذرت پنهون میشیم. هر کدوم عین حرکت چن تا ذرت میکنیم و با خودمون میبریم تا اگه لازم شد بخوریم.رابط تا نیمه های زمین ذرت باهامون میاد و اشاره میکنه به جاده انسوی زمین و میگه این جاده رو که 2-3 کیلومتر برین 10 کیلومتر داخل خاک اتریش شدین و اونجا چن تا ماشین منتظرتونن. ما اعتراض میکنیم که قرار ما این نبوده و بالاخره با دلگرمی ماشینهایی که چن کیلومتر بالاتر منتظرمون هسن قانعمون میکنه و مدام شاخ میزاره تو جیبمون که بچه های ایرانی دلیر هسن و...
رابط رفت و به حسین میگم تو که بچه بیرون شهر و زمین کشاورزی هستی جلو برو و راه باز کن تا ما پشت سرت بیایم. حسین ناراحت میشه و میگه فسا ده نیست و منم تو زمین کشاورزی بزرگ نشدم*.
زمین  ذرت رو پشت سر میزاریم و به جاده میرسیم و انگار نه انگار که داریم قاچاقی مرز رو رد میکنیم. بلند حرف میزنیم و جر و بحث هم میکنیم. امتداد جاده مارکوپولو که 200-300 متری جلوتر از ما میرفت و به قول معروف راه باز کن بود داد و بیدادش بلند شد. داد میزد و به انگلیسی بد و بیراه به رژیم میداد تا ما صداش رو بشنویم و فرار کنیم. ما هر کدوم به سمتی فرار میکنیم. بهنام به طرف هرکی که میره میخوان با مشت تو صورتش بیان. دستشو میگیرم و میگم پشت سرم هرجا که رفتم بیا. بهنام هین دویدن پاشو پشت کفش من که تو زیرزمین اسلواکی دمپایی عمومی شده بود و 3 سایز بزرگتر شده بود گذاشت و کفشم از پام دراومد و همینطور با 1 لنگه کفش دویدم و جایی بین بوته ها پنهون شدیم. بابک هم هم مسیر با من فرار میکنه و کنارمون پنهون میشه. 20 دقیقه ای رو پنهون هستیم و ماشین گشت از جاده ای که چند متریمون بود بالا و پایین میره. بابک  خوابش برده و خروپف میکنه. نمیدونم چطور تو این شرایط خوابش میبره! لگدی بهش میزنم و میگم خفه شو. بهنام عین بید میلرزه.
مامورای مرزی دوربین دید در شب دارن و به راحتی پیدامون میکنن. ما 3 نفر بعد از مارکوپولو اولین نفرهایی هستیم که دستگیر میشیم و بعد از اینکه مامورا روی زمین میخوابوننمون و میگردنمون سوار کامیون نظامی میشیم و میریم پاسگاه مرزی. توی حیاط رییس پاسگاه وقتی ذرتها رو از جیبمون در اورد دلش به حالمون سوخت و کمی خوراکی و سیگار بهمون داد. کفشهامون رو دراوردیم و داخل بازداشتگاه شدیم. همه از کفش من که 1 لنگه بود خندشون میگرفت. بقیه بچه ها رو تو 3 مرحله دستگیر کردن و اوردن.

رابط افغانی دروغ گفته بود و ما رو مستقیما به سمت چادر پلیس فرستاده بود تا ما دستگیر بشیم و به کمپ پناهندگی فرستاده بشیم و از اونجا رابط بعدی سراغمون بیاد. رابط اصلی که کیف بود و با رابط شیراز در ارتباط بود تنها مسئولیت رد شدن ما از این مرز رو داشت و برای ادامه راه رابط شیراز با ادم دیگه ای معامله میکرد.

صبح شد و ما رو به جای دیگه ای انتقال دادن. اونجا برامون مترجم اوردن، اقای فرقانی. ما که قصد رسیدن به انگلیس رو داریم گفتیم اینجا پناهنده نمیشیم. یعقوب و ارش ومارکوپولو به اتریش راضی هستن و اعلام پناهندگی میکنن.فرقانی مترجم میگه اگر پناهنده نشید 2 روز اخر هفته رو میبرنتون کمپ و بعد برتون میگردونن اسلواکی. اگه برای خانوم بازی اومدین اروپا بدونین که دخترای اسلواکیایی رو چون فقیرترن راحت تر میتونید داشته باشید...
 
کیوان همه رو تشویق میکنه که اینجا پناهنده نشیم و فلسفه میچینه که تو این 2 روز اخر هفته ای که کمپ هستیم فرار میکنیم و راهمون رو ادامه میدیم.
فرقانی رفت و ساعتی بعد ما رو تک تک انگشت نگاری میکنن و همه رو سوار ون پلیس میکنن و ماشین شروع به حرکت میکنه. هیچ کدوم نمیدونیم کجا داریم میریم. تو همین هین که هرکی حرفی میزنه تابلو 10 کیلومتری براتیسلاوا رو میبینیم و اهنگ غم تو دل هممون میشینه. از طرفی ناراحت انگشت نگاری که شدیم و از طرفی ناراحت برگشتمون به اسلواکی.
پلیس اتریش ما رو به دلیل اینکه لب مرز اسلواکی دستگیر شدیم و اعلام پناهندگی نکردیم تحویل پلیس اسلواکی میده. بازداشتگاه اینجا بر خلاف بازداشتگاه اتریش کثیف ِ و ما شب رو روی زمین میخوابیم و صبح به کمپ اداموو(Adamów) انتقالمون میدن.

اداموو اسم دریاچه زیبایی هست که کمپ مزخرفی نزدیکی اون برای پناهنده ها ساخته شده. کمپ تشکیل شده از 1 ساختمان و 1 اشپزخونه و سالن غذاخوری و 1 مغازه کوچولو و تعداد زیادی کانتینر و هر کانتینر متشکل از 4 تا تخت دو طبقه و به ما 8 نفر 1 کانتینر میدن.چن تا ایرانی هم هستن.
هرجا میریم گروهی ادم میان پیشمون و از خنده روده بر میشن که چرا ما اتریش پناهنده نشدیم. یکی میگه من 4 بار و اون یکی میگه من 7 بار سعی کردم مرز رو رد کنم و هربار دستگیر شدم. ظاهرا اگر کمتر از 10 کیلومتر تو خاک اتریش باشی و دستگیر بشی برت میگردونن و برام خیلی عجیب ِ که ما چطور به راحتی 10 کیلومتر رو پشت سر گذاشتیم.

از همه چی که بگذریم بعد از مدتها زندونی بودن و پنهانی حرکت کردن این توقف 5 روزه خیلی ارامش بخش هست. خوب غذا میخوریم و ازاد نفس میکشیم. ظهرها کنار دریاچه میریم و شنا میکنیم و من تولد 27 سالگیم رو با کیک کوچیکی به اندازه کف دست که کبریتی روش روشنه جشن میگیرم.

پاورقی:
*من و حسین الان هم خونه ایم و هنوز که هنوزه حرصش میگیره که چرا من فکر میکردم حسین اشنایی با زمین کشاورزی داشته. گاهی برای بهتر نوشتن این خاطرات یادی از گذشتمون میکنیم.

 ------

٢٣.۶.٨٧

 

 

 

   + کوروش ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٥
    ()

مهاجرت غیر قانونی

 

خلاصه انچه گذشت:
25 تیر ماه 82 با ویزای توریستی تو پاسپورتی که تنها من صاحب عکسش بودم همراه پسر عموم سعید(20) و حسین(18) و بهنام(15) از مهر اباد راهی مسکو شدیم و بعد از 4 روز با اتوبوس راهی مینسک(روسیه سپید) شدیم و اونجا تو اپارتمان با مادر و پسری 3 روز رو گذروندیم. از اونجا با رابط روس و با سواری لب مرز روسیه سپید -اکراین میرسیم و با عوض شدن رابط و چندین ساعت پیاده روی مرز رو رد کردیم و با ماشین رابط جدید به کیف(اکراین)رسیدیم و بعد از 1 شب استراحت با کیوان(25) و حامد(24) و بابک(30) و خسرو(23) و علی(44) اشنا شدیم و همراه به25-30 نفر دیگه توی قسمت زیری کامیونی که سقف کاذب داشت و بار هندونه (از کیف) طی 32 ساعت حرکت به مرز اوکراین-اسلواکی رسیدیم و 17 روز رو لب این مرز بودیم و روز اخر با یعقوب* و ارش* و مارکوپولو* اشنا شدیم(هر 3 حدود 25 ساله).

قسمت ششم   جنگلهای اسلواکی

بعد از مدتها انتظار تو زیرزمین بد بو، خبر حرکت همه رو ذوق زده کرده. رابطها توصیه شدید میکنن که سیگار با مارک این کشور رو با خودتون نبرید تا در صورت گیر افتادن به عقب برتون نگردونن. پوشیدن لباس تیره رنگ هم توصیه بعدیشونه. سعید بکس سیگاری رو که داره نخ نخ از پاکت در میاره و تو پلاستیکی میریزه تا پاکتی با مارک اوکراین همراش نباشه.

به فرم قبلی و 4-5 نفره با همون ماشینا از خونه تا جایی تو جنگل میبرنمون. اونجا هر از چندی 1 گروه ادم که جایی تو همین خونه ها پنهون بودن بهمون ملحق میشن. 25-30 تا چینی و 10-12 تا افغانی به جمعمون اضافه میشن و در مجموع 50-60 نفر میشیم. یکی از چینیها لباس سفید تنش ِ و رابط جدیدی محکم با دست تو سر و کلش میکوبه و با داد بهش میفهمونه که لباست رو عوض کن.

هوا مهتابیه و میشه جلوی چشمت رو زمانی که جنگل تنک هست دید. ساعتی رو حرکت میکنیم و به دو ردیف سیم خاردار میرسیم. الوار بلندی رو حد فاصل دو ردیف سیم خاردار میزارن و سریع و 1 نفر 1نفر از زیر سیمها ردمون میکنن و با سرعت خودمون رو به قسمت بعدی انبوه جنگل میرسونیم. حرکت تو قسمت انبوه جنگل به خاطر تاریکی مطلق کار سختیه.

به جایی رسیدیم که تا فاصله 2-3 کیلومتری درختی نیست. رابط مث اسب میدوه و ما پشت سرش. بین چینیها 4-5 نفرشون سرشون رو با تیغ زدن و شایعه ای بین 12 ایرانی پیدا شده که این 4-5 تا چینی دختر هسن و برای استتار جنسیتشون از لباسهای گشاد استفاده کردن و سرشون رو تیغ زدن. حین دویدن چن تا از بچه های ایرانی خودشون رو به چینیها میرسوندن و به سینشون دست میزدن تا بفهمن دخترن یا پسر! و در نتیجه هیچ کدوم دختر نبودن.

از سر شب تا نزدیکیهای صبح رو حرکت کردیم و جایی تو جنگل اسکان میگیریم. از اشغالهایی که اونجا ریخته میشد فهمید که درست همون جایی اسکان گرفتیم که گروههای قبلی بودن. همه از حال رفتن و گرسنه و تشنه 1 گوشه لم دادن که 2 نفر با 2 تا کارتون غذا و نوشیدنی به سراغمون اومدن و 1 کارتون برای ایرانی و افغانیا و 1 کارتون برای چینی ها. بهمون توصیه شدید میکنن که از جامون تکون نخوریم تا شب بشه و گفتن گرچه شما رو تنها میزاریم ولی از دور هواتون رو داریم. تو کل سفر یاد میگیریم بدون اینکه زبون هم رو بلد باشیم همدیگه رو بفهمیم.

   مارکوپولو سرگذشت خیلی عجیب و سختی داشته. پسر اروم و مهربونی که مدام تبسم شیرینی رو لباش هست. ازش خوشم اومده و مدام ازش میخام برام خاطراتش رو تعریف کنه. از زن و مرد افغانی حرف میزنه که دخترشون رو جایی تو مسیر جنگل از دست میدن و رابط بهشون 1 ساعت وقت میده که دخترکشون رو به خاک بسپارن و پدر و مادر بیچاره با دستهای خودشون گودالی میکنن و دخترکشون رو به خاک میسپارن! از زن و مرد ایرانی حرف میزنه که هنگام سوار شدن کامیون مرتفعی راننده احساس خطر میکنه و شروع به حرکت میکنه و مرد در حالی که زنش رو کمک کرده بوده تا سوار بشه با شتاب بوسیله 2 رابط دیگه از کامیون دورش میکنن و درب کامیون بسته میشه و مرد تا 20 روزی که همسفر مارکوپولو بوده از زنش خبری نداشته! از گروه 4 نفره دختری حرف میزنه که بین 30-40 تا مرد بودن و از ترس اینکه دچار س؛کس گروهی نشن هر کدوم خودشون را با 1 پسر صمیمی کردن و تو مسیر هم خوابشون بودن!

هوا تاریک شد و چینیها رو جداگانه انتقال دادن و ایرانی و افغانیها رو جداگانه. چینیها رو دیگه ندیدیم. تا خود صبح حرکت کردیم و دمدم صبح دوباره اسکان گرفتیم. رابطهای جدیدی برامون غذا اوردن. ما 1 بار در 24 ساعت غذا بهمون میرسه وهمین باعث شده که بابک و کیوان تو هین تحویل غذا از رابطها و پخششون دزدی کنن. یعقوب مچشون رو گرفت و اختلافشون از همینجا شروع شد و اگر کیوان و بابک که همیشه کرکری میخوندن کوتاه نمیومدن دعوای بدی شکل میگرفت.

ظاهرا گروه قبلی اینجای کار درگیر بارون شده بودن. اینرو از پلاستیک بزرگی که اونجا بود میشد حدس زد. یهو  از زیر پلاستیک مار 2 متری تکون خورد و مار بخت برگشته شکار شد. سر و تهش به اندازه 1 وجب قطع شد وپوستش زینت کمربند یعقوب. اتیش کوچیکی بپا شد و گوشتش کباب شد و چهار نفر از جمله من کباب مار میخوریم. الحق که گوشت لذیذی داره!

شب شد و قراره مسیری رو با ماشین حرکت کنیم. همه پشت درختهای کنار جاده پنهون میشیم و 4تا سواری شیک میرسن و ما با سرعت تمام سوار میشیم.  توقف ماشین و سوار شدن ما و حرکت دوباره در مجموع کمتر از 15 ثانیه طول میکشه. کار چریکی که از طرف ما کمی حساب نشده هست و وقتی که میبینیم کسی نباید جلو سوار بشه 6 نفرمون پشت سوار میشیم. گروه 4 نفره ما با همیم و سعید که کوچولو و ظریف مریف ِ زیر قرار میگیره و قر قر میکنه. 2 ساعتی رو حرکت میکنیم و ماشین توقف میکنه و به همون سرعت سوار شدنمون پیاده میشیم و تو شیب تندی توی دره ای که پوشیده از درختهای بلند سردسیریست. تا اینجای کار تپه ای هم نبود و این اولین جایی هست که کوه میبینیم. تو تاریکی شب از مسیری با سرعت و با دست و پا بالا و میریم و گاهی بچه ها لیز میخورن رو نفر قبلی میفتن. ما فحش میدیم و بالا میریم و سعید عین تمام طول مسیر ناله میکنه. 200-300 متری رو بالا میریم و اسکان میگیریم. 4تا رابط جدید میبینیم که رئیسشون زن قد بلند و بی رحمی هست.

گرچه تابستونه ولی نیمه های شب هوا سرده و توی شیب در قالب 3 گروه کنار هم میخوابیم. سردی هوا باعث میشه که همه چسبیده به هم میخوابیم و اگر کسی میخواست تکون بخوره نفر جلوئی داد زنان میگفت: تکون نخور لامصب، بچسب تو کمرم! صبح شد و زن رابط باز پیداش شد. جذبه عجیبی داره. بطری های زیاد اب برامون میارن تا مبادا به جوی کوچیک ای اونطرف جاده بریم و به هر کدوممون تکه نونی به اندازه کف دست با پنیر 3 گوشی میدن و این غذای 24 ساعتمون هست تا بی حال گوشه ای بیفتیم و اینبر اونبر نریم.

همیشه اعتقاد دارم نمیشه در مورد گروه بزرگ ادما بصورت کلی نظر مثبت یا منفی داد. مثلا نمیشه گفت شیرازیها اینچنینن و تهرانیا انچنان. به نظرم همه جای دنیا خوب و بد داره و این تصور کاملا اشتباهی هست که ما بخاطر جرمهایی که تعداد اندکی از افغانیا تو ایران مرتکب میشن همشون رو به چشم بد بینیم. این درست مث این میمونه که بخاطر وجود ادمهایی مث خفاش شب و امثال اون، همه ایرانیها پست و رذل رقم زده بشن.
اکثر افغانیها فوق العاده ادمهای خوبی هستن و بنده احترامن. بدین معنا که اگر 1 لطف و خوبی بهشون کنی خودشون رو موظف میدونن بیشتر از تو بهت لطف و خوبی کنن. گرچه اکثریتشون پرن از خاطرات تلخ ایران و ایرانی ولی تا حالا ندیدم که این مسئله باعث بشه که همه ما رو به چشم بدی بینن و انگار اونا به این حرف که همه جای دنیا خوب و بد هست با تمام وجود اعتقاد دارن.
تو این شرایط بعضی از ما از هم غذا میدزدیم و به سر و کله هم میپریم و افغانیا به داد هم میرسن و لقمه نونشون رو به گرسنه تر و ضعیف تر تعارف میکنن!
بیشتر وقتها در قالب 2 گروه ایرانی و افغانی با فاصله10-20 متر کنار همیم و یعقوب و ارش و مارکوپولو و حامد بعد از شدت گرفتن دعواشون با بابک و کیوان تو جمع افغانیا هستن. منم گاهی تو این گروه و گاهی تو گروه اونبری. حامد که دوست صمیمی و چن ساله کیوان بوده بشدت دچار فشار روحی شده و مسبش هم کیوان هست. گرچه من هنوز برخورد تندی با کیوان نداشتم ولی عملا مشخص ِ که اگر لازم باشه برا دفاع از حامد تو روش می ایستم.

 

به همین نام و نشون 3 شبانه روز رو تو جنگل میمونیم از گرسنگی درختهای اطرافمون رو جستجو میکنیم تا چیزی برای خوردن پیدا کنیم. درخت ذغال اخته ای پیدا میکنیم که درمون دردمون نیست و تنها زیر درخت بلندی چن تا فندق میبینیم و با حرص میخوریم. با احتیاط و تو زمانی که رابط مراقب نداریم خودمون رو به جوی اب باریک و ذلال اونطرف جاده میرسونیم و سرمون رو با شامپویی که یکی از بچه ها با خودش اورده  میشوریم. خوابیدن تو جنگل و روی زمین قیافه هامون رو تماشایی کرده. شدیم گروه چرکو! هیف که ما به این فرم تو این طبیعت زیبا هستیم و بجای لذت زجر میکشیم.
گفته بودم که ادمی موجود ضعیفی هست که وقتی خیلی چیزای ساده اطرافش رو ازش بگیرن میخاد جون بده. انسانیتش یادش میره و وحشی میشه! بعید نیست که اگر مث دریانوردهای قدیمی از فرط گرسنگی در حال مرگ میبودیم گوشت هم رو هم میخوردیم! گرچه این مواقع بهترین مواقعی هست که اطرافیان خودت رو محک بزنی. چهره پنهان کیوان  که حامد قبلا بهم گفته بود اشکار میشه...
سیگارهای سعید خیلی بهمون حال میده و سعید روزی 2-3 نخ جیره بهمون میده.

بعد از 3 شبانه روز اسکان تو این دره با ماشین انتقالمون میدن. 4 نفر عقب سواری نشستیم و تو اوج گرسنگی و بی رمقی 7-8 ساعت حرکت میکنیم و در امتداد جاده و تونلهای زیبا سرنوشتمون رو جستجو میکنیم. تابلو 10 کیلومتری براتیسلاوا رو نشون میده و ماشین تو فرعی میپیچه. جلوی خونه ای می ایسته و ما پیاده میشیم. از همون نگاه اول و از ات و اشغالهی اویزون شده تو حیاط میشد فهمید که کولی هستن. با کولیها میشه لحظات بهتری متناسب با بقیه رابطها داشت.

داخل اتاق نیمه ساخته ای که کفش چن تا موکت کثیف پهن شده میریم. زن میانسالی که زن بزرگ خونست با اشاره و مختصر گویی میگه: من ماما. صدام کنید ماما. از اتاق بیرون نمیاید و فقط اگر ماما صدام کنید میام ببینم چیکار دارید. همه با اشاره انگشت به دهنشون میگن ماماااا گشنمونه. انگار واقعا به مامان خودشون رسیدن. 4 تا دختر هم مدام سرتاپامون رو ورنداز میکنن و چیزی به هم میگن و میخندن. برای بچه هایی که مدتیه تو کفن زمان شوخی و خنده رسیده!

--------------
پاورقی:
* به نظرم کار اشتباهی کردم که داستان رو با اسامی واقعی مینویسم. شاید راضی نباشن. از این پس همه اسامی غیر واقعی خواهند بود. یعقوب 2 سال پیش توی حادثه راندگی تو اتریش جونش رو از دست داد و دیشب تو سومین شب جشن مارکوپولو رو با خانم اتریشیش دیدم. از ادمهایی که تو دنیای اطرافم باهاشون در ارتباطم تنها هم خونم حسین از این خونه خبر دارن و گرچه مابقی بی خبرن ولی احتمال خوندن اینجا هم بعید به نظر نمیرسه.

------

١٧.۶.٨٧

 

   + کوروش ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
    ()

مهاجرت غیر قانونی

خلاصه انچه گذشت:
25 تیر ماه 82 با ویزای توریستی تو پاسپورتی که تنها من صاحب عکسش بودم همراه پسر عموم سعید(20) و حسین(18) و بهنام(15) از مهر اباد راهی مسکو شدیم.روزی در مسکو بعد از خرید 3تا گردن کلفت با چاقو  پولم رو دزدیدند. و بعد از 4 روز با اتوبوس راهی مینسک(روسیه سپید) شدیم و اونجا تو اپارتمان با مادر و پسری 3 روز رو گذروندیم. از اونجا با رابط روس و با سواری لب مرز روسیه سپید -اکراین میرسیم و با عوض شدن رابط و چندین ساعت پیاده روی مرز رو رد کردیم و با ماشین رابط جدید به کیف(اکراین)رسیدیم و بعد از 1 شب استراحت با کیوان(25) و حامد(24) و بابک(30) و خسرو(23) و علی(44) اشنا شدیم و همراه به25-30 نفر دیگه توی قسمت زیری کامیونی که سقف کاذب داشت و بار هندونه (از کیف) طی 32 ساعت حرکت به مرز اوکراین-اسلواکی رسیدیم.

 

قسمت پنجم   مرز اوکراین -اسلواکی(۲)

   

این اتاق ظاهرا برای 1 نفر ساخته شده که جدا از ساختمون اصلی که اونبر حیاط هست و در حال حاضر خالیه زندگی کنه. از نمای پنجره چند تا خونه 1 طبقه ای که با فاصله و تو حیاط های بزرگ هست دیده میشه. اینجا احتمالا یا ده هست یا 1 شهرک کوچیک.
برای خواب هر 9 نفرمون توی اطاق 6 متری جا نمیشیم. 6تامون تو اطاق میخوابیم و علی(همون مردی که قبلا کویت اوسای ساختمون بوده) و بابک و کیوان تو اشپزخونه. گروه ما 10 روزه که از ایران اومدیم ولی اون 5 نفر 1 ماه و نیم هست که تو راهن.
شب متوجه شدم که بابک و علی قرص مسکنی رو عین تریاک سیخ سنگ میکنن. از قیافشونم میشد فهمید که به تریاک اعتیاد داشتن و کمی قبل از سفرشون ترک کردن و حالا دلشون نعشگی کشیده و رفتن سر قرصای مسکنی که از ایران همراه داشتن.

بعد از کامیون هممون بوی گند گرفتیم.  نیمه های شب رابط پیداش شد و تو تاریکی ساعتی رو بیرون نشستیم تا هوای تازه بخوریم. گرچه سطلی برای شاشیدن تو انبار کنار اشپزخونه هست ولی این زمان تنها زمانیه که میشه از توالت بیرون استفاده کرد . بعد از اون هرکی با کمک دیگری و با سطل ابی شروع به شستن سرش میکنه.

شب دوم هم گذشت. مشکل استفاده از توالت بیرون فقط تو نیم ساعت از شبانه روز باعث شده که اکثرا دیفن هیکسیلات (دارویی که باعث یبوست هم میشه) مصرف کنن. در این بین علی ترس بیشتری داره و بی رویه دارو میخوره.

صبح روز سوم علی دل درد عجیبی گرفت. دراز میکشید و نا اروم بود. بعد از ظهر دردش شدت گرفت و هوای گرم اتاق براش غیر قابل تحمل شد و نزدیک غروب با کیوان از پنجره بیرون رفتن و علی زیر درختی توی پناهی سرش رو رو پای کیوان گذاشت و دراز کشید. چند ساعت بعد رابط اوکراینی که انگلیسی هم بلد نبود سر رسید و با ایما و اشاره و تئاتر سئوالهای از قبیل اینکه اسهال داری یا یبوست، کجای دلت درد میکنه و... پرسید و رفت و نیم ساعت دیگه با دوستش برگشت. 2-3 تا امپول رو به طرز وحشتناکی بهش زد.امپول رو بین انگشتاش میگرفت دستش رو چنان محکم به باسن علی میزد که مث سیلی محکم میموند و صدای"تاپ"ش تا توی حیاط میرفت. بعدشم چند تا قرص بهش داد و علی هم خورد و مدام با انگشت به خودش اشاره میکرد و میگفت دکتر.

چیزی که 2 رابط اکراینی رو بیشتر از بیماری علی ناراحتشون میکنه، ناامن بودن این خونه و بیرون رفتن کیوان و علی توی روز بود. اعلام میکنن که امشب به 1 خونه جدید میریم. اینجا لو رفته.

من و کیوان و بابک به علی میگیم که حالا که حالت خیلی بده بیا با یکی از ما از خونه بزنیم بیرون و بریم مطبی، درمانگاهی چیزی پیدا کنیم.
کیوان:اگه لازم باشه من باهات برمیگردم کیف.
علی: نه نمیخواد. حالم خوب میشه. طاقت ندارم 1 بار دیگه این مسیر رو از کیف تا اینجا به این فرم بیام...

شب شد و تو دو مرحله رفتیم. مث دفعه قبل انتقالمون میدن.تمام کوچه و خیابونا بدون روشنایی هسن و بعد از چن دقیقه در خونه ای باز میشه و با ماشین میریم داخل. به حالت خم شده سریع میدویم تو زیرزمین ساختمون.6-7 تا پله میریم پایین و وارد اتاقی 15 متری که 1 طرفش رو وان بچه ای گذاشتن و سمت دیگشو گاز برقی کوچولویی و کنار پله ها سطل بزرگی که دری مثل توالت فرنگی داره و کف اتاق از ریگ پوشیده شده. از این اتاق وارد فضای ال مانندی میشی که با پرده از اتاق قبلی مجزا میشه وتقریبا 30 متری میشه. بوی نم زیر زمین کثیف همه رو شاکی کرده ولی کسی اعتراض چندانی نمیکنه. شاید همه پذیرفتن که مدتی رو باید هر سختی احتمالی رو تحمل کرد.

همه که پایین اومدیم در اهنی رو قفل میکنن و میرن. طبقه بالا هم زنی حامله با مردش زندگی میکنه.

علی حالش خوب نیست. شکمش ورم کرده و همین طور بدتر میشه. 2-3 ساعتی رو دراز میکشه و هر لحظه رنگش و نفس کشیدنش و ورمش بدتر میشه.کمکش میکنم تا بلند بشه و ادرار کنه تا شاید ورمش کمتر بشه. به محض اینکه به حالت نشسته در میاد نفسش قطع شد.
دست و پامون رو گم کردیم
هیچ کس هیچ اطلاعات پزشکی نداره و منم فقط همون امداد رسانی اولیه دوران مدرسه رو بلدم. 
سریع به حالت خوابیده برمیگردونیمش و بهش نفس مصنوعی میدم
هاااااااا.... دوباره نفس میکشه
ظرف کوچیکی رو کنارش میزارم و میگم اصن مهم نیست، همینجا ودراز کشیده بشاش
نمیدونم چی باعث میشه که تو این شرایط هم حجب و حیا کنه و ابتدا خجالت بکشه و بعد سرش رو به نشون رضایت تکون بده.
کمی رو بقل میخوابونمش و زیپش رو باز میکنم و کمی اطراف التش رو ماساژ میدم تا شاید ادرار کنه و سبک بشه.
هیچ فایده ای نداره
کیوان رفته و با لگد به در میزنه و هوار میکشه
زن حامله که از شکمش میخوره که بالای 7 ماهش هست تو خونه تنهاست و تو حیاط پشت در اومده و گریه کنان با موبال حرف میزنه
علی چشماش به صورتمه و تشکری رو از تو صورتش حس میکنم
علی نفسای اخرش رو میکشید که در باز شد و 4 تامون علی رو که وزنش 2 برابر شده بود روی دست  طبقه بالا بردیم.
مردنش رو وقتی سرش تو دستم بود و از پله ها بالا میرفتیم دیدم.
دوتا مرد اوکراینی خودشون رو رسونده بودن و ما 4تا رو برگردوندن پایین.

هوای مرگ همه زیرزمین رو پر کرده. ترس به جون کم سن و سالا افتاده. کیوان هم مدام ناله علی مرد علی رو کشتن میکنه. بهنام و حسین و حامد احساس مریضی میکنن و تا دیروز داروی یبس کننده میخوردن و الان دنبال داروی مسهل میگردن. با تلقینی که به خودشون میکنن هیچ تضمینی وجود نداره که به سرنوشت علی دچار نشن.

ساعتی بعد دو تا رابط میان و میگن که ما تا در بیمارستان رسوندیمش و گرچه حالش خوب نیست ولی زندست و قراره ببرنش بیمارستان کیف.

کیوان رو به گوشه ای میکشونم و میگم محض رضای خدا ناله نکن. بچه ها ترس به جونشون افتاده و دارن مریض میشن. من و تو میدونیم که علی مرد ولی دروغ بگیم تا لااقل بقیه مریض نشن.

ساعتی بعد رییس بزرگ سر میرسه. 1 ادم هیکلیه که صورتش رو پوشونده و با 2تا نوچه هاش که مسئولیت ما رو به عهده دارن بهمون مهربونی میکنن و مدام میگن که علی حالش بهتره. لیست کمبود وسایل رو مینویسن و میرن.

نوچه قاچاقچی ها که به ازای هر نفر مبلغی رو برای نگهداری ما میگرفتن از سر و تهش چنان زده بودن که بیشتر اوقات همه گرسنه بودن. تا امروز غذا سهمیه بندی بود و از روز بعد اینقدر غذا زیاد بود که خراب میشد.

برای رییسشون مرگ علی هیچ اهمیتی نداشت و تنها ناراحتیش این بود که صلب صلاحیت بشه و دیگه مشتری نداشته باشه. طبقه بندی قاچاقچی ها به این صورت بود که رابط شیراز تمام هزینه رو میگرفت. 400 دلار رو خودمون به رابط افغانی تو مسکو میددیم تا برنامه رفتنمون رو تا مینسک تنظیم کنه. رابط شیراز بعد از اون هزینه ای رو به رابط افغانی دیگه ای توی کیف واگذار میکنه و اون مسئولیت انتقال ما رو از مینسک تا مرز اسلواکی-اتریش به عهده داره. بنابر این اینجای سفر هیچ رابطی با رابط شیرازی داد و ستدی نداره و همشون مطیع رابط افغانی که کیف اقامت داره هستن.

شب شده و علی همه فکرم رو گرفته. طفلی دختر 17 سالش که قراره سال دیگه ازدواج کنه. پسر 16 سالش که پدرش حاضر نبوده سختی راه رو به اون بده و همه دارایی رو جمع کرده و با هزار تا امید راهی شده تا 1 جای دیگه دنیا سعی خودش رو بکنه تا خوشبختی رو برای خودش و خانوادش به ارمغان بیاره. ای خدا کجایی بینی که اداره کننده های بی عرضه مملکتمون با شعار دینداری و خداپرستی چنان ناتوانن که وقتی به فکر ترمیم 1 بحران میفتن کلی بحران برای اقشار دیگه به وجود میاد وایرانی که 26 سال پیش چنان اعتباری داشته که با پر کردن صحیح 1 فرم اجازه اقامت تو اروپا رو داشته حالا باید برای رسیدن به 1 زندگی معمولی و بدون دغدغه میلیونها تومن هزینه کنه، از بدترین راه فرار استفاده کنه و در نهایت ظرف 24 ساعت ناحق بمیره.(بعدا توی 1 پست نظر معاون سفیر ایران رو در این مورد مینویسم)
هیچ وقت نفهمیدم که علی چش شد که به این روز افتاد. اپاندیسش بود یا امپول اشتباهی یا...

3 روز گذشته و ما هنوز تو همین زیر زمین هستیم و با فیلمی که من و کیوان بازی کردیم حال همه خوب شده و بر این باورن که علی تو کیف تحت درمانه.در زیر زمین رو مشروط به اروم بودنمون از ابتدای تاریکی تا صبح باز میزارن و همه دور هم تو پله ها میشینیم و اسمون رو نگاه میکنیم.
کارا رو تقسیم کردیم. 8نفریم و 4 تا گروه 2 نفره. اشپزی- ظرف شستن- جارو کردن و خالی کردن سطل توالت تو نیمه های شب تو چاه حیاط.

روز پنجم 1 گروه  10 نفره افغانی بهمون ملحق شدن و اوضاع بدتر شد. برای خوابیدن باید کتابی کنار هم میخوابیدیم و صبح 1 طرف بدنمون کرخ بود و درد میکرد. افغانیا بعضیهاشون دری زبون بودن و بعضیهاشون پشتو که زبون هم رو نمیفهمیدیم. بینشون یه پسر 28 ساله هست که عضو طالبان بوده و 8 تا بچه داره. هر شب جنب میشه و تو این زیرزمین کثیف نماز میخونه. تعداد زیاد و گرمای شدید باعث شده که بیشترمون بدون پیرن بگردیم و بیشتر تو وان کوچولو و با قابلمه اب گرم دوش بگیریم.

بعد از 3 روز کیوان و خسرو و بابک با افغانیا دعواشون شد و سبب خیری شد که اونا رو جابجا کنن و بازم بشیم 8 نفر.

حامد دوست صمیمی کیوان هست که سالها همدیگر رو میشناسن و ارتباط دارن و حالا ابشون با هم تو 1 جوی نمیره و گاهی درگیری لفظی بینشون پیش میاد. حامد وضعیت روحیش به هم ریخته و به من پناه اورده. خیلی دلش از کیوان پره و کلی درد دل میکنه. میگه دیدی کیوان چطور محکم به علی میگفت بیا با هم برگریم کیف! قسم میخورم که اگر قرار بود این مسئله رقم بخوره لحظه اخر به من میگفت که تو برو! و...
اصن به کیوان نمیخوره که ظاهر و باطنش اینقدر متفاوت باشه. صمیمیت حامد با من باعث شروع اختلاف بین من و کیوان شده.

امروز 16 روزه که لب مرز هستیم و هنوز خبری از حرکت نیست. چن روزی هست 1 پاکستانی بهمون اضافه شده که 35 سالشه و معلم بوده و با همه خوب کنار میاد. عصر 3 نفر ایرانی به جمعمون اضافه شدن.2 تاشون 5 ماهه که از ایران زدن بیرون و مسیر ما رو طی کردن و یکیشون که کرده و ملقب به مارکوپولو 9 ماهه که تو راهه و از مسیر ایران-ترکیه-یونان به اینجا رسیده. این 3 نفر عین زندانیایی که حبس کشیده ترن میمونن و فقط 2 ماهه که اینجا لب مرز هستن و قبل از ما 45 روز تو همین زیر زمین بودن و همه مرز رو رد کردن و این 3 تا بخاطر مشکلات مالی موندن و قراره با گروه ما حرکت کنن. تعریفای متفاوتی برامون میکنن از جمله 45 روز زندگی تو همین زیرزمین با تعداد 35 نفر و وجود 1 زن و شوهر و بچه ایرانی. به ما میگن شما دارین اینجا پادشاهی زندگی میکنین! نونتون خشک میشه!خیار و گوجه دارین!مرغ میخورین! ما سر 1 لقمه نون که کم و زیاد تقسیم میشد خون بپا میکردیم...

روزی زن روی سطل توالت بوده و مرد هم دست زنش رو گرفته بوده تا مبادا سطلی که روی زمین ناصاف هست و کمی لق میزنه واژگون بشه که بچه کوچولو طرف قابلمه روی گاز میره و مرد زنش رو رها میکنه و طرف بچه میدوه. زن که روی 2 پا (مثل همه) روی سطل بوده تعادلش رو از دست میده و میخوره زمین و سطل پر هم روش خالی میشه. بوی گند همه جا رو بر میداره و زن بیچاره بعد از 3 دست حمام هم بو میداده و دیگران تحقیرش میکردن.چه فیلمی بوده تمیز کردن کف...
زن و بچه بیچاره فقط 45 روز رو بین این همه مرد که از گرما و رطوبت با شرت میگشتن و پشت 1 پرده دوش میگیرفتن بودن. تا رسیدن به مقصدشون که نمیدونم چقدر زجر کشیدن.


روز 17 ام انتظار به سر رسید و امشب قراره مرز رو رد کنیم.به همین خاطر دیروز این 3 نفر رو پیش ما اوردن.

----------------

١٩.۵.٨٧

   + کوروش ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٧
    ()

مهاجرت غیر قانونی

قسمت چهارم   مرز اوکراین -اسلواکی(۱)

از در که وارد شدیم 9-10 نفری اونجا بودن.
- گرسنتونه؟
-اره. خیلی
پسری خوشرو با موهای بلند اشپز اونروز بود و تا غذا اماده کنه شروع به سوال کردن کرد.اسمش کیوان ِ

-چن روزه زدین بیرون
-هنوز 10 روز نشده
-شوخی میکنین. امشب یا فردا شب هم حرکت به سمت مرزه. شما عجب ادمای خوش شانسی هستین. میدونین چقد ادم هسن که 6 ماه و بیشتر زدن بیرون و تا هنوز پاشون رو از اوکراین اونبرتر نذاشتن...

چشمامون به دستشه که بشقاب غذامون رو پر کنه و همینطور که در حال خوردنیم کیوان و بقیه شروع میکنن از اوکراین تعریف کردن.
- اینجا پاتوق عشق و حاله. دخترای کم سن و خوشکلشون رو ببین، فقیرن! با 1 ابجو مهمون شبتن! با چن دلار میتونی هرشب حال کنی و...

گفت و گفت و هی خواس قند تو دلمون اب کنه. نمیدونس که گشنگی هیچی حالیش نمیشه  و حرفشو با اینکه کیف شده شهر هرزه گردی مردای اروپای غربی و صادرات دختر اوکراینی تموم کرد. از اینکه خدا هیچ چیزو برا مردا جذابتر از هم خوابی با زن نیافریده در عجبم!

میون ادمای اینجا مردی چل و چن ساله ست که از وقتی فهمیده اشناهای زیادی تو انگلیس دارم کنارم میشینه و کلی تعریف میکنه:
-من کویت کار میکردم. اوسای ساختمونم. بنایی، کاشی کاری... خلاصه همه کارای ساختمون رو واردم ایران که برگشتم خواسم پسرمو که 16 سالشه بفرسم بره انگلیس. دیدم هنوز کم سنه. گفتم بزار خودم اول برم. کار میکنم و بعدش همشون رو میارم اونجا. گفتی تو انگلیس از کارای ساختمونی پیش پول خوبی دراورد؟...

شب شد و به رسم هم بندی جدید کنار در باید بخوابیم. اونم با چرک ترین وسائل خواب و ردیف کنار 10 تا ادم دیگه که اولین باره میبینیشون.

روز دوم قیوم  خبر حرکت داد. همه میگن پا قدمی شمان. 4نفر 4نفر با ماشینی میریم کمی بیرون از شهر و توی یه جاده فرعی زیر درختا منتظر میمونیم. 3-4 ساعتی طول کشید تا همه اومدن. حدود35-40 نفر ادم ایرانی، افغانی، پاکستانی، چینی.بهنام و حسین هم اومدن. دیشب رو با افغانیا بودن. میگن خیلی بهمون احترام گذاشتن و بهترین جای خواب رو بهشون دادن!...هوا که کاملا تاریک شد کامیونی کنار جاده پارک کرد که بارش تو تاریکی و زیر چادر معلوم نبود. سقف کاذبی درست کرده بودن و نصف پایین رو به ارتفاع حدود 1 متر خالی. در کامیون باز شد و به ترتیب و با سرعت ایرانی و بعد افغانی و بعد هم پاکستانی و چینی رفتیم بالا. شاید کمتر از 1 دقیقه طول کشید. عین بز تو تاریکی 4 دس وپا رفتیم و ایرانیا داخل ترین قسمت بار نشستن.با نور فندک جای نشستن پیدا میکنیم.وقتی نشستیم فقط تا 1 وجب بالای سرمون خالیه و تو هم چپیدیم تا جامون بشه.  بهمون گوشزد کردن که وقتی کامیون در حال حرکته هرچی میخواین سر و صدا کنین ولی به محض توقف ساکت باشین.

کیوان و حامد از قبل همدیگرو میشناختن و تو طول سفر با بابک و خسرو اشنا شده بودن و برا خودشون 1 گروه تشکیل داده بودن. ما 4تا هم یه گروه محسوب میشدیم.

کیوان به سختی دستش رو از شیار بین چوبای بالا سرمون رد کردو با خوشحای گفت هندونست. جماعت ایرانی انگار اومده بودن سیزه بدر! بابک دمبک میزد و کیوانم اواز میخوند و ما هم گاهی دم میدادیم!بقیه با تعجب گوش میکردن و باور کن تو دلشون میگفتن شما عجب ادمایی هستین که تو شرایط اینجوری هم شادی میکنین!

کامیون رفت و رفت
2 ساعت 3 ساعت 5 ساعت
دیگه از اواز خوندن خبری نبود و هرکی یه نمه لم داده بود رو بغلی
بازم رفت
10 ساعت 11 ساعت
هرکسی بطری ابشو خورده بود و توشم شاشیده بود. حسین هر از 2 ساعتی یه بار شاشش میگیره و دیگه بطری خالی هم نیست و میگه کمکم کن کوروش طاقت ندارم....
با کسایی که کنار در هسن حرف میزنیم تا اگه بشه جایی رو اون ته بکنیم توالت و با مخالفت شدیدشون روبرو میشیم.حسین از حرصش تو کیسه فریزر شاشید و تو همون تاریکی پرت کرد اون ته!
کامیون همین جور میرفت
14 ساعت 15 ساعت
زیر پامون هم چوبهای ردیف شده بود و ایرانیا توافق کردیم که 1متری رو خالی کنیم و بکنیم توالت. مشکل ولی هنوز تموم نشده بود. شاشیدن تو شرایطی که میشد فقط 1 وجب از حالت نشسته بالاتر بود و بعد از 15 ساعت یه جا کز کردن و تو حرکت بودن کار ساده ای نیست. از حسین که بگذریم همه مشکل داشتن. باید 10 دقیقه التماسش میکردی تا میتونستی بشاشی! به جایی رسید که کسایی که موفق به شاشیدن شده بودن اموزش ماساژ میدادن و به محض اینکه بهد از 10-15 دقیقه طرف موفق به شاشیدن میشد براش هورا میکشیدن و دس میزدن.
کامیون بازم رفت
19 ساعت 20 ساعت 22 ساعت
همه گرسنه و تشنه ایم. کیوان دستش رو از شیار باریکی به زحمت رد میکنه و با چاقو هندونه ای رو میدرونه و با انگشتاش چنگی به دل هندونه میزنه و به هرکس کف دستی هندونه که به زحمت از شیار رد میشه میرسه.
کامیون توقف میکنه. همه ساکت میشن. توقف ایندفعه طولانی تر از دفعه های قبل هست. 20 دقیقه ای که میگذره احساس گرمای شدید و خفگی میکنیم. به هر سختی شده نیم ساعتی رو تحمل میکنیم و بر خلاف میل ملیتای دیگه با مشت و لگد به دیوارای اهنی اطرافمون میکوبیم و نعره میکشیم.

داریم خفه میشیم
هر کسی خواهر و مادر قاچاقچیش رو ناسزا میگه و از اینکه فریب خورده شاکیه.

هیچ کس اطلاع کاملی از نحوه سفرش نداشته و همه اکتفا کردن به چرندیات قاچاقچی و شنیدن کسایی که از سالها پیش با همین قاچاقچی رفتن و بانگی هم نمیزنن و تنها اوازه ای که ازشون میشنوی کار و پول و خوشگذرونیست!

کامیون دوباره شروع به حرکت کرد
رفت و رفت
28 ساعت 30 ساعت
انگار مجبور بود جاهایی رو دور بزنه وگرنه اماری که بچه ها گرفته بودن از کیف تا مرز10-12 ساعت بیشتر راه نیست.
بالاخره بعد از 32 ساعت کامیون ایستاد و و در باز شد و چینی ها رفتن پایین. بچه ها به سرعت 3-4 تا هندونه زدن و شروع کردیم به خوردن. نیم ساعت بعد کامیون باز ایستاد و عقب عقب رفت و طوری که در عقب کامیون روبروی دالونی بود ایستاد. در باز شد یکی یکی از ارتفاع 2 متری پایین میپریدیم و بلا استثنی زمین میخوردیم و تا 2-3 قدم اول رو نمیتونستیم درست رو پامون واسیم و چند نفری که ما رو با سرعت به سمت اتاقی هدایت میکردن از خنده روده بر میشدن.
اینجا ما توی ده هستیم و خرگوش های درشت هیکل و مرغ و خروس هم از دارایی ها صاحب خانه ست.
اتاقی که ما توش هستیم یه خوکدونی نا تمامه که کفش از کارتون فرش شده. مردی که مراقبت اون شب ما رو به عهده داره دوتا سطل 20 لیتری رو پشت در میزاره برای شاشیدن. من که تو کامیون هر چی سعی کردم موفق نشدم میرم با تمام قوا هو میکشم و میشاشم و به این فکر میکردم که ما ادما چقدر ناتوانیم.نبود خیلی چیزای ساده ای  که فکرشم به ذهنمون نمیره میتونه برامون جهنم بسازه. چیزی مثل 30 ساعت نشسته حبس بودن و نشاشیدن!

 

مردم ده غالبا ادمهای مهربون و منصفی هستن.( شاید به همین خاطره که دوست دارم 1کی 2سالی رو تو ده زندگی کنم.) با اشاره دست سوال میکنه که الان غذا میخورید یا بعد؟ پاکستانیا که هنوز جیره غذایی دارن میگن بعدا و این با اعتراض شدید ایرانی و افغانی مواجه میشه. تقریبا 25 نفری هستیم و 6-7 تا افغانی هم که هستن خودشون رو با ایرانیا بیشتر صمیمی میدونن تا با پاکستانیا.
مرد صاحب خانه  نون گرم و تازه و رول کالباس میاره و میگه برا همست . کیوان دم در  تحویل میگیره و تقسیمش به خاطر لجبازی با پاکستانیا نا عادلانه هست. 3تا اینبر 1کی اونبر. بچه ها چن تاشو 3 سوت قایم کردن.
پاکستانیا اعتراض کردن و به حالت دعوا جلو اومدن که با چن تا لگد تو شکمشون برگشتن سر جاشون و مرد صاب طویله همه رو اروم کرد.
این اولین جنگ برای غذا هست که توش شریکم.
بازم میرم تو فکر
هی عمو دنبال چی میگردی؟
تو طویله نخوابیده بودی که اومدی!
سر نون جنگ و جدل نکردی که کردی!
اینو میخواستی؟تو این افکار غوطه ور بودم که بهنام کنارم اومد و با بغض دستشو که از مشت ساشا سیا شده نشونم میده و میگه میخام برگردم! به من نگفته بودن اینجوریه!
میگمش: این چه حرفیه خجالت بکش تو مردی. دیگه راه برگشتی نیست. فکر کن رفتی 1 دوره سخت ببینی!

نمیتونم طور دیگه ای جوابش بدم ولی جواب خودم باعث میشه که خودمم تو فکر نرم.

جای دراز کشیدن برا همه نیست. شیفتی نیمی میخوابن و نیمی بیدار. حس مسئولیت خاصی نسبت به حسین و سعید و بهنام دارم و موقع خواب اونا رو ردیف کنار دیوار میزارم و بعد خودم تا مبادا کسی فکر سو استفاده بیفته. هر 3تاشون به نسبت بقیه خیلی ساده تر و بچه ترن و همین اندک خوفی رو تو وجودشون گذاشته.

فردای اون شب رو تقسیم شدیم. ایرانیا ۹ نفرمون رو قراره تو 1 خونه ببرن. اینجا به مرز نزدیکه و قاچاقچی های جدید خیلی مراقبن. اگر پلیس ما رو دستگیر کنه اتفاق چندان بدی برامون نمیوفته شاید 1-2 هفته بازداشت و بعد کمپ پناهندگی ولی قاچاقچیا جرم سنگینی دارن. شنیدم 5 تا 10 سال زندان. گرچه این مسئله باعث میشه دقت بیشتری کنن ولی از طرفی هم بی رحمتر و خشن ترشون میکنه.

 قراره با سواری بریم و میشیم گرو 5 نفره. با سرعت به سمت ماشین پارک شده تو حیاط میریم و راننده صندوق عقب رو باز میکنه و بهنام رو میندازه اون تو. صندلی عقب ماشین رو کاملا برداشته و 4 تامون رو میزاره و با دستش سرمون رو میبره پایین و شروع میکنه حرکت و نیم ساعت بعد میرسیم به 1 خونه. 1 اتاق 6 متری که برا وارد شدنش باید از تو اشپزخونه 6 متری بگذری و توالت هم بیرون.
بعد از نیم ساعت ۴ نفر دیگه هم میان.
بهمون میفهمون که اینجا اگر کسی گزارش قاچاق ادم بده جایزه خوبی میگیره و به همین خاطر باید تمام روز رو ساکت تو خونه باشیم .کسی هم تو طول روز مراقبمون نیست و فقط شب 2-3 ساعتی رابط میاد و در رو برامون باز میکنه تا بریم توالت.
تو 1 گونی هم نون و سیب زمینی و کنسرو بهمون دادن.

---------------

١٣.۵.٨٧ 

 

 

   + کوروش ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۸
    ()

مهاجرت غیر قانونی

قسمت سوم      مینسک(بلاروس یا روسیه سفید)-کیف(اکراین)

اتوبوس مسکو رو پشت سر گذاشت و میون جنگل بی سر و ته حرکت میکنه. اینها فقط اسمشون ابرقدرته وگرنه همین اتوبوسی که سوارشیم و یا بیشتر ماشینهایی که دیده میشه مال عهد بوقن.

بعد از 3-4 ساعت شاگرد راننده فقط 2تا بطری اب بهمون داد و این همه چیزی بود که رابط افغانی قولش رو داده بود.

اتوبوس نیمه راه ایستاد و راننده حرفی زد و همه پیاده شدن. حدس زدیم که میگه: نماز - شاش - غذا -مسافرا پیاده شن! ما هم پیاده شدیم و دیدیم که خبری از ابادی نیست و زن و مرد پشت اولین بوته دست به کار توالت صحرایی میشن. بی حیایی زناشون برامون چندش اوره. توقف گاه های بین راهی ایران تو ذهنمون هتل 7 ستاره میاد.

اتوبوس حرکت کرد و رسیدیم به یه کنترل مرزی. یه ماشین پلیس که کنار جاده ایستاده بود و اتوبوس رو متوقف کرد. پلیس بالا اومد از اول اتوبوس همه رو نیم نگاهی و به ما که رسید رو به شاگرد رانده کرد و با هم پیاده شدن. شاگرد راننده بالا اومد و گفت پلیس 20 دلار میخواد. دادیم و به خیر گذشت.

رسیدیم به مینسک و یه سواری اونجا منتظرمون بود و ما رو به یه اپارتمان برد.

راننده که رابط بعدی ما بود اینقدر بهمون استرس میداد که نفهمیدیم طبقه چندم ساختمون رفتیم.
یه خونه 2 خوابه با یه سالن که زنی با پسرش زندگی میکردن و ما هم میبایست تو یکی از اتاقا میخوابیدیم.مرد رابط اولین تذکری که داد این بود که روی دیوار یادگاری ننویسید.
روی دیوار رو که نگاه میکردی میشد اثار یادگاری ها رو بعد از پاک شدن هم دید.

هممون گرسنه بودیم و اولین نگاهمون به اشپزخونه بود. بهنام که فربه تر از هممون هست و کم طاقت تر، بشقاب نیمه پر مصرف شده برنجی رو دید و عین قحطی زده ها با دست خورد. طفلی حق داشت. تو این چن روز غذای درست حسابی نخورده بود.


زن خونه بعد از نیم ساعتی از خرید برگشت. انگار میدونست که ما چه غذایی میخوریم. برامون برنج و نون و تخم مرغ و مربا خریده بود. گفت خودتون درست کنید و بخورید.

نمیدونم چه مدتیه که این مسیر مهاجرت بازه ولی از اینکه پسر 17-16 ساله این زن کلی فارسی یاد گرفته میشه فهمید که مدت زیادیه. ازمون سوال میکنه که ایرانی هستید یا افغانی و وقتی میفهمه ایرانی خوشحال میشه.

3 روز توی اون خونه بودیم و بیشتر وقتمون رو تو اتاق. اولین دعوای سعید و بهنام هم سر گرفت.

زن 2-3 بار منو صدا زد و گفت بیا بشین تو سالن و فیلم ببین. منم یه کاسه رو پر از پسته و بادم کردم و فیلم تماشا میکردم و بعد هم برگشتم پیش بچه ها.

بعدها تو قسمتای دیگه سفر وقتی گروهای دیگه ای رو دیدیم که قبل از ما تو این خونه بودن میگفتن که یکی از هر گروه (که معمولا بزرگتر از همه هست) انتخاب میشد و تو تمام مدت با زنه میخوابید. من ولی اصن همچین سیگنالی ندیدم و اگر هم میدیدم یا بهتر بگم میگرفتم نمیتونستم تصور کنم با زنی که بچش تقریبا هم سن ما هست بخوابم.

رابط برای انتقالمون به اوکراین اومده. علت اینکه گروه میبایست4 نفره باشه همین قسمت راه بود. رد شدن از این مرز با سواری ممکن بود با ظرفیت 4 نفر. شنیدم خیلی ادمها بودن که زمستون حرکت کردن و چون گروه تکمیل نشده چندین ماه رو مسکو موندن و از بلا تکلیفی اعصابشون به هم ریخته بوده.

ماشین از جاده های خاصی رد میشه. جاده ها سیمانی هستن و بین جنگل انبوه و در مجموع 5 ساعت رانندگی فقط 1 ده دیدیم و بجز 1 تراکتور و 1 مینی بوس هیچ ماشینی ندیدیم. این جاده ای هست که روسها تو جنگ جهانی دوم ساختن و ازس استفاده میکردن.

مه قشنگی همه جا رو گرفته. دلم میخاد پیاده بشم و چن دقیقه نفس عمیق بکشم و بعد با صدای بلند داد بکشم. همیشه عاشق جنگلهای انبوه کانادا بودم و حالا دارم صحنه ای از جنگل مه گرفته رو میبینم. راننده ولی توقف نمیکنه و با سرعت در حال رفتن و فقط هر از ساعتی یه بار یه دفعه میزنه رو ترمز و در خودشه باز میکنه و ناس رو از زیر زبونش تف میکنه بیرون و ابی قرقره میکنه. انگار میخواد بیاره بالا.و باز ادامه حرکت.

 نیمه شب شده و از اون جاده سیمانی بیرون اومدیم و وارد یه ده شدیم. ماشین میزنه کنار و 20 دقیقه ای منتظر میشینیم تا یه نفر دیگه میاد. با هم روسی حرف میزنن. رابط جدید عین هرکول میمونه.دستش دو برابر دست منه و ادم خشک و با جذبه و جدی هست.

هر کدوم طبق برنامه قبلی 1 کوله پشتی کوچولو همرامونه که توش 2-3 تا تی شرت هست و کمی پسته و بادام و کمی نون. رابط جدید اسمش ساشا هست و کیفامون رو نگاه میکنه. پاسپورتامون رو بر میداره و با اون دست گندش پنجی به پسته های سعید میزنه. سعید که هیکلش نصف ساشا هم نمیشه زیر لب بهش فحش میده.

همراه نداشتن هیچ مدرکی تو تمام راه اهمیت زیادی داره چون در صورت گیر افتادن باعث میشه که به عقب برگردی.

اینچا لب مرز هست و باید پیاده رفت. ساشا بهمون میفهمونه که باید پشت سرش تو 1 خط حرکت کنیم. شروع میکنه به نیم دو زدن. هر 2 قدمش برابر 5 قدم ما هست و گاهی که از رو یه چاله به راحتی میپرید میدید که سعید و بهنام که جثشون کوچیکتر از من و حسین هست توش میفتن و من و حسین در عین ترسی که حاکم بود و طوری که ساشا نفهمه میمردیم از خنده.
تو مسیر سعید و حسین گاهی بهنام رو اذیت میکردن و ازش سبقت میگرفتن و مینداختنش نفر اخر. اونم زود میدوید میچسبید به من. از همین جا بود که من شدم دایش.

رسیدیم به 1 رودخونه وپل که در امتدادش کنترل مرزی بود. ساشا باز تاکید کرد که تو 1 خط حرکت کنین و اروم و بی صدا بدوین. این قسمت برام شبیه بازی سرباز جهانی بود.

 

ساشا شروع کرد دویدن و ما هم پشت سرش. بهنام که خیلی ترسیده بود پشت سر ساشا ایستاده بود. سعید  از وسط صف در ادامه دعوای اون شبش با بهنام فحشی بهش دادو رسید به گوش ساشا. منتها فکر کرد بهنام صدا داده. برگشت و ظاهرا اروم مشتی به بازوی بهنام زد ولی جاش تا چن روز سیاه بود. پل رو با تمام توان دویدیم و در مجموع بعد از 3 ساعت رسیدیم به ماشین ساشا اونبر مرز تو اکراین.

خرد و خسته سوار ماشینی شدیم که ساشا با مهارت توی گودی استتارش کرده بود و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به کیف.ساعت 6 صبح بود و ساشا ما رو تو پارکی کنار سازمان ملل روی صندلی نشوند و گفت تکون نخورید تا یه نفر به اسم قیوم که افغانی هست بیاد دنبالتون.

2-3 ساعتی رو منتظر قیوم نشستیم. تو این فاصله دختری رو دیدم که 17-18 ساله میزد و برا بچه نوزادش که تو کالسکه بود کتاب میخوند. برام جالب بود. گذشتمو مرور کردم و دیدم تا اونجایی که یاد دارم نه کسی برام کتابی خرید و نه کسی کتابی خوند.گرچه چندان مذهبی نیستم ولی وقتی تو کوله بار بچه ها کاغذهای دعا میدیدم که خانوادشون بهشون داده بودن دلم گرفت. بغض عجیبی سراغم اومد که چرا دعای خیری محافظم نیست. شاید بخاطر اینکه همه همیشه بیش از سنم ازم توقع داشتن، و فکر کردن کسی که میتونه رو پای خودش واسه و از پس مشکلاتش بر بیاد دیگه احتیاجی به دعا نداره!

قیوم اومد و گفت :
- میرید تو این دفتر سازمان ملل و میگید که افغانی هستید و به شما اجازه اقامت 1 ماهه میدن و باهاش میتونین فرصتی رو که تو اکراین هستین بدون مشکل بمونین. بگید اهل هرات هستین. هراتیها لهجشون شبیه شماست ولی بازم با لهجه حرف بزنین...

تمرین میکنیم و میریم با لهجه حرف میزنیم و بعد از دقایقی کاغذی رو بدون عکس با اسم جعلی بهمون میدن و میایم بیرون. تو سالن انتظار که پر افغانی بود کلی سوال پیچمون میکردن.
-اهل کوجایی
*هرات
-کودام محله
*محله مسجد نو
.......
زیر لب به هم میگن: ما را در کشورشان... میکنن و حالا اینجا خودشان را افغانی معرفی میکنند...

برگه هامون رو میگیریم و قیوم من و سعید رو میبره تو 1 خونه و اون 2 تا رو تو 1 خونه دیگه.

از در که وارد میشیم کلی ایرانی مث خودمون میبینیم.

----------

۶.۵.٨٧

   + کوروش ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٩
    ()

مهاجرت غیر قانونی

 

قسمت دوم      مسکو

هر کدوممون جدا از هم نشستیم. این یکی از را هنمایی های قاچاقچی هست و اینکه به دفعات تکرار کرده که اگر به هر دلیلی برای یه نفر مشکلی پیش اومد به این معنا که گیر افتاد، مابقی بی تفاوت کار خودشون رو بکنن و رد شن. از 6 میلیونی که بهش دادیم 400 دلارش رو هم بهمون برگردونده تا سهم رابط افغانی رو که قراره مسکو ملاقات کنیم بدیم. ویزای توریستی 15 روزه داریم و هتل از قبل رزرو شده.

هواپیما که بلند شد هری دلم ریخت. همه عمرمو تمایلی نداشتم از شیراز بیرون برم و حالا نه فقط از شیراز که از ایرانم دور میشم. اونم برا زمان طولانی.

فرود اومدیم. 4تا صف بلن بالای کنترل هست و قراره هرکدوم تو 1 صف واستیم. بهنام ولی راس وامیسه پشت سرم. حالیش میکنم که بهتره جدا از من باشه. هنوز دلهره دارم. تقریبا 2 ساعت تو صف ایستادیم. یه مرد ایرونی قرقر کنون طرفمون میاد و میگه: اگه مهراباد اینجوری بود مردم داد و بیدادشون بالا میرفت. اینجا یکی صداش در نمیاد ...

بهنام رو بخاطر سنش نیم ساعت سین جین کردن و هر 4تامون کنترل رو پشت سر گذاشتیم. قراره یه راننده که اسمش رو روی کاغذ نوشته ببینیم و ما رو ببره هتل. جلوتر میریم و عین منگلا، متعجب از فضای غیر اسلامی اطراف به سمت راننده میریم. خیلی خودمو کنترل میکنم که کسی رو نگا نکنم ولی نمیشه. ادما عین همون ادمایین که قراره تو بهشت ببینیم! موهای بور و قدایی بلند با اندامی تراشیده و پوستای سفیدی که با لباسای کوتاه تابستونی تزیین شدن. اکثرا بالای 180 قدشونه. انگار خدا اینا رو با حوصله بیشتری افریده.

راننده هم از دور میشناستمون. یه ترک غیر ایرانیه. سوار میشیم و مات و مبهوت مردم و خیابونا رو تماشا میکنیم و میرسیم هتل و راننده باهامون میاد و با هتلدار حرفی میزنه و بهمون میگه منتظر بمونید تا اتاقتون رو نشونتون بدن. بعد یهو خداحافظی کرد و رفت.

روسها که سالها ابرقدرت بودن و حالا هم کلی ادعا دارن، هیچ تمایلی به یادگیری زبان دوم، مثلا انگلیسی ندارن و همه تابلوها و حتی اسم خیابونا فقط به روسی نوشته شده. تو هتل هم تنها کسی که دس پا شکسته انگلیسی بلده یه دختر 20-22 سالست.
نیم ساعتی نشستیم و خبری نشد و گفتم حسین تو که زبانت خوبه پاشو باهاش حرف بزن. خسمونه
حسین:من نمیرم. روم نمیشه. دختره موهاش معلومه و حجاب نداره. خجالت میکشم!
سعید: جمش کن بینیم. فردان که مخشو زدم و...
کلی طول کشید تا حسینو راضی کردیم و اونم بدون اینکه به دختره نگا کنه حرفشو زد و برگشت وگفت:
میگه باید 20 دلار بدین.
بهنام: اموو ناموسن من زیر درخت میخابم و 5 دلارم رو نمیدم. می قرار نبوده ما پولی به کسی ندیم..
اهمیتی نمیدیم و کارمون رو میکنیم. بهنامم که ظاهرا بر خلاف لهجه خلوییش خیلی ترسو هست کنارم اومد و گفت پوله منو بده من بعد بهت میدم.

طبقه 15 هتل هستیم با 2تا اطاق 2 تخته. من و سعید تو یکیش و اون 2تا هم با هم. از پنجره شمالی که نگا میکنی تا چشم کار میکنه جنگله. سبز سبز. انگار اینجا حومه شهره. ساعتامون رو باید نیم ساعت بیاریم عقب و چیزی که متعجبمون میکنه نبودن شبه. بعدها فهمیدم که در سال تقریبا 2-3 ماه رو "شبهای سپید" دارن. تا 12:30 شب افتاب هست و ساعت 2:30 هم افتاب طلوع میکنه. این 2 ساعت هم گرچه افتاب نیس ولی اسمون هم سیاه نیست. شب که شد حسین و بهنام رفتن اتاقشون بخوابن و نیم ساعت نشد که پتو بدست برگشتن.
: ما همین جا پیش شما رو زمین میخابیم.
نمیدونم و نمیخام بدونم چرا دارن مهاجرت میکنن ولی دلم برا کم سن و سالیشون میسوزه. یه احساس مسئولیت نسبت بهشون داره بهم دست میده.

روز دومه و قراره بعد از ظهر رابط افغانی رو بینیم. بهنام هتل موند و ما رفتیم پارک کنار هتل نشستیم از دور مردم رو نگاه میکنیم. ما اینجا غریبه ایم و اینو ادمای پارک براحتی میفهمن. 2تا پسر و 1 دختر میان طرفمون و بدون اینکه کلامی بفهمیم شروع به حرف زدن با ایما اشاره میکنن. دختره خیلی خوشگله و بهش میخوره معتاد باشه. با دست به بدنش اشاره میکنه و بهمون میفهمونه که با 100 دلار میزاره باهاش بخوابیم.
تو دلم میگم: بـــــــــــــــــرو بابا جمش کن. خدا روزیتو جای دیگه بده. صد جای سرمو بشکنی 100 دلار میدم به تو. 3 روز نیس از شیراز اومدم!
بعد از نیم ساعت دیدن کارشون نمیشه ول کردن رفتن.

روز سومه و از رابط خبری نشده. یه مجتمع خرید بزرگ به فاصله نیم کیلومتریمونه که برا اونجا رفتن باید از تو پارک بزرگ و خلوتی رد بشی. میرم چیزی برا خوردن بخرم. بچه ها شماره هتل رو به خونوادشون دادن و منتظر تلفنن. برا همین تنها میرم. کمی پول تبدیل میکنم تنها چیزی که میشناسم و میخرم یه مرغ سوخاریه. تو برگشتن 1 نخ سیگار روشن میکنم یکی از کنارم رد میشه و با اشاره ازم سیگار میخاد. میدمش. یکی دو دقیقه بعد یه نفر دیگه. 1 نخم به اون میدم. کمی که گذشت یکی از پشت با حرکتی انداختم زمین و تا اومدم به خودم بیام دیدم 3 نفر با چاقو بالا سرم هسن. 2تاشون همونایی بودن که ازم سیگار گرفتن و  از زمانی که پول تبدیل کردم دنبالم بودن. یه چاقو رو گردنم بود و یکی راس جلو صورتم. یکیشون هم دستشو برد تو جیبم و تا پول تو دستش اومد هر 3تایی پا به فرار گذاشتن.
همه ماجرا 10 ثانیه هم طول نکشید. یه کم دنبالشون دویدم و وقتی رفتن تو جنگل ترسیدم و وایسادم.
تو هر 2تا جیب عقب شلوار جینم پول بود. تو یکیش 1200 دلار اون 3تا که قراره بدیم رابط. تو یکیشم پول خودم و پول خودمو زدن.

رابط شب پیداش شد و اول باور نکرد
: اقا جان صادق باش و بگو همه پول را بیخی دادی خانم بازی. من اصلا جای کتک خوردن نمیبینم.
ماجرا رو تعریف کردم. ظاهرا پذیرفت و گفت:
شانس اوردی که راحت دستشون به پول رسیده. مسافرا معملا پولاشون را یا تو جورای کف پاشون میزارن و یا تو شورتشون. اینا هم اینو میدونن و اول طرفو به حال مرگ میزنن و بیهوش میکنن و بعد پولشو میزنن. یکی از مسافرای خودم اینجا 6 ما بیمارستان افتادو...

حوصله حرفاشو ندارم.
با کلی قر قر کردن و تماس با شیراز قبول کرد که 400 دلار منو بعدا بگیره.من موندم و جیب خالی و راه دور و دراز انگلیس.

بخاطر این اتفاق نه کفر گفتم و نه شکر خدا کردم.

روز چهارم روز حرکتمون به مینس(پایتخت روسیه سپید،کشور همسایه غربی)هست.

رابط باهامون اومد و رفتیم ترمینال. با رانده اتوبوس که در جریانه برنامست حرف میزنه و ما رو اخر اتوبوس میشونه و میگه 7-8 ساعت تو راهین و از اینجای کار سفرتون غیر قانونیه و بین راه برای خرید پیاده نشید. شاگرد رانده خودش براتون نوشیدنی میخره.

خداحافظی میکنه و میره. 

----------

٢٧.۴.٨٧
  

   + کوروش ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٠
    ()

مهاجرت غیر قانونی

قسمت اول          شیراز - مهراباد

 بعد از دبیرستان فکره دانشگاه رو از سرم بیرون کردم و هدف برا خودم گذاشتم که جای خالی پدرو تو خونه پدریم پر کنم. یه سوپر مارکت کوچولو شروع خوبی بود.هم رییس و هم کارگر. گرچه همیشه دوس دارم اگه میخام فروشنده بشم یا گل فروش و یا کتاب فروش بشم. ظرف چن ماه فروش رو 2-3 برابر کردم وبا 20-22 سال سن 2-3 برابر کارمند معمولی درامد داشتم. برا تجربه اول مرگ نداره و مهمتر از همه به هدفم رسیدم. احساس شیرینی دارم و به خودم میبالمم. نیمه دوم سال 82 هست و دیگه هیچ هدفی ندارم. مغازه رو هم به بابک سپردم. نگاهی به ادمای اطرافم میکنم. بچه ها بزرگ میشن و درس و کار و تشکیل خانواده و همینطور تا اخر. عین یه تکلیف که موقع دنیا اومدن گردنت اویزون میکنن. دلم میخاد بیشتر بدونم. بدونم چرا دنیا اومدم و به کجا باید برسم. زندگی برام گنگه و کلی ندونسته ها دارم.فکر مهاجرت بسرم افتاده تا ببینم ادمای اونبر دنیا چطوری زندگی میکنن. قر مهاجرت قر عجیبیه که اگه به هر دلیلی به جونت افتاد دیگه احساس خوشبختی نمیکنی و هوای موندن برات سنگینه! فرقیم نمیکنه مهندسی یا کارگر یا از چه خانواده ای و درامدت چقده.
فقط باید رفت.
2 سال سربازی رو تو مغازه گذروندم تا کسی بهم زور نگه. ولی خب کارت پایان خدمتی در کار نیست و برا گذرنامه بهش احتیاج دارم. گذرنامه اولین قدمیه که باید پشت سر بزارمش. یه نگا به خلاقیت منفیم میکنم و بدون در میون گذاشتن با کسی دس به کار میشم. 

پسری رو میشناسم که سربازی رفته و اون ته ته فکرشم به گذرنامه و سفر خارجه نمیره. شناسنامشو 200000 تومن خریدم و کارت پایان خدمتشو قرض گرفتم. عکس پایان خدمت یه عکس کوچیکیه با سر طاس و سن 20 سالگی.صاحب کارتم اگه ریش و موهاشو بلند کنه هیچ شباهتی به عکسش نداره و مطمئنم مشکلی برام ایجاد نمیکنه.میمونه عکس شناسنامه! اب و دواتی درس کردم و شناسنامه رو از یه طرف تا نیم سانت کثیف کردم و بعد از خشک شدن با 2تا عکس رفتم باجه کوچولوی ثبت احوال تو ترمینال . اونجا کار مسافرا رو سریع انجام میدنن وگفتم میخام گذرنامه بگیرم و از شناسنامم ایراد گرفتن.
ریش و موی بلند استتار خوبی بود و ظرف چن دقیقه صاحب هویت جدید شدم. 1ماه بعد با خونسردی تمام و همون قیافه اداره گذرنامه رفتم و فرم و امضا و بعد 48 ساعت صاحب گذرنامه شدم. کارت پایان خدمتو به صاحبش برگردوندم و ازش خاسم تا قبل از خروج من اعلام مفقودی شناسنامشو نکنه.
بیشتر فامیل و دوستا و خواهرم انگلیسن و براهمین منم تصمیم گرفتم به اونجا مهاجرت کنم و چون شانس گرفتن هیچ ویزایی رو نداشتم فکر راه قاچاقی بسرم زد. با یه قاچاقچی که تو محل زندگی میکرد و دیده بودم مشتریای فراوونی هم داره و کارش خوبه حرف زدم و قرار شد برام با 8 میلیون ویزای انگلیس بگیره.با پرواز مستقیم تهران لندن.دراومدن این ویزا 6ماه تا 1سال زمان لازم داره  شرط سنی بالای 28 سال که از شانس تو هویت جدیدم دارم.
قبول کردم.

پسر عمو سعید درگیر یه ناکامی عشقی بود و دنیا به کامش تلخ و سیا و اونم فکر سفر به سرش زد و از اونجایی که فقط 20 سالشه نمیتونه ویزای انگلیس رو بگیره و تصمیم گرفت که زمینی سفر کنه و بعد از مشورتای فامیلی قرار شد منم قید پرواز مستقیم تهران لندن رو بزنم و با هم و تکه تکه سفر کنیم.

قاچاقچی به کارش خودش میباله و از سابقه کار چن سالش حرف میزنه:
  6 میلیون به من میدین و خیــالتون راحت باشه. از مهراباد پروازه مسکو واز اونجام طی چن مرحله چنتا مرزو رد میکنین و میرسین. همه چی تنظیم شدس و با رابط حرکت میکنین و با ماشین میرسونتتون کشور بعدی و نگرانی برا خونه و خوراک هم نداشته باشین. فقط هم 500 دلار پول برا خرج اضافه با خودتون ببرین. شما تا نیمی از راه یه گروه 4 نفره اید و با 2نفر دیگه هم تو 1 جلسه قبل از حرکت اشنا میشید.

گذر ناممون رو تحویلش دادیم و فرستاد سفارت روسیه و از 2 تا4 هفته طول میکشه تا اماده شه.
ویزای روسیه دراومد و قراره 25ام تیر پرواز کنیم.
2 هفته بیشتر ایران نیستم و کار خاصی برا انجام دادن ندارم و بخاطر غیر قانونی بودن کارم کسی رو بجز خانوادم در جریان قرار ندادم و برا همین نمیشد از کسی خداحافظی کنم.

استرس عجیبی سراغم اومده. اعصابم ضعیف شده کم حرف میزنم.

تنها مدرک شناسایی که میتونیم همراه ببریم همون گذرناممونه که تهرانه. براهمین از شیراز تا تهران رو با اتوبوس میریم.
2نفر دیگه گروه حسین و بهنام هستن. بهنام 15 سالشه واهل گل کوب شیراز و حسین هم 18 سالشه واهل فسا وبیشتر عمرشو بندرعباس بوده.منم گرچه تو هویت جدیدم 29 سالمه ولی در اصل 25 سالمه و با این حساب شدم بزرگ گروه.

صبح 24 تیر ماه 82 خانواده هر 4تامون ترمینال شیراز بودن و مارو بدرقه میکردن. خودمو کنترل میکنم که اشکم پایین نیاد. والدین این 3 نفر مدام ازم خواهش میکنن که حواسم به اونا هم باشه.

اتوبوس حرکت میکنه و تا اونجایی که میشه از پشت شیشه مامانمو نگا میکنم. گرچه به دوریش تا حدودی عادت دارم ولی باز بغضم پره. همین که تو نگام گمش میکنم اروم اروم اشکام میان پایین.
شیرازیا پاشون رو که از دروازه قران میزارن بیرون احساس غربت و دلتنگی میکنن.

13-14 ساعت خسته کننده طول کشید تا رسیدیم تهرون. فردا 7 صبح پرواز داریم و شب رو تو هتلی نزدیکی میدون ازادی گذروندیم.

تو مهراباد ترس عجیبس اومد  سراغم وقلبم کلی تندتر میزد. نمیدونم شجاعت و خونسردی که تو اداره گذرنامه داشتم کجا رفته. سعیدم میره تو نرو. با دختر فروشنده خوش و بش میکنه و نمیدونم شماره رد و بدل کردنش چیه. قرار میزاریم هرکدوممون با چن دقیقه فاصله بریم. خودمو کنترل میکنم و یکی یکی کنترلا رو پشت سر میزارم و تو هواپیما نشستم و نفس راحتی میکشم.
دومین خان رو پشت سر گذاشتم.

 


-----------
پاورقی:
25 تیر ماه امسال پنجمین سالیه که ایران نیستم. خاطرات  عجیب سفر داره یادم میره.

   + کوروش ; ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۱
    ()