ایستاده در خواب

ایستاده در خواب

پنج شنبه اول اکتبر 2009-۰۹ مهر ۱۳۸۸ - عروسی

ایده و عقایدم امواجی را ماند که در درونم تناوبی خاص دارد و حتی اصولی ترینشان هم تا حدودی قابل تغییرند. درست عین موضوع انشاء "در اینده میخواهید چکاره شوید" و انشاء متفات هر سال. از معایب این واقعیت بی خبرم و در واقع به نظرم این از شگفتیهای افرینش است که ادمی تغییر پذیر است و چه بسا که لازمه تکامل تغییر پذیری ست.

17-18 ساله که بودم رویاهای چنین و چنانی رو برای زندگی اینده با همسرم داشتم. از فراهم بودن شرایط اجتماعی و اقتصادیم در حد بهترین ها گرفته تا مراسم ازدواج منحصر به فرد و دهها فکر دیگر. یادش به خیر چه ساعتهایی رو که با ارش کنار هم دراز میکشیدیم و انقدر رویا اندیشی و بلند پروازی میکردیم که رد پایمان روی ابرها دیده میشد.

چرخ زمانه چرخید و چرخید تا بدانجا که فروتنی و ساده زیستی جای بلند پروازی را در وجودم تسخیر کرد و در مسیر بی نیازی قرار گرفتم و دلیلش بی ارتباط با این موضوع نبود که مال اندوزی تنها مقطعی از محتاج بودن نجاتم میدهد و پس از اندکی که دنیای رنگین تر را میدیدم دوباره نیازمندی به سراغم میامد و این سلسله پایانی نداشت. ساده زیستی از ان جهت سیرابم میکرد که از طرفی تعریف زندگی برایم چیزی جز مسابقه مال اندوزی میشد و از طرفی با کنار رفتن مشغله های کاذب ذهنی میتوانم بیشتر به عشق بپردازم.

تغییر کرده بودم اما هنوز هم کنار رودخانه دانوب که مینشستم دلم میخواست عروسیم در یکی از همین کشتیهای کوچک تفریحی باشد، تا انجا که میشود شمع روشن کنیم و بادبادک  ها برقصند، با مهمانهایمان دهها کیلومتر مسیر رودخانه را طی کنیم و به شادمانی بپردازیم و در انتها کابینی را حجله مان کنیم.


از میان تمامی دخترانی که شناخته بودم انکه بیش از همه دوستم داشت را برای ازدواج برگزیدم و این خود نشان دیگری از تغییر در من است که تا به این روز قبل از هر چیز بدان می اندیشیدم که من عاشق چه کسی هستم و سعی در تصاحبش داشتم، بی انکه چندان تاملی به عشق معشوقه ام به خودم کنم و چنان میپنداشتم که نزدیکیمان این فضا را در صورت کمرنگ بودن پر خواهد کرد.

27 سپتامبر 2009- ۰۵ مهر ۱۳۸۸

به اتفاق خانواده ام نشستی با فامیل سمیرا صورت دادیم تا شناختی بیشتر از هم داشته باشیم. هیچ دروغ نگفتم و از لاف و کم و زیاد حرف زدن هم خبری نبود. من اگر خودم را همین گونه که هستم قبول نداشته باشم و لاف بزنم چطور میتوانم توقع کنم که دیگری مرا قبول داشته باشد.

تمامی سفرم 3 هفته هست و به دلیل کمبود وقت و کافی نبودن فرصت برای تدارکات جشن عروسی پیشنهاد مسافرت به شمال رو میدهم که پذیرفته نمیشود و قرار بر ان میشود که هرچند ساده و مختصر اما جشنی بپا کنیم، انهم پنج شنبه شب همین هفته، چهار روز دیگر. به گمانم 4 روزه عروسی بپا کردن خودش رکوردیست.

پنج شنبه اول اکتبر 2009-۰۹ مهر ۱۳۸۸

جشنی بپا شد و من داماد و معشوقه ام عروس، ساده اما گرم. باشد که خوشبخت شویم.

   + کوروش ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱
    ()

سرزمین عشق و عطوفت

ایران من،
سرزمین عشق و عطوفت،
بوسه بر خاکت خواهم زد
همین پنج شنبه

   + کوروش ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳۱
    ()

بخند

صدای قهقهه خنده هایت را که میشنوم
زیباترین نت موسیقی را یاد میگیرم
چشمهایم به لبت دوخته میشود
لحظه ای رویائی ست
منتظر میمانم
انتهای خنده ات،
لبت که جمع میشود،
خطوط روی لبت
زیباترین امواج را نقش میزند
و من در کنار دلنشین ترین ساحل دنیا
مستانه موج سواری میکنم
به خودم که می ایم
با تمام وجود در حال بوسیدن لبانت هستم.
تو که لبخند میزنی
حس خوشبخت ترین مرد دنیا به سراغم می اید.
همیشه بخند بانوی من.

   + کوروش ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٦
    ()

سی و سه ساله شدم

سه داره، سه داره
دوتا دوتا سه داره
سه با سه، سی و سه

سی و سه ساله شدم
فکر کنم دیگه وسطاش باشم

-سال گذشته را چگونه گذراندید؟
+گذشت دیگه، خوب بود، بقول معروف چون میگذرد غمی نیست.
-چه برنامه ای برای سال جدید دارید؟
+خیلی، مهر ماه میرم ایران و اینکه به امید خدا امسال زندگی مشترک رو شروع خواهم کرد. چن تا سفر مشتی هم تو برنامست، ماه عسل و این حرفا.
-امروز چه ارزویی میکنی؟
+برای مادرم و فامیل سلامتی و زندگی راحت و خوش، برای خودمم عقل و فهم و شعور بیشتری ارزومندم و اینکه همیشه عاشق باشم. احمدی نژاد رو هم 1پشه بزنه و 10 سال به خواب بره!دیگه، دیگه ارزو زیاده، بی خیال!

 

تو که نیستی امروز مرا هیچ تفاوتی با روزهای دیگرم نیست. اگر بودی زیباترین کیک را با خامه و توت فرنگی تازه روی سینه ات میساختیم و با لبم سهم تو را میدادم. باشد برای سال بعد.

   + کوروش ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٧
    ()

شیرین خیال

من میلیونها بچه دارم
سیاه و سفید
زرد و سرخ
پابرهنه و عریان
خاک بازیچه شان
باد نوازشگرشان.
من میلیونها بچه دارم
کوچک و بزرگ
دور و نزدیک
هر روز در اغوش میگیرمشان
و شاخه های احساسمان را پیوند میزنیم.
کودکان شیرین من
تا عشق هست
ما تنها نیستیم.

   + کوروش ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٩
    ()

اسباب کشی

اسباب کشی کردم
عین بچه ای که از شیر میگیرن بهونه خونه قبلیمو میگیرم، کلی به اون خونه عادت کرده بودم.
اومدم تو 1  خونه نقلی و کوچولو، اما در عوض هم نزدیک کارم ه و هم تو منطقه بهتر و سرسبز تری.

اخرین باری که اسباب کشی کردم 4 سال پیش بود، اسبابم تنها ساک کوچکی با 1 گلدون بود،  همراه عشقی اتشین که به من درویش و خانه به دوش دل بسته بود. وقتی از مال دنیا هیچی نداری، پرده های شک و دورنگی و ریا کنار میرن و گوی بلورین عشق قابل رویت تر میشه.
سولاف خوب من! (مال من نیستی و هنوز اگر یادت کنم بی اختیار مال خودم میدونمت) خداوند تو رو درست زمانی که بی نیازی به همه چیز رو لمس میکردم به من هدیه داد تا بهمون بفهمونه بزرگترین هدیه خداوند عشق ه و برتر از ان نیست.

اسباب کشی چند روز پیشم  بجای 1 ساک 5 تا کارتون داشتم و 5 تا بوته و درختچه هم جای 1 ساقه سبز و زنده رو گرفته بود. یکیشون 1 درختچه لیموی زرد و درشته که 1 ماهی به جمعمون اضافه شده. قد درختم نیم متری بیشتر نیست و به نظر 3-4 ساله شده و طوری اتل بندی شده که ساقه هاش فرم چتری بگیرن. از همه جالب تر 4 تا لیموی درشت داده که هر روز زردتر و رسیده تر میشن. برگاشو از نزدیک بو میکنم، با زبونم روی لیمو خط میکشم، طعم و عطر دلنشینی داره.

   + کوروش ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥
    ()

!!!

با 170 سانت قد شدی 45 کیلو!
من اذیتت میکنم که اینطور لاغر شدی؟

   + کوروش ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢۸
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٥
    ()

وقتی که عشق درد اور میشود

(c) Nina Dulleck

وقتی که عشق درد اور میشود
زمان سنگین
چشمها نابینا
و گوشها ناشنوا میشود.
وقتی که عشق درداور میشود
بهای حلقه زرین انگشتها
حلقه سیاه چشمهاست
و میل تحمل سنگینی تن
مرحمی بر سنگینی دل.
وقتی که عشق درداور میشود
دیگران هر روز غریبه ترند
و غریبه تر از همه
نزدیک تر از همه در خانه ست.
وقتی که عشق درداور میشود
اینه
بیرحم ترین دوست
تاریخ انقضای خود را لحظه شماری میکند.
وقتی که عشق درداور میشود
میتوان اوج امیدواری را
در کمال ناباوری
در اوج ناتوانی لمس کرد.
وقتی که عشق درداور میشود
کلیدها تنها برای قفل کردن درها
و درها بسته
به روی دنیای سیاه و پوچ خیال هاست.

 

   + کوروش ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٥
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

.....

...

   + کوروش ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

.....

...

   + کوروش ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

....

....

   + کوروش ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

.....

...

   + کوروش ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

...

...

   + کوروش ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٢/۱٤
    ()

نذر عشق

الهی
تو عشقی و از تو در من نهفته
تو صبوری و به صبوری نشسته ام
تنهایی برازنده تو و پایان تنهائیم را چشم انتظارم
عشق را نذر میکنم
به نام تو

در اولین روز دیدارمان
و هر هفته گرد
هفت شاخه گل سرخ
و هر گل سراغاز هفت بوسه
و هر بوسه جویباری از عشق
و انگشتهایی که بند بند تنش را شخم میزنند
تا شکوفه های پیچکی مست شکوفا شوند
رشد کنند و ما را درهم بیامیزند
ما یکی میشویم و شبانه گل میدهیم
و گرده های عشق را در هوا پراکنده میکنیم
تا اسمان هفتم

آمین

   + کوروش ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
    ()

مرحم

دانه های سپید و ریز برف
از راست به چپ
چپ به راست
و به بالا هم
رقصنده در باد
لبخند زنان
گه گاه به شیشه پنجره میزنند
و سلام میکند.
ملکه خشکی
با نفس عمیقی
از درون گدازه های اتشین نهفته در سینه
کینه گرفته از خشکسالی جنوب
اه میکشد
و اجازه فرود به هیچ دانه برفی نمیدهد.
ملکه اب و ملکه خشکی به جدال نشسته اند
خورشید سفر کرده
و قانون جاذبه ساز بی اعتنایی میزند.
تنها ملکه بادها به وساطت نشسته
و دانه های کوچک برف را
بعد از سالها انتظار
رها از چنگ ابهای اقیانوس
چه عاشقانه میرقصاند
شاید که اتش بسی شکل گیرد.
دانه های ریز و سپید
ساعتها معلق و سرگردان
خسته از سرگردانی
به شیشه پنجره میکوبند
چندتایشان اغوش باز کرده اند
و معصومانه به چشمهایم زل زده اند
یکیشان میگوید
هیچ به با هم بودنمان فکر کرده ای
من ناب نابم
افتاب که شراره میکند
صدای مرغهای دریایی ترانه پروازم
و من به اوج میروم
با باد همسفر شده ام
و نطفه ام در اسمانها شکل گرفته
پنجره را باز کن
تن بلورین من هم بستر تو.
پنجره را باز میکنم
دانه های سپید برف
لبخند زنان
داخل میشوند
بی خبر از گرمای اتاق
و تنها چند سانت داخل نشده
همگی محو میشوند.
بلور برفی را دیدم
که مرگ بلورهای دیگر برف را پیش روی چشمهایش دید
تقلا کنان خودش را از چهار چوب پنجره عقب راند
و فریاد میزد
این پایان زندگی عاشقانه نیست.
بلور برف
با شتاب به سمت سرزمین شمال اوج گرفت
تا به ادم برفی خسته
اسیب دیده از طوفان
پیام رساند
اب شدن مرحم نیست
مرحم
دستهای نوازشگر عاشقی ست.

 

 

   + کوروش ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
    ()

هرزگی یا عاشقی

یکی نیست بگه اخه پسر مگه مجبوری به زور وبلاگت رو برای کسی مثل عمو بخونی که برگرده بگه تو همش تو فکر اغوشی! گفتم عمو من اسمشو عشق گذاشتم و همه تار و پود تنم رو در بر گرفته. اگر از لحاظ شما شرط احتیاط برای منحرف نشدن، یاد نکردن از یکی از قویترین نیروهای هدایت کننده به سمت رستگاری ست از نظر من نیاز به هزاران سال کاوش داره تا به انحراف نره. مگر خبر از بازار داغ تبلیغات هم جنس بازها در میان دل شکسته ها ندارید! مگر زمزمه های تک زیستی رو نمیشنوید!

 

عشق یعنی
دو نفر با یک فضا
دو تا بلیط و یک صندلی
دو سر و یک بالشت
دو حنجره و یک صدا
دو جفت پا و یک راه
دو جسم و یک روح
تو در من و من در تو
باشد که رستگار شویم
آمین

هم درد

   + کوروش ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
    ()

بهشت

خدا مادرم را دوست دارد
بخاطر سادگی و صداقتش
بیشتر از زنی که دل به خوبی پدر بسته بود

خدا پدرم را دوست دارد
زنی با گوشواره های گیلاس
با دلی از جنس یاس
هر روز زنبیل به دست
لبالب از بوسه عاشقانه
حاصل زمین حاصل خیزش
ارمغان همه خوبیهایش
و ماهی های چشمه ای که ترانه عشق میسرایند
هدیه ای به او
همانطور که وعده کرده بود

خدا مرا هم دوست دارد
نمیدانم که کم طاقتیم را می پسندد
مستانه رقصیدنم را به تماشا خواهد نشست
هر دو جهانم را یکرنگ خواهد کرد
و یا نسخه صبوری میپیچاند و
بهشت را وعده میکند؟

   + کوروش ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٦
    ()

سایه

نیمروز افتابی
در اغوش میگیرمت
سایه مان حریص تر از ما
در هم یکی میشوند.

----------

هر دم غروب
سایه ام را رنگ خواهم کرد
سپید به رنگ نور
در استانه هرزه گردی
رد پایش را دنبال میکنم
نمیدانم هر شب در اغوش که میخوابد!

   + کوروش ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٥
    ()

عشق ما این روزها

 عشق ما این روزها، ایه ایست زیر خاک
دفتری باز نشده، همه برگاش سپید
روی موجی زنده، سایه ای خواب الود
وقت یک بوسه ناب، کودکی شاشیده

عشق ما این روزها، ته یک معدن سنگ
گوهری نورانی، سنگها بگرفته به چنگ
تیشه بر عمق زنم، با چشمای باز ِ باز
هر قدم پایین تر، خورشید هم میکنه ناز


پاورقی:
1. گاهی وقتا هیچی بجز گذشت زمان مشگل گشا نیست. تو این قانون صبوری کلید محسوب میشه و از شما چه پنهون صبر دهنمو سرویس کرده.
یه زمانی اصن دنبالش نبودم و یه زمانی هم از بیانش خجالت میکشیدم اما مدتیه اینقد دلم میخاد زیر 1 سقف تو اغوش شریک زندگیم باشم و طعم ارامش رو زیر چتر عشق و دوست داشتن بچشم.

2. در نگاهی گذرا به نوشته هام به این نتیجه رسیدم که گرچه گاهی لحظه هامو مینویسم اما ترجیح میدم زمان از روی لحظه هام بگذره و بعد از مدتی با نگاهی پرتر برسی و یا یادشون کنم. این مسئله حداقل برای مسائل ویژه و قابل تاملم صدق میکنه. پس  تو که از حالم باخبری گمان مبر که در گذشته گیر کردم و یا دلخوشی به حال و اینده ندارم. برعکس با وجود همه فراز و نشیب ها خیلی به اینده خوش بینم تا اونجایی که اگر-خدای نکرده- به هزار بن بست دیگه برسم باز هم با لبخند و اغوش باز به استقبال زندگی خواهم رفت.

   + کوروش ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٧
    ()

هفته اخر نوامبر

رسیدن هفته اخر نوامبر یاد اور پایان دوستی من و سولاف و به معنی یکسال دوری ماست. دوستی که به میل هردومون شکل گرفت، به اوج خودش رسید و پر شدیم از لحظه هایی که هر دومون دیوونه وار همو میپرستیدیم و بعد از دو سال و نیم به پیشنهاد و اقدام سولاف به پایان رسید. هر فازی که میگرفتم و هرجور که به این پایان نگا میکردم اخرش ته دلم جبهه خاصی نسبت به تصمیمی که سولاف بعد از مدتا کلنجار گرفته بود داشتم و صادقانه بگم هنوزم گاهی دارم. پیشنهاد اتمام دوستی اعتماد به نفس رو برای خاطب به وجود میاره و با وجود اینکه ازش کاملا بی خبرم حس میکنم به سرعتی بیشتر از من خودش رو جم و جور کرده و به نبودنم و زندگی متفاوت تر عادت کرده.

ابتدای پارسال همین موقع ها تو دلم تلاطمی بود. از طرفی به عنوان نیمی از نیروی تداوم بخش دوستیمون دنبال راه حلی برای جدا نشدنمون و از طرفی برای احترام گذاشتن به شرایط و عقایدش پذیرای شرایط جدید. نمیدونستم باید اغوشمو باز کنم و محکم تو بغل بگیرمش یا اینکه دست نیمه بازمو دوباره به سمت پهلوهام رها کنم و اهم رو تو سینه حبس کنم. کاریش نمیشد کرد. دوستی وقتی تو جاهای قشنگش میمونه که هر دو نفر با تمام وجود همو بخوان. این وسط دنبال بهانه جانبی میگشتم که همه تقصیرات رو گردنش بندازم. گشتم و رسیدم به مرزها. مرزهایی که اصن برام مهم نیس به چه دلیلی به وجود اومدن و مانع رسیدن من و سولاف بودن. بیشتر از اونکه مسلمون بودنمون ما رو به هم نزدیک کنه، تفاوتهای مذهبیمون و نگرشمون بینمون دیوار میکشید. بین خودمون لیلی و مجنون بودیم و دوستای اتریشیم ما رو رومئو و ژولیت مینامیدن و از دید خیلی از هموطنامون که هیچ اطلاعی از عاشق شدن ما نداشتن من پسر مجوس ایرانی بودم و اون دختر عرب عراقی. پدر نداشته هردومون انگار تو 8 سال دفاع مقدس همدیگرو کشته بودن و کینه هرچی اختلاف و گلایه و شایعه بین ایران و عراق مث باد سرد قطبی بینمون زوزه میکشید و خطی نامرئی ما رو جدا میکرد.

همونطور که من متفاوت از حتی خونواده درجه یکم زندگی میکنم و حتی دوری هم باعث نمیشد که ابتکار و خلاقیت برای زندگیم نداشته باشم، بی پروا و بدون اهمیت دادن به مسائل جانبی عاشق دختر زیبا رویی شدم که خنده هاش شادترین لحظه های زندگیم بود و با هر دغدغش بی تاب میشدم. هیچ چیز و هیچ کس اهمیتش بیشتر از لحظه با هم بودنمون نبود و از داشتنش احساس غرور و خوشبختی میکردم، سولاف هم با تمام وجودش منو میپرستید. از هر فرصتی برای با هم بودنمون دریغ نمیکرد و با دلخوری ساعتها تو پارک کناری منتظر میموند تا کلاس المانیم تموم بشه و با هم باشیم. چه روزهایی که هردمون غیبت میکردیم و تنها به با هم بودنمون فکر میکردیم. گرچه اسلام تو قلب اروپا هم دست از سرمون بر نمیداشت و با خانواده زندگی کردنش باعث شده بود که هیچ شبی رو با هم به صبح نرسونیم و همیشه حسرت تو اغوشم به خواب رفتنش و بازشدن چشام تو صورتش وقت بیدار شدن تو دلم موند. سفر خارجیمونم تنظیم میشد صبح کشورای همسایه که فاصله یک ساعتی به ما دارن رفتن و اول شب برگشتن. شایدم محدودیت و ممنوعیتش باعث شده بود که شعله عشق ما فروزانتر و پایدارتر باشه. حسی که من باهاش اشنام و خواسته و ناخواسته تو ایران درگیرش بودم.

امروز اما یکسال از اون ماجرا گذشته و میتونم بدون درگیری عاطفی ذهنی به دوستیمون نگا کنم و فک میکنم که تو معرفی کردن خودم باعث سوء تفاهم میشم. نمیدونم چرا بیشتر از قسمتایی از گذشتم براش میگفتم و با شادمانی از غلبه به فقر و بدبختی یاد میکردم. اصن این احتمال رو ندادم که عنوان کردن تنها بعضی از واقعیتها میتونه باعث بوجود اومدن ترس تو وجودش بشه. من هیچ وقت هیچ تعریفی رو با فاز غم اندود براش نکردم اما یاد نکردن از قسمتای پر زرق و برق تر زندگیم میتونست زمینه انزوا بشه و مث اهن زنگ زده تیزی رویای شیرینش رو خدشه دار کنه. شاید خواستم با این کارم صداقت و یکرنگی خودمو نشون بدم و شایدم خواستم بگم رسیدن به هر نقطه ای با اراده امکان پذیره. گرچه از طرفی هم با تمام قوا رسیدن به ارزوهاش رو امر ساده ای رقم میزدم و خودمم این بین احساس رضایت و تمایل نشون میدادم اما فک میکنم در مجموع ترس دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زیاد رو بهش دادم. فک میکنم صداقت داشتنم مث همه چیز احتیاج به تنظیم و برنامه ریزی داره تا از بوجود اومدن فضاهای منفی جلوگیری و باعث خرسندی بشه. این اما هرگز به این معنی نیست که خودم نباشم و یا نقش دیگری بودن رو بازی کنم.

 

 

 

سولاف خوبم هرکجا و با هرکی که هستی بهترین ها رو برات ارزو میکنم. گل بخنده و تو بروش بخندی گلم. مطمئنم همونطوری که استعداد تو تو یادگیری فارسی بیشتر از من برای یادگیری عربی بود، هرجا که فارسی میشنوی به یاد حرفای عاشقانه فارسی من میفتی. همونطوری که من حرفای عاشقانه تو رو به عربی با شنیدن صدای عربی به یاد میارم. اخ که چقدر زبان خارجی شیرین میشه وقتی اون زبون رو از معشوقت یاد میگیری و کلمات عاشقانه اولین کلمات برای یادگیری میشه.

   + کوروش ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٦
    ()

سیب تو و سیب من

اخرین سیب مانده روی درخت
ان بالا
وسوسه ما.
نوک انگشتای پام می ایستم
دستامو دراز میکنم
کش میام و هنوز سیب در بلندیست.
معامله میکنیم
تو رو میون دستام بلند میکنم
به بلندای سیب
خوردنش کار تو  و
خوردنت کار من

   + کوروش ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٦
    ()

دل دیوونه من

خط خطی کن دل من دفترتو
سبز بکش  ابی بکش  دریا ببین

   + کوروش ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٩
    ()

194

همه چی هست و تو نیستی
کاشکی هیچی نبود و تو بودی
دلم تو رو میخاد

   + کوروش ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۳
    ()

خوندن تو

میشه تو رو بو کرد
و صدای تک تک سلولهاتو شنید.
میشه انقباض پوست تنتو
لحظه برهنگیت
خط به خط دنبال کرد.
میشه از تو نفست
وقت بلعیدن اون
برسی به عمق زلالی وجودت.
میشه با چشم تو رو خوند
وقتی اروم تو چشام خیره میشی.
میشه گوش داد به صدای قلب تو
میشه عین فیلم نگا کرد
تپش قلب تو رو
لرزشش رو سینت
موج عشقی که تمامی وجودت رو در بر میگیره.
میشه از بند بند تنت ابستن شد
وقتی که فاصله بینمون
خیسی عرق تنمونه.

   + کوروش ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۳
    ()

نماز

اای ابلیس
به تماشا بنشین
نیاز هزار ساله ام.
به قنوت نشانده ام
هوای ابستن از عشق را

   + کوروش ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
    ()

دلم برات لک زده خوبم

عشق و .

چقدر این کلیپ خوشکل ِ

صدای محسن نامجو با زیبایی ناز زهرا امیر ابراهیمی و ترکیبشون و سبک فیلمبرداریش به دلم میشینه. زلف بر باد محسن نامجو رو تا حالا به این صورت شنیده بودم و چن روزی که این کلیپ رو نگاه میکنم به فکر میفتم که عکاسی و فیلمبرداریم رو حرفه ای کنم و بیشتر بهشون اهمیت بدم تا با اومدن جودی کلی سرگرمی داشته باشیم. راستش نمیدونم چرا به عکس و فیلم گرفتن اهمیتی نمیدم. ازش فرارم نمیکنم و اینطور شده که تو البوم دوستام بیشتر عکس خودم رو میبینم تا پیش خودم. هرچیم تو کامپیوتر دارم با عوض کردن ویندوز فوت میشه میره هوا. از بچگیام هم عکس زیادی ندارم.قدیمی ترینشون 2-3 تا عکس مربوط به 5-6 سالگیم میشه.

 

 

حیف که بعضی از دوستام حتی با و جود اینکه لینک فیلترشکن رو دارن نمیتونن youtube رو ببینن!

   + کوروش ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٤
    ()

طبیعت متحول

جمعه
هوای گرم 30 درجه وسوست میکنه بری کنار رودخونه و حسابی شنا کنی. همه پنجره ها چارطاق بازه و هر از گاهی باد از پنجره غربی اتاق پرده حریر رو برقص درمیاره و با رایحه ارکیده های وحشی رنگارنگ  تو گلدون بلور روی میز بارور میشه و چرخی تو اتاق میزنه و تن برهنه دراز کشیدمو روی تخت نوازش میکنه. خیالم با باد به پرواز درمیاد و رقصنده از حال گذر میکنه و از پنجره شرقی اشپزخونه بیرون میره.

یکشنبه
هوای سرد 9 درجه وسوست میکنه که قوری چینی رو روی شمع بذاری و چای بابونه و گل سرخ دم کنی و از پشت پنجره بسته به ابرهای سیاه اسمون که مدام در هم فرو میرن و ابستن میشن و میبارن نگاه کنی. کاپشن و شال و کلاه و چتر رو از کمد در میارم و میپوشم و بیرون میرم تا به پاییز سلام کنم.

طبیعت بی مقدمه و یکباره تغییر میکنه و ظرف 2 روز هوای افتابی و گرم تابستونی جاشو به هوای بارونی و سرد پاییزی که دست کمی از زمستون نداره میده. همه چیز و همه کس برای هر لحظه تغییر و تحول اماده هسن و منم یاد میگیرم که تغییر پذیر باشم و خودم رو با شرایط اطرافم وفق بدم.

 

ازدواج برام معنای خاص خودش رو داره و اصلا به معنی خوندن خطبه عقد توسط حاج اقا و چن تا امضا روی سند و اینجور چیزا نیست. ازدواج از نظر من یعنی تپیدن دوتا قلب برای همدیگه، یعنی لمس دستها و هم اغوشی، یعنی چشم انتظار بودن کسی تو خونه، یعنی تقسیم کردن هرچی که هست و نیست و یعنی تعهدی که 2 نفر چه با زبون و چه با دلشون به هم میدن. هیچ احتیاجی هم نیست که ادم دیگه ای ما رو به هم محرم کنه. خودمون هم عقلمون میرسه و هم بلدیم با خودمون و خدای خودمون حرف بزنیم و قول بدیم.

10 ماهی میشه که با سولاف دوستی 2 سال و نیمم رو تموم کردم و دارم خودم رو اماده میکنم برای زندگی مشترک با سمیرا. این عین همین تغییر ناگهانی طبیعت میمونه.

سولاف فوق العاده ظریف و رمانتیک با زیبایی بی نقص و شباهت زیاد به ایشواریا هنرپیشه نامی هند. دختری مرتب و منظم بود. خرید شالهای لطیف و کیف و کفش از علاقه مندیهاش بود و هر روز بوی عطر تازه ای میداد. زمانی که با هم بودیم میبایست تو تابستون روزی 2 بار دوش میگرفتم و همیشه مرتب و منظم و خوشبو میبودم. اگر فقط 1 روز صورتم رو اصلاح نمیکردم وقت بوسیدن و عشق بازی صورتم صورت لطیفش رو سرخ  و ناراحت میکرد و....
سمیرا اما کاملا شخصیت دیگه ای هست. دختری که در عین شیک پوشی تو کاراش ظرافت دخترونه ای نیست. هیچ پروایی از روبرو شدن با پسرها  نداره و هر جا که فکر کنه حقی ازش ضایع شده با تمام توان از خودش دفاع میکنه. گرچه برادر بزرگی هم تو خونه داره ولی تمام مسئولیت خونه رو دوشش هست و با کمال میل دست به تعمیر کولر و لباسشویی میزنه. به مکانیکی علاقه داره و وقتی کلید رو تو خونه جا میزاره از دیوار بالا میره و درو باز میکنه. خلاصه که تنها چیز دخترونه ای که توش میبینم اینه که منو با تمام وجودش دوست داره و میخواد همسرم بشه. سمیرای مهربون و خوش قلب شباهت عجیبی به جولیا روبرت داره.

         

میدونم که مقایسه کردن به دل هیچ کس نمیشینه. برای من هر کدومشون زیبایی و حسن خاص خودشون رو دارن و نه این 2 نفر که هیچ ادمی از دیگری برتر نیست. منم تا اینجای زندگیم از حال بیشتر از گذشته لذت بردم.

 

   + کوروش ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٦
    ()

پرم از هزار وسوسه

روزه گرفتم
روزه هم خوابی
نیت و مرادش بماند.

دیریست که هر شنبه بازار به سراغ زن گل فروش میرم  و هر بارمیخام بگم  گلها رو بدون دستکش کنار هم بذار
گل بهونست
عطش بوییدن دستاتو دارم
یهو به خودم میگم تو روزه ای
خاموش باش.

سینه دختر همکلاسی
گاهی که زنگ تفریح اخر برای کشیدن ماری به گوشه دنج حیاط میریم و قهقهه میزنیم
درشت و سپید و لرزان
لبخند میزنه
و میخام بگم
کارین میتونم برهنتو نقاشی کنم؟
یهو به خودم میگم تو روزه ای
خاموش باش.

میدونم که لب باز کردن همانا و شکستن روزه همانا!

گفتم نقاشی یادم به سالها پیش افتاد. کلاس نقاشی استاد عطروش و میل من به کشیدن اندام برهنه. عطروش قر میزد و میگفت کووووروش در اینجا رو تخته میکنن.گل بکش، سنگ بکش... و من زنی برهنه میکشیدم که کودکی از پستانش شیر میخورد.

یادش به خیر. اون روزا عکس هرچی پیرمرد و پیرزن تو محل رو میگرفتم تا از چهرشون طرح بزنم.
اون روزها روزهای اشنایی من و جودی بود و وقتی از دختر همسایه میشنید که توی اتاقم برهنه شده تا برهنگی سینه هاشو به بوم بکشم شاکی به سراغم میومد و میگفت اقای دوست و راهنما، خوبه منم اندام برهنه پسرا رو بکشم؟!

دوستیمون یک دوستی واقعی و عمیق هست. از همونایی که شریعتی به قلم کشیده و برتر از بالاترین جایگاه عشق میدونتش. من ولی همیشه دنبال عشق و عاشقی بودم و دوست داشتم روی بوم ببرمش.

راستی تا حالا نگفته بودم که من خیانت هم بلدم. خیانت رو وقتی 21 سالم بود تجربه کردم. زمانی که عاشق مهسا بودم و وسوسه خوابیدن با دختر یهودی که بوی باکرگی میداد وعطر سینه هاش بوی هزار عطیقه، به سراغم اومد.
دخترک یهود زیبا روی  بر خلاف دخترایی که هنگام ملاقات تاپ تنگی میپوشن و به درشتی سینه هاشون میبالن پیرهن گشاد و استین بلندی پوشیده بود و همین عطشم رو برای لمس تنش بیشتر میکرد. نمیدونم چه حکمتی توش بود که مهسا دقیقا وقتی که دخترک روی تخت روبروم نشسته بود ومن دومین دگمشو باز کردم بالای سرمون ظاهر شد و با دیدن این صحنه گریه کنون همه پله ها رو دوید و برگشت.
اخ که چه کابوسی بود. مهسا دیگه برنگشت و من که از چندی قبلش موج افسردگی سراغم اومده بود و از میون داروها فقط دیازپامش رو میخوردم تبدیل به دیوونه ای شدم که سر از تیمارستان در اورد و دیوونگیش شهره محل شد.

چند ماه گذشت و به خودم اومدم و دیدم خانواده حسابی ازم نا امید شدن و هر هفته که ملاقاتم میومدن اشکهاشون رو کنترل میکردن و مات به پسرشون که دیوونه خونه خونش شده و وسطشون عمو مک مورچه داره هم میرقصه نگاه میکردن.
هر شب قبل از خواب به اتاق بقلی میره و چنان امپول خواب اور قوی میزنه که تو برگشت باید  دو تا دستش رو محکم به دیوار بچسبه که زمین نخوره.

خانواده!! نه دکتر مامان رو بعد از دومین بار ممنوع الملاقات کرد و فقط بابک ملاقاتم میومد. روزی لبم رو کنار گوش دکتر ریس بخش بردم و گفتم میخام خوب بشم. میخام خودم به خودم کمک کنم. لطفا مرخصم کن و دکتر با وجود عدم موافقت دکترای زیر دستش به این کار رقم زد و مرخصم کرد.
به خودم گفتم اگر خودت به داد خودت نرسی میشی عین اون جوونی که اسکیزوفرنی غرور جوونی داره و تیمارستان خونه همیشگیشه و یا مث یکی دیگشون.

 

مرخص که شدم کیسه خوشبختیم رو که پر از دارو بود از شیشه ماشین بیرون پرت کردم و عزم خودم رو جزم کردم. 2 هفته بجز اب چیزی نخوردم و تا 40 روز چنان لرزش دستی داشتم که نمیتونستم طرح ساده ای هم بزنم.فقط دراز میکشیدم و فکر میکردم.

مادر معجزه رو دید و پسرش با اراده خودش از حصار دیوونگی نجات پیدا کرد.کل میزد و شادمانی میکرد و نذر امامزاده ها رو ادا میکرد.
گرچه از چشم بعضی هنوز دیوونه ام!

دوباره سراغ مهسا رفتم و گفتم باور کن من اون کوروش همیشگی نبودم. تو منو خوب میشناختی. من به خاطر مشکلات جانبی زندگی که رو دوشم سنگینی میکرد دکتر رفتم و بجای تاثیر خواب کنده دیازپام خیلی هم سرزنده میشدم و نشعگیش چنان به دلم نشست که از بازار سیاه تهیش کردم و قبل از ماجرای کزایی روزی 50 میلی هم مصرف میکردم و این از من کوروش با شخصیت جدیدی ساخت. کوروشی که سنبل وقار و متانت بود تبدیل به 1 ادم جدید شد...
مهسا من تاوان خطام رو پس دادم
2ماه هر غروب جای خالیت رو میدیدم
چشمام بارون میبارید
منو ببخش ای عشق اول من
و هر دفعه جواب مشابهی شنیدم
دیگه نمیشه!

مهسا رفت و تا مدتها دیگه به کسی دل نبستم. به خودم و میل درونیم نگاه کردم و نه با فریب و نه با زور هر از مدتی رو تو بغل یکی بودم. تا مدتها، وقت هم بستر شدن چشمام رو میبستم و تصور هم اغوشی با مهسا رو تو ذهنم تداعی میکردم!
با تمام این وجود خیلی مراقب بودم که در ان واحد فقط با 1 نفر باشم و از اونجایی که دوستیهامون خالی از عشق انچنانی بود، هنگام جدایی دچار مشکل نمیشدیم.

از این ماجرا سالها گذشت و چشمه جوشان عشق درونیم به گونه ای نبود که بعد از مهسا خاموش بشه. با وجود اینکه مدتی تو قلبم به بایگانی سپردمش و محتاتانه هم برخورد میکردم دوباره عاشق شدم.

 

----------------------------

پاورقی:
انگیزه نوشتن این پست رو از طرفی از خوندن پست دوست خوبی پیدا کردم و از طرفی هم وقتی میبینم بعضی از دوستان در قبال بعضی از پستهام لطف میکنن و ازم تعریف و تمجید میکنن وظیفه خودم دونستم که بگم منم عین همه پر از وسوسه ام و خطا هم کردم و نوشتم تا با این کار کمی دوستام رو اگاه تر کنم
.

   + کوروش ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٦
    ()

پونه

صدای نم نم بارون پشت پنجره داره فریاد میکنه که پاشو داره غروب میشه
دلم نمیاد خواب بعد از ظهرم تموم بشه, چشمای خواب آلودم رو نیمه باز کردم.
بازم کرمها از تو قالی کف اطاق بیرون اومدن و دارن صورت و بدنم رو میخورن.
از در و دیوار اطاق مورچه بالا میره. با دست کرمها رو از صورتم کندم اما ول کن نبودن مثل زالو . سرشون داد زدم ,کثافتها الان حسابتون رو میرسم, بذار کوک بشم . پاشدم و همین طور که کرمهای زمین رو له میکردم از تو طاقچه یه قرص برداشتم
و زیر زبونم گذاشتم و رفتم با تیغ کرمها رو از صورتم کندم و پدرشون رو سوزوندم ,خون همه دستشویی رو پر کرد.......

آخ که چه هوای ملسی شده . چه حالی میده با پونه زیر این بارون قدم بزنی.دل تو دلم نیست . دیگه نمیتونم طاقت بیارم. امشب باید حتماً ببینمش. دلو به دریا میزنم ,پای همه چیزشم وامیسم . هرچه باداباد.آخه به کی بگم عاشقشم, میخوامش....تصمیمم رو گرفتم باید امشب تا صبح پیشش باشم. آماده شدم و از در خونه زدم بیرون. آخ که امشب چه شبیه, پایان سالها دوری و حسرت...

در خونشون رسیدم . کمی ترس ورم داشته . زنگ طبقه چهارم.....در رو باز کرد, باورم نمیشه. نفهمیدم پله ها رو سر سه سوت چند تا یکی بالا رفتم .خوشحالی رو میشد از تو چهرم دید . رسیدم طبقه چهارم, در بازه! ترس و شادی با هم سراغم اومدن .آروم در رو باز کردم و رفتم تو .اون روبرو پونه روی تختی با ملاف صورتی با لباس سفید عین عروس عروسکها خیره شده تو چشمام و ماتش زد. از خوشحالی زبونش بند اومد
گفتم:دیدی اومدم, گفته بودم میام...باور نمیکردی...حالا اومدم. اومدم همیشه پیشت بمونم, تا ابد.
پونه با لبخند ملیحی که زیباییش رو چند برابر میکرد گفت: خوش اومدی...با مرام چرا حالا؟...خیلی وقته منتظرتم...پاهام قدرتشو از دست داد. گفتم بچرخ میخوام نگاهت کنم. دوست دارم ساعتها فقط نگاهت کنم...بغلم کرد, بوئیدم و دستش رو تو دستام محکم فشرد و لباشو ملایم رو لبام تکون میداد و گاه یه بوسه کوچولو چاشنیش میکرد
تو چشماش که منو دیوونه خودش کرده بود نگاه میکردم که بارون اشک شادی از چشمامون پاییین اومد. با تمام نیرو تو بغلم فشارش دادم, از گرمی نفسش رو پوستم هری دلم میریخت...
نیمه های شب در حالی که نور تابیده شده شمع زیبائی پونه رو صد چندان کرده و موزیک ملایم عاشقانه هم فضای پر احساسی رو به وجود آورده, گفتم:
پونه جون تو همه زندگی منی. اومدم تا با هم بهشت گم شدمون رو بسازیم و تو تا همیشه زیباترین فرشته این بهشت هستی
خیلی حرفها برای گفتن دارم که فردا بهت میگم. صدای مهربون تو مرحم همه دل تنگیهای منه.و شروع کردم براش شعر خوندن

نگاه میکنم نمی بینم, چشم مرا هوای تو پر کرده
گوش میکنم نمی شنوم, گوش مرا صدای تو پر کرده
ای چشم من بدون تو نابینا
ای گوش من بدون تو ناشنوا
با من بمان , همیشه بمان با من...
و آروم تو بغلش خوابم برد

صبح با صدای قرقر فاطی از خواب بیدار شدم
پاشو سیا وقتت تموم شده, لنگ ظهره...باز تو دلت هوای پونه رو کرده اومدی اینجا...! بیچاره اون الان 3تا بچه داره. کمتر از این قرصهای لعنتی بخور.
کاش یه عرضه و بخاری هم داشتی شب میای تو بغل من...! به کتی میگم اینبار هم پولت رو پس بده, لازمت میشه. ولی این دفعه دیگه دفعه آخره. دفعه دیگه حتماً پولو میگیرم...!

 

پاورقی: به خمره زدم امروز. این پست رو تو تاریخ  شنبه، 12 اردیبهشت، 1383 تو وبلاگی که برام حکم چک نویس داشته ثبت کردم و یه دفعه یادی ازش کردم. نیگا که میکنم میبینم عشق رو جذابترین سوژه برای نوشتن و زندگی میبینم و به داستان نویسی هم علاقه دارم.

 

 

   + کوروش ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۱
    ()

هوای بودنت

دلم هوای بودنت کرده
هوای بهونه و بیتابی هر دم غروبت
که تو هی فال قهوه بگیری
و به انگشت
هر دویمان را که ته فنجان پیچک وار درهم امیخته ایم
نشان دهی.
شب هنگام
نسیم خنک از تب روز تابستانی می کاهد
و تو
گیلاس سرخی به لب میگیری
دندان میزنی و لبت را با اب گیلاس خنک میکنی.
گیلاسی بین دندانهایت نگه میداری
لبت را نزدیک لبم میاوری
و مرا شریک میکنی.
سهم من نیم گیلاس تو و لب سرخ هوسناکت.
به هسته که میرسیم
زیر زبانت پنهانش میکنی
و قایم موشک بازی هسته
و جستجویش با زبانمان
تعبیر فال هر دم غروبمان.

   + کوروش ; ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٥
    ()

پیچ در پیچ

تمام دیروز رو درگیر اثباب کشی یحیی بودم
. 2سال و نیم هست که به فاصله 150 متر توی 1 خیابون زندگی میکنیم و از رفتنشون خیلی دلم گرفته. گرچه فک میکنم اون اصن این حسو نداره.

همیشم همین بوده. کنترل پیچ تنظیم احساساتم دستم نیست و از این بابت رنج میکشم. فک میکنم 1 مرد اصن احتیاجی به این همه احساس نداره.

هسن کسایی که سالها منو میشناسن و تا حالا عصبانیت منو ندیدن ولی وقتی مردی رو دیدم که بچشو با کتک روی صندلی اتوبوس مینشوند، بی اختیار سرش داد زدم...وقتی مامور کنترل بلیط میخاست زن جوونی رو با 3تا بچه قد و نیم قد بخاطر نداشتن بلیط در حالی که یکی از بچه ها خواب و یکیشون گریه میکرد پیاده کنه، بی اختیار تو روشون وامیسم و داد میزنم و اگه هم کلاسیام وساطت نمیکردن بخاطر اهانت به مامور کار به پلیس هم میکشید. اینه که میگم گاهی تنظیم احساسم دستم نیست. این پست رو با تمام رندی نوشتم دریغ از اینکه خودم توش گیرم.

من معمولا احساسم رو فقط به عشقم بیان میکنم و این به معنای بی تفاوت بودن نسبت به بقیه دوستام که نیست هیچ بلکه رابطه عاطفی باهاشون برقرار میکنم. این عادت رو از بچگی داشتم و بعد از این همه شوک هنوزم یاد نگرفتم که نباید همیشه با احساس بود.

سالها پیش اتفاق بدی برام افتاد
نوروز 68 بود و من 13 سالم. 3 سال بود که با پسر همسایه(از پنجم دبستان تا دوم راهنمایی) هر روز با هم مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. یاد ندارم که کلمه ای از وابستگی خودم بهش گفته بودم. مسیر مدرسه تا خونه رو میبایست حدود 1 کیلومتر پیاده میرفتیم و بعد هم سوار اتوبوس میشدیم. بعضی روزا اون پول تو جیبیش بیشتر از من بود و میخواست قسمت اول راه رو هم با تاکسی بره. من تمام این مسیر رو یه نفس میدویدم تا حداقل نیمه دوم راه رو با هم باشیم.

گذشت و گذشت تا بابای امید به این نتیجه رسید که ما بخاطر درکنار هم بودن درس نمیخونیم و مدرسه امید رو عوض کرد.
عجیب اینکه امید همیشه به زور و حتی با کتک ساعتها رو درس میخوند و من عین بوته خودرویی بودم که سالی یه بار کسی بهم نمیگفت درس بخون و در انتها هم نمرات من خیلی بهتر بود.

نوروز 68 بابای امید مدرسه اونرو عوض کرد و من بدون بیان این حرف با کسی سخت ناراحت و منزوی شدم. بعد از تعطیلات دیگه نمیتونستم بدون امید مدرسه برم . پول روزانم گاهی 5 تومان بود و گاهی 10 تومان و بلیط اتوبوس هم 5 زار. اگه 5 تومان داشتم همشو میدادم بلیط اتوبوس و شهر رو شرق به غرب میکردم. اگر هم 10 تومان داشتم میرفتم چهار راه زند و بلیط سینما رو که 6 یا 7 تومان بود میخریدم و سرگرم میشدم تا وقت خونه رفتن برسه.

یه روز ایستاده بودم جلوی سینما و منتظر تا 20 دقیقه دیگه که سانس جدید شروع بشه. مردی کنارم ایستاد و سئوال کرد کدوم فیلم بهتره؟ من ساده دل تو نگاه اول گفتم شاید مرد داهاتی هست که امروز رو اومده شهر و میخواد بره سینما. گفتم من همه فیلما رو رفتم. این فیلم جدیده و میخوام برم.

چند دقیقه گذشت و باجه شروع به فروش بلیط کرد. مرد غریبه سریع اول صف ایستاد و بلیط خرید و به من گفت که برا تو هم خریدم. من خوشحال از اینکه کمی پول برام میمونه و میتونم کلی سمبوسه بخورم ازش تشکر کردم.

ردیف اول بالای بالا و صندلی 1 و 2 و بعدا فهمیدم که 3 و 4 رو هم خودش خریده تا خالی باشه. فیلم شروع شد و من سرگرم تماشای فیلم. مرد غریبه سمت چپم نشسته بود و دست راستش رو در حالی که تسبیح میچرخوند روی زانوی چپم گذاشت و من پرت از ماجرا. تا وقتی که دستش رو کم کم رو زیپ شلوارم نیاورد از نیتش خبردار نشدم. یه 50 تومانی گذاشت تو جیب پیرهنم و زیپ شلوارم رو باز کرد. من مث بید میلرزیدم و جرات هیچ کاری نداشتم. فرار مدرسه و بی ابرویی تو سینما و خبر رسیدن ماجرا به مامانم از یه طرف و مظلومیت و معصومیتم از طرف دیگه دست به دست هم داده بود تا جرات هیچ عکس العملی رو نداشته باشم.

به محض اینکه زیپ شلوارم رو باز کرد و دستش رو با التم زد کنترلچی سینما از دور نزدیکمون میشد.  مرد غریبه دستش رو کنار کشید و بهم گفت زیپ شلوارت رو بالا بکش.کنترلچی که نزدیک شد از فرصت استفاده کردم واز جام بلند شدم و پا به فرار گذاشتم.

بعد از اون دیگه سینما نرفتم و وقتم رو تو پارک میگذروندم تا اینکه بعد از 1 ماه بابای مدرسه در خونمون اومد تا از غیبت من مطلع بشه.
به مامان و به ناظم مهربونمون چیزی از علت غیبت و اون اتفاق کزایی نگفتم.

اونسال 6 تا تجدید اوردم و نزدیک بود مردود بشم.

بعد از اون تصمیم گرفتم تو مدرسه تنها باشم و با کسی صمیمی نشم.

امروز اما میبینم که نمیتونم احساس رو از قلبم بیرون کنم.

 

سولاف رو هم فقط و فقط بخاطر عشق بیکرانی که بهش داشتم و خوشبختی که ارزوی قلبیم براش بود بی هیچ گریه ای کنار گذاشتم. اعتراف میکنم که نمیتونم دوباره ببینمش. چشماش منو جادو میکنه.

سولاف دختر عراقی هست که 2سال و نیم رو عاشقانه با هم بودیم و به خاطر صیغه محرمیتی که خوندیم اون رو زن خودم میدونم. سولاف شباهت زیادی به هنرپیشه هندی که امسال اول شد(اشورایا)داشت و در اوج زیبایی زمانی که زندگی من یه کوله پشتی و یه گلدون بود عاشقم شد و اونقد از خود گذشتگی کرد که سر سوزن شکی تو عشقش نداشتم و ندارم.

منتها از روز اول گفت که من تو رو انتخاب کردم و تو باید مادرم رو هم راضی کنی. من دختری نیستم که بتونم رو حرفش حرف بزنم و یا اینکه اون رو زیر پا بزارم و در انتها ما بودیم و کینه هزار ساله اقوامی که مرز فاصله ها رو چیده بودن.

فکر نمیکردم با وجود این همه احساس و وابستگی به سولاف بتونم ازش دور بشم و منتظر بشینم تا به خوشبختی که خانوادش میخوان برسه.

گرچه بارها گفته بود که هرگز کسی رو به اندازه من  دوست نخواهد داشت ولی از خواستگارهای خیلی خوبی که داشت و به خاطر من رد کرد و خواهد داشت مطمئنم که خوشبخت میشه و همین نقطه ارامش منه.

سولاف خوبم
همسر مهربونم
هزار سال زمان میخام تا چشم هاتو نقاشی کنم.

امیدوارم پذیرفتن رفتن منو به منزله کم لطفی و عاشق نبودنم نزاری.

   + کوروش ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
    ()

راز افرینش

عشق و ..

 

خدا مرا که افرید
هیچ لذت نبرد
تو را هم افرید و لبخند زد

   + کوروش ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٩
    ()

مزرعه

نزدیکتر بیا
پای امدنت که شد
به هوای خیسی میرسی.
پشت نقاب مترسکی رو به خورشید
وسط مزرعه ی خود کاشته هایم ایستاده ام.
خاموش باش
اینجا صدایمان را نوک انگشتهایمان لمس میکنیم.
نزدیکتر بیا
بی هیچ عطر غریبه ای 
بوی تنت اغاز فصل سرمستی تمام گلهای مزرعست.
نزدیکتر که امدی
گرمی نفسهایت
روی پوست صورتم
خواب صد ساله ام را میشکند.
موج میزند زندگی
از مویرگهای جان گرفته صورتم
به بند بند تنم.
نزدیکتر که امدی
دیگر نیازی به خورشید نیست
همیشه تب داریم.

 

   + کوروش ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    ()

جودی ابوت

.

 

جودی ابوت
دختری ست 21 ساله
با اندامی کشیده و گونه های برجسته،
و همیشه خنده 
حجاب دردهای نهفته اش.

انگشتهای درشت و مردونش
علاوه بر اینکه تو صورت هر نامردی مشت میشه  
 تو نیم روز روی بوم بزرگ و سفیدی
زندگی رو به تصویر میکشه.

سمیرا
سالهاست هر شب جمعه
سر خاک مامان و باباش
ناسزا بهشون میگه و سنگینی دلش رو جا میزاره
تا به روی داداش کوچیکش لبخند مادرانه بزنه.

سمیرا
سالهاست عاشق پسریه که دستاشو با بوم و رنگ اشنا کرده
و بجز اون هیچ کسی اشکاشو ندیده.

 

.

-------------------

پاورقی:
اینقد یاسمین نظرش قشنگه که حیف اومد اینجا نذارمش.

در درونم دخترکی است
سپرده کودکی اش را به خاک سرد
و جوانی اش را به عشقی که حاصلی ندارد
جز اشک.. بگویید بکدامین  گناه من زنده بگور گشته ام ؟   ... که سینه ام نیز مزاری است با من  در همه جا ...بمن بگوییدبه کدامین گناه؟

 

   + کوروش ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٤
    ()

زمزمه عشق

عشق و .

من بابالنگ درازم
که میخام با جودی ابوت خودم ازدواج کنم

 

 

   + کوروش ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٩
    ()

به رقص

Cell: Prison for the Lonely

   + کوروش ; ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٧
    ()

منو نگا کن

 

Jumping

شک نکن بهم
دستتو بزار تو دستم
و باقیش با من و نسیم و پرواز
من سبکتر از پرم

شک نکن بهم
شونه هام امن ترین جای دنیا
برا تک تک لحظه های دلتنگیته
من محکمتر از کوهم

شک نکن بهم
جایی برا ترس  نداریم
با تو جلو هرچی دیو بده
شیر درنده وحشیم

شک نکن بهم
سبد دلت رو با لبخند بهم بده
یه دنیا ترانه واسه ارامشش دارم
لطیف ، خدای عشقم

پای رقصیدنو داشته باش
میرقصیم و میچرخیم
دیوونه وار با هرچی ساز زندگیه
من دریای انرژیم

شک نکن بهم
کوک میکنم ساز تنت رو
تمام شبهای باهم بودنمن
من هنرمند ترین نوازنده ام 

شک نکن بهم
نور میشیم
خدا میشیم
من عاشق دیوونگیتم!

 

--------------

پاورقی:

رقصیدن با ساز زندگی همچینم سخت نیست
به نبودن سولافم عادت کردم
دلمم دارم پس میگیرم و میزارم سر جاش
به درد میخوره

 

   + کوروش ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٦
    ()

عاشق ِعاقل

 

گاهی تلخ میشد
کلی ازم ایراد میگرفت
از خودم بدم میومد
مث بیشتر صبح ها که نمیدونم شب قبلش چی خواب دیده بود.

گاهی شیرین میشد
نگاشو به لبام میدوخت تا حرفی بزنم و کلی قربون صدقم بره
به خودم میبالیدم
مث بیشتر بعد از ظهرا

طفلی تقصیری نداشت
گاهی عاقل ِ
گاهی عاشق

 

---------


دست خودم نیست
من رو بچه ها حساسم
گاهی بیشتر از مامان باباشون

گاهی چیزایی مینویسم که برا زیر 16 سال نیست
پس لطفا اگه زیر 16 هستی اینجا نیا
حتی اگه از رو نا اگاهی سری به وبلاگت زده باشم.

   + کوروش ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٢
    ()

کلید

اگه میخوای دوست داشتنمو حس کنی
همون قدر که دوست دارم دوسم داشته باش.

   + کوروش ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٠
    ()

نیم ساعت بجای خدا

.. و عشق

 ١٠ سال پیش

گاهی تو مغازه میدیدمش.
زن خوشرو و سرزندهای بود با حجابی کامل.تقریبا ٢۶-٢٧ساله
از مقنعه مشکیش حتی یه نخ موهاش بیرون نبود و همیشه ظاهری تمیز و شیک داشت.
با اینجور مشتریا خیلی مودب و جدی بودم.
گه گداری که میومد خوش و بشم رو با دخترای هم سنم میدید.
همیشه بی تفاوت بود.
فهمیده بود که سریع و بی نوبت راش میندازم تا متوجه ارتباط گرمم با دخترا نشه.
 
ساعت ٢  بعد از ظهر با قیافه ای پریشون و متفاوت از همیشه اومد تو. خودشو سرگرم کرد که همه مشتریا برن تا تنها بشیم.موزیک ملایمی مث بیشتر وقتا اون پشت میخوند. گوشاشو تیز کرد  تا بهتر بشنوه.
_ موزیک قشنگیه
_ شما نشنیده بودین؟
_ ما اصلا از این اهنگا تو خونه نداریم.فقط سرودای مجاز! میشه این کاستو ازتون قرض بگیرم؟
_ حتما
رفتم نوار رو در بیارم بهش بدم.
رفتار متفاوتش برام سوال شده بود و کنجکاو و نمیتونستم حدسی بزنم.
نوار رو که بهش دادم بی هیچ مقدمه ای گفت
_ دوست داری بیای خونه ما؟
تا اخرشو خوندم. گرچه تمایلی به بزرگتر از خودم نداشتم ولی لامسب هیکل تراشیدش بد وسوسه انگیز بود...جواب دادم
_ اره.ولی میترسم. شما خیلی مذهبی هستین.اونم خونه شما! اگه بخوای میتونیم جای دیگه همدیگرو ببینیم.
_ خیالت جم. فکر همه چیو کردم. فردا صبح منتظرتم.
ادرسو که همون نزدیکی بود زبونی دادو رفت.

شبو همش فکر کردم
مگه میشه
زن محجبه ای مث اون
امل هم نیست
عنوان کردش برام عجیب بود.
با یه مقدمه کوتاه

حتما کاسه ای زیر نیم کاسست
نکنه برام زدن که تو مغازه قرطی گری میکنم و میخوان...

نه خره
دلش میخواد
مگه خودت از یکی خوشت میاد راحت بهش نمیگی
اونم مث تو
اون راضی تو هم راضی گور بابای ناراضی.

صبح شد و رفتم
 
خونه شیک و ساده ای  با دکوری کاملا متفاوت با خونه ما

_ بابا و مامان که زود بر نمیگردن
_ ترس من از تو بیشتره. نگران نباش

زیاد حرف نمیزد و سوالامو میپیچوند.انگار از قبل ١٠٠ بار اتفاق امروز رو برا خودش مرور کرده بود.
اونجا بودنم نیم ساعتی بیشتر طول نکشید و برگشتم.

اصلا هیچ چیزشون طبیعی نبود
فقط میخواست یه هم خوابی کرده باشه
سر سوزن براش جالب نبودم
و منو به خاطر شیطونی های اشکارم تو مغازه انتخواب کرده بود

چند روزی خبری ازش نشد
دلم کشیده بود باز باهاش بخوابم
تا اینکه چند روز بعد با مردی اومد تو مغازه
مرده رو میشناختم
مشتری همیشگی
حاج اقا فلانی با سمت بالای خودشون توی حراست
تا حالا این دوتا با هم مغازه ما نیومده بودن

گیج شدم و هیچ حدسی نمیتونستم بزنم تا اینکه مدتی بعد پیداش شد و همین طور که  نوار کاست رو  بر میگردوند، جدی و سریع گفت
_ فقط گوش کن .اونی که دیدی شوهرم بود ،عاشقشم. یه زن صیغه ای گرفته بوده.  فقط خواستم  جواب خیانتش رو داده باشم. دیگه نبینم  تو کوچه ما پرسه بزنی یا فکری ازم بکنی.

و رفت و دیگه ندیدمش
و برام شد یکی از شخصیتای قشنگ که درس خوبی بهم داد.

----
پاورقی:
دختر و پسر نداره
اول همه قراتو بده
بعد متاهل شو.
    

   + کوروش ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۸
    ()

اغوش گرم

 

 
تمامی ثروتم تو دنیا اغوشی گرمه
و تو اغوش میگیرم همه بچه های پابرهنه و نیازمند دنیا رو

 

   + کوروش ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٥
    ()

فراموش شده

Stone...

 

 

 

نگران من نباش عزیزم
زمان همه چیزو به فراموشی میسپاره

   + کوروش ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳
    ()

کلامی غبار گرفته

 mahsa von Jovkar

خوش به حال اقا داماد که زن و مادر زن به این گلی داره.
مدتیه میخوام مفصل از اولین عشق و اولین احساس خودم بنویسم ولی شاید بعد از گذشت ۸-۹ سال و... هیچ چیز بهتر از تماشای خوشبختی تو نیست.
مهسا منو به خاطر همه بدیام ببخش. من لیاقت فرشته ای مث تو رو نداشتم.
از ته دل تاریکم برات به بلندای نور ارزوی خوشبختی میکنم.

-----

پاورقی: تو لندن لعنتی، بین اون همه مشکلات، هیچ چیز برام تلخ تر از لحظه ای که گریه کردنتو دیدم  نبود. از خودم و خدا و همه متنفر شدم....    

   + کوروش ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۱
    ()

مرحم

 

.. don't heal me - 2 .. 

مرحم دل عاشقی دور از(جدا شده از) معشوقش
بستری نرم و هم اغوشی گرم نیست.

   + کوروش ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۸
    ()

ایستاده در خواب

 

20Beach Fog

نشسته  مه در  شهر
و شهر نشسته به مه
زمین سپید سپید و زمان سپید سپید...
تنها خیال بودنت در انسوی ناپیداست که میکشنادم به انسو
خوابم و ایستاده در کوچه پس کوچه های خیال
جایی در انسوی شهر که راز رسیدنش نهفته در سپیدیست
ایستاده ام در همان نقطه ای  که فرا خواندیم
اینجا پر از عطر خیال توست
چشمهایم بی تاب دیدنت
خواب میروم
تا غریبه ای در میان زمین و زمان ایستاده در خواب نباشم
می ایستم و میمانم تا لحظه هویدا شدنت

   + کوروش ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
    ()

91

یه زمانی اون دوردورا یاد گرفتم که وقتی سهمت از عشق چیزی جز عذاب نیست زمزمه ترانه وقت رفتن تسکینت میده.
برام سخته روبروی کسی  که روزی بوئ عطر نفسش همه وجودم رو گرفته بود و ضربان قلبش واحد گذشت زمان بود وایسم و مث یه دوست معمولی نگاش کنم.

   + کوروش ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۳
    ()

85

خوشحالم که این عشق بی حد و مرز رو کنترل کردم واین برام مثل اینه که تا حالا سوار اسبی وحشی بودم و سرمست میرفتم و میرفتم تا ناکجا آباد و تازه اومده تو دستم که بااسبی رام شده وافسار به دست میشه خیلی زیباتر تاخت و تاخت.
بزرگتر شدم و کاملتر و در عین حال تک تک خاطرات تلخ و شیرین گذشتمو دوست دارم و نه چیزی رو برای پنهون کردن دارم و نه از چیزی فرار میکنم.
جالبتر از همه اینکه میتونم هر وقت و هرجا که بخوام بازم عاشق بشم.
عشق محتوای همه هستی منه.
شاید سر فرصت از خاطرات آشنایی های گذشتم نوشتم تا با مرورشون بتونم خودمو بهتر تصحیح کنم.

--------

بعد از سالها برای اولین بار مراسم نوروز رو انجام ندادم.نه چهارشنبه سوری و نه سفره 7سین و...
بیشتر از هر چیزی نبود مادربزرگم سرخوردم کرده.

   + کوروش ; ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱
    ()

84

بوئ بهار میاد
همه جای شهر
از همه این کوچه های قدیمی گرفته تاهرجایی برای گم شدن.
تو قطار که هستم عین روز جلوم نشستی
همون گوشه دنج
با همون فکرای چندتا ایستگاه بیرون از شهر رفتنت.
یه جایی دور از همه اون چیزایی که دنیای با هم بودمون رو شاید نااروم میکرد.

 


بوئ بهار میاد
همه جای شهر
وقتی که یادت میکنم.

 

....

 

یادت میاد گفتم من به سفر کردن عادت کردم،از اینجا میرم و یه جایی اونطرف تر دنیا زندگی میکنم تا هر گوشه شهر یادتو نکنم؟!
گفتی حداقل بمون تا دلم خوش باشه که هستی!
موندم و هنوزم فکر میکنم بجای اینکه تو منو قانع کردی باید قانعت میکردم

 

 

   + کوروش ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
    ()

83

 

با قیافه از حال رفته و لبای قلمبه شده و پشت به افتاب داغی که بعد از کلی  از پنجره درست وسط اتاق میتابه نشستم
گل و سبزه هائی که جلوی نورو گرفتم بهم دهن کجی میکنن.
صداها هی پشت سر هم از اینبرم میرن اونبرم و من اینو فقط از تکون خوردن لبها  میفهمم
سرمو وسط زانوهام که تا شده تو سینم میزارمو چشممو میبندم
نعشه افتاب شدم و نوازشش تن برهنمو بی حس میکنه.
فکرم مییییره به چند ماه پیش
روزهایی که سولافم تو همین اتاق کنارم مینشست و با دستای لطیفش تنمو مور مور میکرد.
هنوز بوی تنشو حس میکنم
فرقی نمیکرد چه عطری زده باشه ،چشمامو میبستم و همینطوری از زیر گوشش کنار موهای همیشه مرتبش دنبال عطر تنش میگشتم و به گودی پایین گردنش که میرسیدم مست مست میشدم
با هر دو دستم تند تند بوی تنش رو جمع میکنم وعمیق ترین نفسهای عمرمو میکشم
 میدونه که تو پوست خودم نمیگنجم و دستاشو حلقه میکنه و محکم تو بقل میگیرتم تا نتونم تکون بخورم
عاشق حرارت تنمه
عین همیشه میخواد ضربان قلبمو که حالا چند برابر میزنه روی سینه هاش حس کنه.
تو چشماش نگاه میکنمو شروع میکنم به شمردن رنگاش
1..2..3..
امروز تو چشات یه رنگ جدید دیدم
چند تا خط نارنجی که از سیاهی وسط تا گوشه ها اومده
این خطهای پنهون حالا بخاطر نور ملایمی که از پشت پرده نارنجی میتابه خودشونو نشون دادم
میگم تا حالا شده 18 تا رنگ
لبخند شیرینی رو لباش میشینه و تو همین حالت میمونه.صورت سرخ شدش درخشش عجیبی داره و من دیوونه تماشای این لحظم.
عشقو تو بند بند وجودش میبینم و میدونه که هیچ چیز برام بیشتر از لحظه تماشایه صورتش تو این حالت نیست.
.
.
.
 صدای داد حسین شک زدم کرد
-کوووووووروش ،مگه کری! 2ساعته دارم باهات حرف میزنم و لالمونی گرفتی...

.
.
.
.
-----------------

سولاف خوبم 4 ماهه که نیستی و سکوت همه وجودمو گرفته
منگ منگم
روزم عین شب و شبم پر از هیچ

   + کوروش ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
    ()

74

همین حسی که دارم

حتی وقتی از تو دورم

 تلخ و بیمارم

 چقدر خوبه

 چقدر خوبه

   + کوروش ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧
    ()

خوب من

نه نه  هرگز چنین نخواهد شد خوب من....

مرا لبهای همیشه خندان تو ارزوست
پرواز تو در دنیای ارزهایت و سرمستی تو
نقطه اوج شادمانی من است
خوب من یادت هست
همیشه اغوش پر از مهر من لانه تنهاییت بود
و تو مرا در اوج غرور و شادمانی میدیدی
من همه لبخندهای تو را میدزدیدم.
قلب من همیشه مملو از تاریکیست
و نور قلب تو روشنایی محفلمان بود.
من دزد روشنایی قلب توام.
من همیشه شادمان از بوی عطر خوش تن تو و غافل از لیاقت تو!

نه نه....
هرگز درب دنیای شیرین تو را نمیبندم تا شادمانی را برایم به ارمغان بیاوری.
مرا بخاطر همه خودخواهی هایم ببخش
رهای رها در دنیای ارزوهایت پرواز کن
شایستگی تو فراتر از دنیای سرد من است.

رضایت من
خنده های  تو در همه لحظه هایت
هر کجا و با هر کس
خوب من

   + کوروش ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٢
    ()

69

توی خواب زنده تر از بیداریم
توی دیوونگیام شادتر از هوشیاریم
بی نیاز از همه هستی جهان
مست یک بوسه ز دلداده ایم

.

.

.

وقتی تو چشات نگات میکنم هری دلم میرزه.
انگار از یه نقطه دور همه قشنگیای دنیا رو میبینم.
وقتی تو چشات نگاه میکنم هری دلم میریزه.
پاییز با همه قشنگیاش و برگای هزار رنگش رنگ چشمای تو رو نداره. باور کن هر چی میگردم رنگ چشمای تو رو تو طبیعت نمیبینم.
راستی چشمات چه رنگیه؟ باید یه اسم نو براش گذاشت.
وقتی عکستو وسط گلهای رنگارنگ نگا میکنم چشمم به اولین چیزی که خیره میشه چشمای توه.انگار همه رنگای تو عکس بی رنگن.
وقتی تو چشمات نگا میکنم هری دلم میریزه
میترسم
نکنه فردا دنیا رو سیاه سفید ببینم
اخ اگه تو رو نبینم....

   + کوروش ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٧
    ()

68

اونقدر غرق و مست عاشقی شدم که از چشم دیگرون یه دیوونه بیشتر نیستم
مدتی پیش از خدا خواستم که همیشه عاشق باشم
حالا فکر میکنم که رمز عاشق بودن تو عطش اونه
و عطش درد اوره
عشقم رو با همه درداش دوست دارم

   + کوروش ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٧
    ()