ایستاده در خواب

ایستاده در خواب

49

"بابا" واژه ای غریب برای بیان
گوشم به این کلمه آشناست ولی زبانم بیگانه با بیانش
به گوشه خلوتی میرم . جایی که هیچ کس صدامو نشنوه
تمرین میکنم  "بابا"
تکرار کن "بابا"
بلندتر بگو "بابا....بابا....بابا...."
و من تنها ۷ سال داشتم.
پدر همیشه برایم سنگ قبری بزرگ و بلندتر از قبرهای مجاور بود و که قطعه شعری روی اون حک شده بود و مادربزرگ هر شب جمعه با سطل اب روی ان رو میشست تا لابلای اسم "سرمست" رو خاک نپوشونه و با چند شاخه مورد سبز روی اونرو تزیین میکرد تا شاید رنگ زندگی به اون بده .
مادر بزرگ همیشه دوستم داره و احترام بخصوصی بهم میزاره اما کنج دلش منو موجودی شوم میبینه که مدت کمی بعد از تولدش, موجب مرگ بزرگترین پسرش که ارزشمندترین داراییش بوده میشه.
پدر برام چند تا عکس قدیمیه , یه مرد جوون قد بلند با تبسمی خاص .
پدر برام بزرگترین و عجیب ترین واژه دنیاست
و امسال ۳۰مین سالیه که روز پدر برام به همون بی ارزشی خود پدر هست.
احساس میکنم هیچ وقت پدری نداشتم
و مادرم"مریم" همان "مریم قدیسه"ست.

.

   + کوروش ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٧
    ()