ایستاده در خواب

ایستاده در خواب

سراب

نه
هيچ کس آنچه را که بر ميگذرد نفهميد
غمي را که ريشه در استخوانم کرده
هيچ کس ندانست

گويي انزوا قبل از تولد وجودم را تسخير کرده
خودمم سردرگمم.

ظاهر آرام و لب خندانم, نقابي است بر دل هميشه غمگينم
سردرگمم

درختي را مانم که ديگران را سايه مهري و صفاي تکيه گهي ست اما
روح انزوا,  او را که زماني بماند, دربرگرفت. چنان که رفت و هرگز هوس چنين مهر و صفايي نکرد.

گاه آنکه در کنارم هست, آنچنان درگير زندگي عجيب و غريب مان ميشود, گويي معتادي بي خبر از همه دنيا و دنيايش همه اعتياد او
او را لازم است که دست تقدير چند صباحي دورمان کند تا آگه از اين اعتياد تلخ "با هم بودن"مان شود
تا براي هميشه فاصله را از من و دنياي سرد تنهاي من حفظ کند.

.

آهاي مردم من سرابي بيش نيستم از من بپرهيزيد

   + کوروش ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٢
    ()