ایستاده در خواب

ایستاده در خواب

18

   خب

    بیکار شدم

    حالا فرصتی هست تا بنویسم.اونم با کیبورد خراب

   از اول دسامبر تویه دهکده غرفه های کریسمس کاری گیرم اومد.کار سخت اما جالب و تازه برام.هیف که تنبلی کردم و چند تا عکس نگرفتم.کارم توی مکانی به اسم  maria theresia platz بود. مکانی بین ۲ موزه قدیمی و با مجسمه های بزرگ از maria theresia با ۱۶ فرزندش که قسمتی از تاریخ اتریش رو به خودشون اختصاص دادن.بعضی از شبها هوا خیس و مه آلود میشد و این مجسمه ها که در وسط باغ کوچک و زیبایی بین دو موزه  قرار دارن     به همراه نور افکن های بزرگ از طرفی عظمت و بزرگی این زن رو نشون میداد واز طرفی  چنان فضای قشنگی رو به وجود میاورد که  چشم هر رهگذری رو محو تماشا میکرد.

   روزانه بیش از ۱۰هزار لیوان شراب گرم فروخته میشد و ۴۰ غرفه انواع واقسام وسایل دکوری تقریبا مرتبط به کریسمس رو  میفروختن.    البته با قیمتهای دوبل و سوبل.کار من کنترل  لامپهای تزیینی و برق غرفه ها از یه طرف و از طرفی تامین لیوان برای ۱۰ غرفه مشروب بود...   توی این فرصت شرایط آشنایی با خیلی ها برام به   وجود اومد.از   جمله چند تا دختر فروشنده از ملیتهای مختلف.جذاب تر و بامزه تر از همشون دختر ۲۵ ساله ای توی غرفه ۴۴ بود.راستش خیلی وسوسه میشدم و به راحتی هم میفهمیدم که اونم تمایلی به قاطی شدن داره.ولی اون فرشته خوشکلی که همیشه بالای دست راستم قلم به دسته بهم میگفت   برا یه بار هم که شده آدم باش.تو که دوست دخترت عین فرشته هاست....از طرفی هم این وسوسه لعنتی ولم نمیکرد.خلاصه که اون فرشته نورانی تونست اون دیو سیاه وسوسه رو   شکست بده.همون وسوسه ای که قسمتی از شخصیت مرد رو شکل میده و باید باشه تا هر پسری دختری رو انتخاب کنه و باید کنترل بشه تا اون آقا پسره آدم بمونه.کاش یکی بود حداقل این آدمو تشویق میکرد.....

   ۲۴ دسامبر روز آخر کار بود و بعضی از این غرفه ها بهم عیدی دادن.یه سنجاب چوبی خوشکل که الان گوشه اتاقم هست ویه دایناسور کوچولو که از سوراخهای بینیش آتیش میاد و شکلات و مشروب و پول.  تمام روزهای هفته رو توی ۲۶روز   بدون استراحت و هر روز ۱۲ ساعت  از ۱۰ ونیم صبح تا ۱۰ ونیم شب کار کردم و به خاطرش ۲۴۰۰ یورو حقوق گرفتم.برام پول خوبیه.

   ظهر ۲۵ام با قطار راهی کلن آلمان شدم.بعد از یه کار سخت یه سفر خیلی حال میده.۱۰ ساعت توی قطار رو تقریبا خوابیدم.همه شهرهای اروپایی به غیر از بنادر تقریبا ۱ شکل هستن.یه رودخونه از توی شهر رد  میشه و یه سری جاهای تفریحی درست میشه. یه کلیسا  ی قدیمی هم مرکز شهر  هست کنار بافت قدیم شهر و مراکز خرید.اما کلیسای جامع کلن عظمت و بزرگی منحصر به فردی  داشت.یه روز هم خاله که خداییش تو کل سفر ۱۰روزه خودش و شوهرش خیلی زحمت کشیدن حالی بهمون داد با ماشینش بردمون ماستریخت هلند.پا نداد وگرنه بدم نمیومد یکی از این لوکال های ماری برم.هر چی به مغزم خطور کردم که یادم بیاد پیمان ماستریخت چی بود یادم نیومد که نیومد.....

   مراسم سال نو رو کنار رودخونه راین تشکیل میشد از فشفشه و ترقه بازی .در صورتی که برنامه های وین خیلی قشنگتر از کلن بود با عظمت بیشتری هم.یادم به سال نوی پارسال افتاد که لحظه سال نو هر کسی عشقشو تو بقل میگرفت و میبوسید و من احساس تنهایی سنگینی بهم دست داد. حس کردم همرنگ این جماعت نیستم و چند قدمی عقب رفتم و یه گوشه خلوت تر و تاریک ایستادم.یادم به اون سال نویه لندنم افتاد که از ترس اینکه شخصی رو احتمالا با کس دیگه ای نبینم تنها توی خونه نشستم پامو بیرون نگذاشتم و از پنجره شهرو نگاه کردم و اشک ریختم.....این چهارمین سال نویی هست که اروپا هستم.

   زمانی فکر میکردم که خط سیر زندگیمو تقریبا تا آخرش میدونم.ولی ۴ساله که از هیچ چیزه آینده خبر ندارم....۲روز قبل از برگشتنم سری هم به بن زدیم و پنجم ژانویه باز هم با قطار راهی وین شدم.جالب اینه که روزی که میخواستم آلمان بیام فهمیدم که پاسپورتمو گم کردم و تو تمام سفر کارت شناسایی معتبر نداشتم و خدا رو شکر کنترلی هم در کار نبود تا اینکه توی برگشت مامورای کنترل اتریشی ازم پاسپورت خواستن که با بلیط سالانه شهری وین سر و تهشو بهم آوردم.

   گر چه شهرمو  خونمو   خانوادمو گم کردم اما وقتی که وارد شهر شدم آرامش رسیدن به شهرم رو حس کردم.

   + کوروش ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
    ()