ایستاده در خواب

ایستاده در خواب

83

 

با قیافه از حال رفته و لبای قلمبه شده و پشت به افتاب داغی که بعد از کلی  از پنجره درست وسط اتاق میتابه نشستم
گل و سبزه هائی که جلوی نورو گرفتم بهم دهن کجی میکنن.
صداها هی پشت سر هم از اینبرم میرن اونبرم و من اینو فقط از تکون خوردن لبها  میفهمم
سرمو وسط زانوهام که تا شده تو سینم میزارمو چشممو میبندم
نعشه افتاب شدم و نوازشش تن برهنمو بی حس میکنه.
فکرم مییییره به چند ماه پیش
روزهایی که سولافم تو همین اتاق کنارم مینشست و با دستای لطیفش تنمو مور مور میکرد.
هنوز بوی تنشو حس میکنم
فرقی نمیکرد چه عطری زده باشه ،چشمامو میبستم و همینطوری از زیر گوشش کنار موهای همیشه مرتبش دنبال عطر تنش میگشتم و به گودی پایین گردنش که میرسیدم مست مست میشدم
با هر دو دستم تند تند بوی تنش رو جمع میکنم وعمیق ترین نفسهای عمرمو میکشم
 میدونه که تو پوست خودم نمیگنجم و دستاشو حلقه میکنه و محکم تو بقل میگیرتم تا نتونم تکون بخورم
عاشق حرارت تنمه
عین همیشه میخواد ضربان قلبمو که حالا چند برابر میزنه روی سینه هاش حس کنه.
تو چشماش نگاه میکنمو شروع میکنم به شمردن رنگاش
1..2..3..
امروز تو چشات یه رنگ جدید دیدم
چند تا خط نارنجی که از سیاهی وسط تا گوشه ها اومده
این خطهای پنهون حالا بخاطر نور ملایمی که از پشت پرده نارنجی میتابه خودشونو نشون دادم
میگم تا حالا شده 18 تا رنگ
لبخند شیرینی رو لباش میشینه و تو همین حالت میمونه.صورت سرخ شدش درخشش عجیبی داره و من دیوونه تماشای این لحظم.
عشقو تو بند بند وجودش میبینم و میدونه که هیچ چیز برام بیشتر از لحظه تماشایه صورتش تو این حالت نیست.
.
.
.
 صدای داد حسین شک زدم کرد
-کوووووووروش ،مگه کری! 2ساعته دارم باهات حرف میزنم و لالمونی گرفتی...

.
.
.
.
-----------------

سولاف خوبم 4 ماهه که نیستی و سکوت همه وجودمو گرفته
منگ منگم
روزم عین شب و شبم پر از هیچ

   + کوروش ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
    ()